تبليغاتX
جوراب پاره و انگشت آزاد

جوراب پاره و انگشت آزاد

نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی

 

در مورد مریضم که انگار دوس داشتین بیشتر بدونین بگم که روایات بسیاره ولی اونچه که همگان متفق القول هستن اینه که پای یه خانوم دیگه ای وسط بوده.... حالا یا آقا ایشونو صیغه کرده بودن یا اینکه نمی دونم رو گوشیش زنگ می زده ٬خانومه هم انگار رفته به خانوم دومیه گفته ٬اونم به آقا گفته و آقاهه عصبانی شده و داد و بیداد که می کشمت و اینا و دنبال خانومش کرده و خانومه دوییده رفته تو حیاط خونه همسایه که خیلی هم درندشت بوده و هرچی صداش کرده جوابی نگرفته و شوهره هم که دنبالش بوده٬ اینم از ترس رفته تو حموم خونه همسایه که گوشه ی حیاط بوده و اینجاست که حالا دقیقا مشخص نشده و آقاهه انگار گردن خانومه رو فشار داده اما حالا همه می گن که نه! خانومه از شدت ترس سکته قلبی کرده .. البته جواب پزشک قانونی هنوز نیومده...

به هر حال اینم از این.. دلم براش سوخت.. با مانتوی قهوه ای و روسری سیاه همیشه می اومد.. همیشه یا یکی از بچه هاش مریض بودن یا شوهرش.. خونوادگی مودب بودند همه حتی شوهرش و بچه هاش که دیگه نگو..

نمی دونم چی بگم الان.. واقعا آدم هرچی بیشتر تو این دنیا می مونه چیزای عجیب غریب بیشتر می بینه و می شنوه... من که باور نمی کنم موضوع سکته رو.. حتی اگه از شدت ترس کسی سکته کرده باشه خودش به اندازه واقعی وحشتناک هست.. فکرشو بکنین .. آدم سال ها با کسی زندگی کنه که در نهایت قاتل آدم بشه و یا وحشتناک تر از اون انقدر آدم ازش بترسه که بخواد بمیره !

 

**
دیوز رفته بودم مطب استادم... یه پیرمرده اومده بود ازین عنق ها با یه عصا که گذاشته بود زیر بغلش و هی عصا رو تکون تکون می داد ( چون دستش می لرزید )..و نمی نشست چون کمرش مشکل داشت و ... بعد  دو سه تا عکس و آزمایشو و گزارش کولونسکوپی و اندوسکپی و اینا گذاشته بود تو یه پلاستیک و اصرار داشت که من وقت شما رو نمی گیرم و شما شب برین اینا رو مطالعه کنین من شنبه بیام از باباتون بگیرم! حالا هی خانوم دکتر می گه: نه بگین مشکلتون چیه؟ اونم نمی گه هی می گه برین پرونده ی منو مطالعه کنین یه پاکت هم تو پلاستیکه بود حاوی یک نامه دست نویس و مبلغ سی هزارتومان پول ٬ حق الزحمه ی این مطالعه ! حالا هرچی خانوم دکتر می گه پولتونو بردارین می گه کمه؟ کمه؟ بیشتر بدم؟ یعنی چیزی بود ها.. خلاصه پروندش دیده شد و خونده شد همونجا و توضیح داده شد و پول پس داده شد. موقع رفتن سر عصاشو گرفت رو به من و پلاستیکو گذاشت جلوم که: اینا  رو بذار  سر جاش ! منظورش از اینا هم آزمایشاش بود..!

با یه حالتی هم حرف می زد که گفتم اگه دستورشو اطاعت نکنم الان با اون عصاش سه چاهار تا می زنه پس گردنم.. وای مردم از ابهتت !

**

یه کامنت برام اومده که وبلاگم در نظر سنجی کاربران حائز تعداد آراي کافي برای درج در فهرست شده و ازم دعوت شده که تو همایش شرکت کنم البته من رتبه وبلاگمو نمی دونم ولی همینکه کسایی هستن که زحمت می کشن و اسم وبلاگمو تو نظرسنجی وارد می کنن حتی اگه یه نفر باشه واسم خیلی ارزش داره... خیلی ... ممنونم... با اینکه من این همه بد و تنبلم و کامنت نمی ذارم .. الان من این شکلی ام :

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:48  توسط جوراب  | 

 

دیروز یکی از مریضام توسط شوهرش به قتل رسید. مریض خوب و مودب و باشخصیتی بود و دوسش داشتم و سه تا هم بچه داشت قد و نیم قد.. ( نمی دونم چرا سه تا... همیشه برای خودم سوال بود.. اسم دخترش که ۴ سالش بود هم ترانه بود کوچولوی با موهای فرفری سیاه ... )دوسشون داشتم. از دیروز قیافه کل خونوادشون جلو چشممه ....

 

اون هفته رفتم خونه ی مامان مرمری.. مامانش اینجا نبود و ما هم پفک نمکی خوردیم و ایستک و ماست میوه ای ( و اصلنم دل درد نگرفتیم!!). اما این که مهم نیست.. مهم اینه که من با حالت شل و ولانه ی همیشگیم زرنگ شدم و تصمیم گرفتم آشغالای رو میزو جم کنم.. بعد به مرمری گفتم خب اون شیشه ی ایستکو بده... بعد پوست پفکو گرفتم جلوش که بندازه تو اون..( اخه حوصله نداشتم از اون یکی دستم استفاده کنم ! ) خوووولاصه مث اینکه این پوست پفکه خیلی نازک بود بعد ترررررررق شیشه ایستک افتاد رو در قندون که رو میز بود و دو تیکه اش کرد .. این قندونم مث اینکه قندون محبوب مامان مرمری بوده و بماند که من یه سری دیس گل گندمی محبوبشو هم دو تیکه کرده بودم و یه سری خرابکاری دیگه و اینا ....
اصلنم اینجا نمی خوام بگم مرمری منو دعوا کردهاااا.. ( بدجنس بهم گفت بی حوصله ) ...ولی خب فرداش دیدم مرمری اومده و صدام می کنه .. رفتم تو حیاطمون دیدم به به در قندون دستشه عین اولش .. فقط امیدوارم مامان مرمری در قندونو نگیره زیر نور و با عینک بهش نگاه نکنه ...

الانم با مرمری قهر نیستم اما از دسش ناراحتم.. چون فردا باید می رفت یه آزمایشیو انجام می داد ( به عنوان غربالگری ) و من براش از استادم وقت گرفتم.. و یهو دیشب نمی دونم چی شد که گفت نه من نمی رم و نمی خوام و بدم میاد از این آزمایشو و اصلا هیچیم نیست و اینا.... منم امروز صبح به استاد جان زنگ زدم که شوهر عزیز تر از جانم می ترسه احتمالا و نمیاد...

اصلنم دیگه به من مربوطی نیست..

اصلنم الان خودمو دوس ندارم  چون خیلی وقته زبان نخوندم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1:29  توسط جوراب  | 

 

 توضیح: وااای بچه ها شما چقد باهوش بودین... آره  یک دخمل جان .. درست حدس زدی... شادی جان و یک دخمل جان لطفا یک آدرس ایمیل برام بذارین..مرسی.

 

 

 

روزی روزگاری ما در برابر آینه نشسته بودیم و به رخسار خود می نگریستیم ... پس از احسنتم احسنتم های فراوان به خالق یکتا !!! و چه سری چه دمی عجب پایی گفتن های بسیار به خودمان !!! تصمیم گرفتیم که یک تغییری در خودمان صورت بدهیم ... فلذا در یک اقدام انتحاری قیچی و شانه را برداشته و جلوی موهای خود را به صورت چتری کوتاه نمودیم و بسیاااااااااااار بسیااااااار از این کرده ی خود شادمان شدیم و اینها...

چند روز بعد در مجلسی نشسته بودیم و .. به  ناگهان:

.....: ــ جوراب ! موهاتو کجا کوتاه کردی؟
بنده ی حقیر که  از شدت شعف و شادمانی در عرش اعلی در حال سیر بودم و  فکر می کردم به به عجب جلب توجهی نموده ام٬  نیش خود را تا بناگوش باز کرده و دندان های کرسی و عقل خود را به منصه ی ظهور رساندم و خواستم مثل همیشه ٬ راستگویی و صداقت خود رابه اثبات برسانم٬ اما نمی دانم چه نیرویی درب دهانم را بست و بنده با صدایی لرزان گفتم:

ــ همونجا که همیشه کوتاه می کردم....

 ..... : چقققققد بددددد زددددده..... عین این مدل قدیمیا... موهاتو از وسط سرت گرفته کوتاه کرده!! اه !!

جوراب: آره... اصلا آرایشگره حالش خوب نبود انگار!!

 و بدین گونه نیش باز بنده به آرامی و نم نمک بسته شد....

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:30  توسط جوراب  | 

 

 

دیدید بعضی وقتا آدم یه چیزای بدیهی رو یادش می ره... بعد دو دیقه دیگه یادش میاد؟؟؟ هوممم من چن بار اینجوری شدم ٬ یه باریو که خوب یادم مونده و هر دفعه یادم میاد خودم هش ساعت می خندم اینه که من سانسوز بودم و یه روز بعد از ظهر ساعت دو ( ساعت دو ٬ اونجا ساعت استراحتمون بود و معمولا از ساعت دو و نیم به بعد شیفت عصر شروع می شد ) انباردار شبکه اومد به مرکزمون ٬که چه نشسته ای  که من برات وسیله پزشکی آوردم ( چکش رفلکس آورده بود که اصلا ما تقاضا هم نداده بودیم و خودمون داشتیم یه دونه نوشو تو مرکز )... منم خوابالو خوابالو چکش رفلکسو رفتم و گفتم مرسی و رفتم که برم خونه که گفت :« نه خانوم دکتر باید توی یه برگه بنویسین جدا که من این وسیله رو به شما دادم و امضا کنین تهشو »
من:« باشه »... خودکارو گرفتم که بنویسم و شروع کردم به نوشتن و تاریخ و عنوان و اینا که هر کاری کردم اسم چکش رفلکسو یادم نیومد.. حدایا چی بنویسم ؟؟ چی ننویسم؟؟ انباردارمون هم که هی می گفت وسیله پزشکی ٬ وسیله ی پزشکی.... خلاصه ما هم در آن ظهر گرم تابستانی هرچه به مغز مبارکمان فشار آوردیم چیزی به ذهنمان خطور نکرد.. آقای انبار دار هم بالای سر ما ایستاده بود منتظر که ما نامه را بدهیم که ساعت دو و ربع شده بود و از سانسوز تا آب بر ۲۰ دقیقه راه بود و ... ما هی نوشتیم ٬ هی خط زدیم ٬ هی نوشتیم ٬ هی خط زدیم و آخرش دل را به دریا زده و  در یک برگه ی نو و تازه نوشتیم یک عدد چکش پزشکی  !!! از آقای ایکس تحویل گرفته شد و امضا و مهر و....

تازه آقای راننده تازه گاز ماشین شبکه را گرفته بود و هنوز جوهر نامه ام خشک نشده بود که در مغزم جرقه ای روشن شد که وا اسفا نیم ساعت به چه فکر می کردی؟؟ چکش رفلکس ؟!

هاها دنبال ماشین دویدن هم فایده نداشت.. حالا دعا می کردم که نامه ی من جز در همان انبار به جای دیگری نرود که مایه ی مسرت خاطر پرسنل شبکه خواهد شد....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 3:7  توسط جوراب  | 

 

آقاهه اومده ٬ قد متوسط ٬  وزن در حدود صد ٬ صد و ده ٬ شکم گنده ی افتاده ( طوری که کمربند شلوارش معلوم نیست ) ٬  دندونا فقط یکی دوتا اونم تو فک پایین ٬قبلا ازش ماشین می گرفتیم برای پایش هامون ٬ حالا می اد و چند قلم هندونه گنده می ذاره زیر بغلم که:
« گفتم اگه خام جوراب هس برم درمونگاه ٬ خام جوراب چه خوب شد تشیف داشتین .. خام جوراب ٬ ما یه چن وقتیه که آب دهنمون زیاد جم می شه.. نه ٬ خام جوراب ترش نمی کنیم.. نه خام جوراب تهوع نداریم... نه خام جوراب از وقتی دندونامونو کشیدیم٬ آب دهنمون بیشتر جم می شه.. ولی از امروز صب  خیلی زیاد شده آب دهنمون ٬ هی دلمون می خواد تف کنیم بیرون ولی زشته خب٬ ازون طرفم دلمون می خواد قورتش بدیم می ترسیم٬ آخه گفتیم شاید برا قلبمون ضرر باشه زیادی مایع قورت بدیم! خام جوراب یه دوا درمونی بکنین تو رو خدا این آب دهنمون کم شه .. زیاد برا قلبمون این مایع قورت دادن ضرر نداشته باشه والا !! »

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 20:56  توسط جوراب  | 

 

مثل عنکبوتی توی قوانین سرد زندگی افتاده ام....
مثل بچه عنکبوت بی دست و پایی که بلد نیست تار بتند ... مثل عنکبوت بی دست و پاییکه خودش در دام خودش گیر افتاده باشد
 این تار تمام دست و پایم را بسته است...
این زندگی ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:54  توسط جوراب 

 

...... که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند !

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 20:3  توسط جوراب 

بوی ماه مدرسه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 20:34  توسط جوراب  | 

 

 

حاج آقایون ٬ حاج خانومون ! مسالتن

آیا آمپول روزه را باطل می نماید آیا؟ و اگر می نماید چگونه آمپولی آن را باطل می نماید؟؟

 صبح روز گذشته  حاجیه خانمی بس میانسال نزد من آمده و اظهار داشتند که پشت گردنشان می سوزد٬ اینجانب فشار خون ایشان را کنترل کرده که بیست بر روی دوازده بود. به ایشان اظهار داشتیم که پس ما یک آمپول برای شما می نویسیم باشد که فشارتان کمی پایین بیاید. ایشان به ما بد نگاه کرده و فرمودند من روزه هستم. من به ایشان گفتم :« این آمپول که روزه را باطل نمی کند.» ایشان گفتند :« چرا ٬ باطل می کند. آمپول عضلانی است و وارد گوشت تنم می شود ! و روزه ام باطل می شود. بده ببرم خانه ٬ بعد از افطار عروسم آمپولم را می زند» گفتیم تا بعد از افطار خیلی مانده٬ گفتند َنع ٬ حیف است روزه ام را بشکنم.

حال ما از شما مساله داریم!  از کی تا به حال لازیکس روزه را باطل می کند؟
اگر اینطور باشد که بنده ٬ آن روز به آن خانومی که سه روز بود اسهال تشریف داشتند و روزه هم بودند که هیوسین دادم و در جواب سوالشان که روزه را باطل نمی کند ؟ قاطعانه گفتم : نع !

دیگر نمی دانستم که هیوسین می رود و وارد گوشت تنش می شود و آنجا کارهای دیگری هم می کند و روزه باطل می شود که !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 20:49  توسط جوراب  | 

 

به شکوفه ها٬ به باران ٬ برسان سلام ما را ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 22:50  توسط جوراب  |