تبليغاتX
جوراب پاره و انگشت آزاد

جوراب پاره و انگشت آزاد

نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی

 

دیروز یه پسره با باباش اومد درمونگاه و گفت برای روز قبل که سر کار نرفتم برام گواهی بنویس.البته خیلی مودب و با شخصیت به نظر می رسیدن اولش..  بهش می گم دیروز کجا بودین؟ می گه : هیچ جا خونه بودم اومده بودم شمال مرخصی با شرکت هماهنگ کردم ٬ گفت یه گواهی بیاری حله! خب چون اولش خیلی مودب بودن من اول یه کم من و من کردم ولی خب قانون مداری ام غلبه کرد و گفتم شرمنده ٬ ببخشیدا.. حالا من هی دارم معذرت خواهی می کنم باباهه هم هی می گه نع! اصلا اشکال نداره! اصلا خودتو ناراحت نکنی هااااا ! ( تو این فاصله من خنگ و خل هم فک می کردم باباش داره واقعا عذرخواهی می کنه٬ هی وسط حرفاش می پریدم می گفتم خلاصه ببخشیدا شرمندم و ازین حرفا... یکی نبود بهم بگه حالا دو بار معذرت خواستی بسه دیگه٬ حالا نگو اقاهه داشت باهام دعوا می کرد! من از بس خنگم نفهمیده بودم! خر بودن آخه تا چه حد؟؟ ! ) خوولاااصه باباهه که دیگه شروع کردن به گفتن که :« بعععله اصلا نارحت نکنی خودتو ها! این چیزا برا من موردی نداره! الان می رم یه چرخ تو شهر می زنم صد تا از این گواهیا می گیرم. یکی هم برا تو می گیرم! تازه اینجا بود که دوزاری درب و داغون من افتاد که خره! این داره باهات دعوا می کنه. دیگه نیشم که تا بناگوش باز بود بسته شد و مرده هم رفت تو کریدور درمونگاه! و اونجا شروع کرد به داد زدن! که در این درمونگاهو ببندین و اینا!!!
حالا ۱۰ دقه هم نشده زنگ می زنم به مرمری ٬ جریانو تعریف کنم واسش اونم بهم می گه اون گواهیه رو که اورد برات٬ نگهدار به درد می خوره یه روزی!

** امروز صبحم کشیک س بودم ٬ یه آقاهه ٬ مسافر بودن بچه ده سالشو آورده شرح حال می ده که این بچه از دیروز سردرد داشته و حالت تهوع و بی حال شده و دیروز بردیم درمونگاه ع سرم وصل کرده و خوب نشده. فشارشو بگیر! بچه رو نگاه می کنم ٬ بدحال نیست فقط یه کم بی حاله.. و رنگ صورتش زرد شده. به باباش می گم رنگشم زرد شده؟ می گه این خودش زرد چهره هست!  الانم آره زرد تر شده! می گم ادرارش پررنگ نشده؟ میگه نمی دونم فک کنم شده.. خب چیکار کنم شما بودین شک به فاویسم نمی کردین؟ می گم باقالی نخورده؟ می گه آره خورده ولی فشارشو بگیر! می گم چند تا خورده؟ کی خورده؟ هی می گه فشارشو بگیر! می گم بابا فشارشم می گیرم٬ شما بگو کی باقالی خورده؟ می گه دیشب! می گم از همون دیشب اینجوری شده می گه آره! حالا فشارشو بگیر! خلاصه به زور و زحمت فشارشو با کاف بزرگسال گرفتیم. خوب بود. می گم خب با توجه به اینکه باقالی خورده و بی حال شده باید بری ازمایش اورژانس بدی! به بچه هه می گه تو بیرون باش! بعد دو ورق قرص در میاره از جیبش٬ یه ورق استامینوفن کدئین٬ یه ورق کلونازپام٬ بهم می گه جلو بچه نگیا! این دیشب گفت سرم درد می کنه گفتم برو از تو داشبورد استامینون کدئین  بردار! این بچه هم رفته کلونازژام اشتباهی خورده.. دیدم هردو ورق قرصا دست نخورده است و فقط یه دونه از کلونازپامه براداشته شده٬ خلاصه حالا نمی دونم چرا باباهه هی می گفت :«جلو بچه نگیا نمی خوام بفهمه قرص اشتباهی خورده! برا همین الکی گفتم باقالی خورده!» 

بهش می گم اولا که به بچه کدئین نمی دن ٬ ثانیا هم که هرچیزی رو دم دست بچه که  نمی ذارن! می گه آره من اشتباه کردم حالا چه کار کنم معدشو شستشو می دی؟ می گم یه دونه قرص خورده اونم دیشب! الانم بیست ساعت ازش گذشته الان شستشو بدم؟؟؟؟ مطمئنی یه دونه خورده؟ بیشتر نخورده می گه ای وای نه بابا.. نگی بهشا می ترسه بچه! الانم مامانش غش کرده تو ماشینه!

 حالا بچه هه رو صدا می کنم٬ خودمم خل تر از باباهه شدم .. به بچه می گم باقالیه رو کی خوردی؟؟ بچه هاج و واج نگام می کنه هیچی نمی گه ! باباهه می گه دیشب هفت غروب! به بچه هه می گم خوابت می یاد؟ می گه نه! به باباهه می گم عب نداره! اون باقالیه!  الان جذب بدنش شده بهش مایعات زیاد بده بذار دفع شده اثرش هم کم می شه!

ولی خودمم هی خندم می گرفت خیلی جدی هی می گفتم باقالیه! باقالیه!

** وای خسته شدم برم زبان بخونم . بقیش باشه بعدا .. بایستک!

 

ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن ٬ زین آب های ناگوار

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 20:46  توسط جوراب  | 

 

الان من خیلی عصبانیم هاااااااااااااااااااااااا. کلا عصاب مصاب ندارم.

نصف شبی نشستم دارم چیز میز می نویسم. فردا هم کلاس زبان دارم و کلا لیسنینگو که بی خیال شدم. اون هفته آقا معلمم گفت خب برا لیسنینگ چی آماده کردی منم گفتم ویس کامپیوترم خراب شده !! نتونستم چیزی گوش کنم ! ( وا خاک عالم عین این شاگرد تنبلای تو مدرسه!   چه دروغ تابلویی هم !  ) فقط  زحمت کشیدم ریدینگا رو رید کردم و از ۵۰۴ قرار بود با لغتاش جمله بسازم که نساختم و از اون یکی کتابه هم سامری که ننوشتم و مسلما سامری ای که ننوشته باشی حفظشم خوب نمی تونی بکنی و کلهم فردا باید با خاک یکسان شم... حالا فردا تو درمونگاه یه خاکی به سرم می ریزم.. حداقل سامریو می نویسم  البته اگه این خیل عظیم مریضا بذارن ...

خداوندابه تمام مرضای اسلام شفای عاجل عنایت بفرماااااااااااا

** این دفترچه روستایی ها تا ماه قبل چه اعتبار داشت و چه تاریخ اعتبارش گذشته بود٬ پذیرفته می شدن. ویزیتشونم ۲۵۰ تومن بود. مثلا با یه دفترچه که اعتبارش تا سال ۸۵ بود می اومدن و هم براش ازمایش کل می نوشتی و هم دارو و هم فشارمم حالا یکی بگیر و حالا کف پامم قارچی شده یه نگاه بکن و حالا پدربزرگ شوهر خواهرمم داروی فشار می خواد اونم تو همین دفتر بنویس و اینا ... خلاصه... اما الان از اول ماه گفتن که حتما باید دفترچه ها تاریخ اعتبار داشته باشه و خیلی از مریضا اینو نمی دونن و میان می خوره تو پرشون مجبور می شن ۲۳۰۰ تومن ویزیت بدن ... خلاصه دیشب کشیک بودم درمونگاه ن ...ساعت ۵/۲ دیگه کم کمک رفتیم که یه لالایی بکنیم. تازه چشمون گرم داش می شد که زنگ زدن.. بدو بدو شال و کلاه کردم رفتم دیدم خدماتمون می گه نیا.. مریضا رفتن... حالا چرا؟ بعله موقعی که پذیرش می خواست اسمشونو بنویسه فهمیده بودن که تاریخ اعتبار دفترچه شون منقضی شده و یه کم که با خودشون فک کرده بودن دیدن که نه! حالا همچی هم بدحال نیستیم. می ریم فردا مهر اعتبار می زنیم میایم دکتر!!! معععععععععععععععععععععععععععع یعنی چی اون وخت ساعت دو و نیم نصف شب؟ هان؟ هان؟ هان؟

 

** آخی ! امروز یه پیرزنه اومد منو ببوسه... حسابی منو ماچ مالی کرد٬ هرچی  هم تف داشت مالید به پیشونی من! تازه فک کنم گاسترو انتریت هم  داشت...به همکارمون که می گم  یکی تف تفیم کرده ٬می گه لابد پیر هم بود؟ اخرش این پیرزن پیرمزدا یه کاری دست می دنا...( دوستای من تو درمونگاه٬ بیشتر بچه های زیر ۱۳ سال و بزرگسالای بالای ۶۵ سال هستن و همه اینو می دونن.. )

** یه خانومه اومده بچه ۹ ماهش مریضه.. دفترچه خودشم آورده.. حالا با من بحث می کنه که الا و بلا باید داروهاشو این تو بنویسی می گم باباجان عزیزم این که دفترچه زن سی و سه ساله اس من توش شربت اموکسی ۱۲۵ و قطره استامینوفن بنویسم هر ۴ ساعت ۲۰ قطره؟ با کمال رو می گه: آره عب نداره . دارو خونه قبول می کنه.. من می دونم.. می گم حالا ویزیتو با بیمه گرفتی عیب نداره داروی بچه رو که نمی شه تو دفترچه شما بنویسم.. خیلی با اعتماد به نفس نگاه می کنه و می گه:؟« نه اصلا هم ایراد نداره اون داروی بزرگساله که تو دفترچه بچه بنویسی ایراد داره به علت یک سری عوارض! اگه داروی بچه رو تو دفتر بزرگسال بنویسی که مشکلی نداره! » گفتم آها! اون وخت شما ده کیلو بیدی لابد ؟

خدایاااااااااااااااااا مرا از شر این جماعت راحت بنما!

 

**اون روز یه بچه ای مریض بود ...بعدش که ویزیتش کردم کارش تموم شده  موقع رفتن ٬باهام بای بای می کنه می گه: بازم میام پیشت!!

** کلا دلم گرفته از دنیای اطرافم   ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:35  توسط جوراب  | 

 

 

اون موقعها که مدرسه ها باز بود٬ هرروز صبحم با دیدن این منظره قشنگ شروع می شد. دیگه حرص نمی خوردم که چقد کوچه درمونگاه کثیفه.. کیف می کردم وقتی می دیدمشون. خیلی وقتا  دلم می خواست جای این دختر کوچولو باشم... هرروز صبح بابابزرگ پیرم کیفمو بگیره دستش و با اون دستشم دستامو بگیره تو دستش و با هم بریم مدرسه...تاااازه روزایی که بارون می اومد هم چترشو می گرفت بالای سرم تازشم...

حالا که مدرسه ها تعطیل شده دیگه نمی بینمشون.. دلم برای اون بابابزرگه تنگ می شه با نوه ش.

 فک کنم باید تلسکوپ بذارین عکسو ببینین... خب چه کنم اینجا اینجوری شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:59  توسط جوراب  | 

 

دل من گرفته زینجا

ز غبار این بیابان .....

هوس سفر نداری؟

همه آرزویم

اما....

چه کنم که بسته پایم....

 

 

 

پی نوشت: این بیابان اون بیابونایی نیست که بعضیا از اونجا گفتن نیومدیم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 23:59  توسط جوراب  | 

 

 خیلی چیزا  دوست داشتم بنویسم...اما اینتر نتم که وصل شد٬ دیدم انگار چیزی برای گفتن ندارم........

 گیج و مبهوتم و انگار همه چی یک خوابه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:22  توسط جوراب 

استاژر سابق و مدیسن من فعلیمون منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده که چه توقعاتی از رئیس جمهور آینده دارین؟ والا به خدا ما خیلی سطح توقعمون پایینه. هیچ توقعی نداریم فقط تنها چیزی که ازشون می خوایم اینه که بعد چهار سال  حداقل یه خاطره خوشی از خودشون به جا بذارن... همین!

خب تموم شد؟ ایممم خیلی وقت بود که می خواستم پست جدید بذارم ولی پست گذاشتنم نمی اومد. تو درمونگاه خودمون که اتفاق جالب توجهی نیفتاده و منم که جدیدا معتاد فیس بوک شدم و سرعت اینتر نتم که کم شده این روزا و جو اجتماعم که هیجان داره خیلی... وااای
آقا من موندم .. من الان انقد استرس دارم!  به جای این کاندیدا ها من استرس دارم.. والا من دیگه نوبرم.. مثلا الان دارم روز شماری می کنم زودتر شنبه صب بشه ببینم چی می شه... :))

خب دیگه چی بگم؟ پریشب کشیک بودم . همون موقع که مناظره داشت می داد و درمونگاه خلوت شده بود و اینا که از 115 یه پیرزن فرتوت ( حالا خیلی هم فرتوت نبود ولی با شکایت ضعف و بی حالی اورده بودنش ) رو آوردن که یه نامه بستری بیمارستان از دکتر بیرون هم داشت! خب من گفتم باید ببرین بیمارستان  اینجا که درمونگاهه . عروسش و نوه دختریش باهاش بودن  . گفتن حالا سرمشو وصل کنین سرمش بره اگه خوب نشد پسرش بیاد شاید بردیمش.. خلاصه منم هی می رفتم می اومدم. مناظره که کوفتم شد بعدشم اینکه بعد از اینکه یه بار به مریضه سر زدم دیدم دندون مصنوعی فک پایینشو در آوردن و فک بالاش ولی دندون داره ! بعئ این لب پایینش رفته بود تو. من داشتم به قیافه مریض دقت می کردم ببینم چه اتفاقی تو قیافش افتاده آخه تا دو دیقه پیش این شکلی نبود.. بعد عروسه برگشته می گه: « این همیشه همینجوری می شه . فک نکن داره تموم می کنه!! » وااای یعنی من موندم یه لحظه که چی بگم !  بعد گفتم به هرحال اینو با این وضع آوردین و نامه بستری هم داره باید اعزام بشه که گفت نه و نمی شه و مریضمون استرس بیمارستان و آمبولانس می گیره و  اینا .. خلاصه بعدشم یه ایل آدم اومدن شامل پسر پیرزنه ( شوهر همین عروسه ) داماد و دختر پیرزنه و  نوه و شوهر نوه و یه بچه هه هم اونجاها می پلکید .. خب من دیگه گفتم این همه ادم اومدن لابد می خوان ببرن مریضشونو بیمارستان فوق تخصصی ای جایی که دیذم نه! بغلش کردن خیلی شیک بردنش خونه! اصلا نمی دونم واسه چی اومده بودن پس؟

** بعدشم یه آقای حدودا 55 ساله رو یکی از بستگانش آورد . حالا مریضه آژیته بود و عرق کرده بود و تنها شکایتش این بود که دارم می میرم و تموم کردم. خب اون فامیله هم مثلا می خواست دلداریش بده هی داد می زد:« عمو اسفند! تو خووووووووووووووووووبیییییییی عمو! تو خووووووو بی عمو!  نه تو نمی میری! تو همه چیت خوبه.. واااای خانوم دکتر زنگ بزنم پسراش بیان؟؟ » بعد مریضه می گفت زنگ بزن فلانی بیاد. اونم جلو مریضه زنگ می زد که :« آیییییی بیااااییین حال باباتون خراااابههه !» (  لحن بالاسر مرده گریه کنان بخونین ).حالا هی بهش می گم شما بفرمایین بیرون دو دیقه می رفت بیرون دوباره می اومد گریه می کرد بالا سر مریض... با شک به ام ای ( سکته قلبی) مریضو سریع  اعزام کردیم... منم تا امبولانسمون بیاد بیدار موندم و مریض دیدم تا دیدم که به سلامت به بیمارستان رسیده و دیگه خبر ندارم که چی شد!

ساعت چهار صبح هم یه مریض اومده بود رفتم دیدم سرشو با دستمال گل گلی بسته .. می گم چی شده؟
سرم درد می کنه... دندونمو کشیدم امروز الان درد می کنه. نگاه می کنم نه عفونت داره نه چیز خاصی مشهوده! یهو مریضه می گه دندون بغلی درد می کنه! دندونمو اشتباه کشید! هی بهش گفتما این یکی درد می کنه گفت نه الا و للا این یکی درد می کنه! یه انبر! گذاشت زیرش تق دندون منو کشید گفت بفرما بیست تومن می شه.. وااای وااای سرم درد می کنه!
حالا من که نمی دونم درست بود حرف مریضه یا ه ولی کلا خنده دار بود خیلی.. منم بودم بیست تومن می دادم دندون نازنینمو اشتباهی می کشیدن ! سر درد که خوبه سکته مغزی و قلبی رو با هم زده بودم...

دیگه فعلا هیچی.. ای آقای مدیسن من مرسی از دعوتت سبب خیر شدی من یه آپی هم بکنم.

صد ساله می خوام چن تا لینک بدما.... هی نمیشه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 0:19  توسط جوراب  | 

 

دیشب درمونگاه س کشیک بودم. یه پسر حدودا ۲۰-۲۲ ساله رو آوردن با تشنج. گویا ۲۰ تا قرص ترامادول می خوره ( نه برای خودکشی٬ به قول دوستاش برای کیف و خوشی! ) و بعد می رن کافه و اونجا قاشق در دهان تشنج می کنه( موقع غذا خوردن و قاشق تو دهنش گیر می کنه! ) خلاصه کارای اولیه شو انجام دادیم و بعد اونجا یکی از دوستاشو که بین بقیه معقول تر ! به نظر می رسید و هی سرشو به نشانه تاسف تکون می داد ! و هی می گفت: نچ نچ جوونا چه کارایی که با خودشون نمی کنن رو انتخاب کردم ! و گفتم بیاد تو اتاقم تا برگه اعزامو بنویسم:

ــ خب٬ گفتی بیست تا ترامادول خورده؟
ــ بله٬ بیس تا٬ سی تا٬ همیشه عادتشه ٬ یه مشت می ندازه بالا.. ولی امشب بیس تا خورده .
ــ دیگه چی خورده؟
ــ دیگه هیچی٬ زنگ زد به من گفت بریم کافه .. منم رفتم.اونجا اینجوری شد
ــ چیزی نکشید؟
ــ چرا قلیونم کشید
ــ دیگه چی؟
ــ خب سیگارم کشید.... حالا سیگارو ننویس.. مامان باباش بفهمن بد می شه!!

ای خدااااااااااااااا یعنی اون وسط فقط سیگار نامحرم بود!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 23:48  توسط جوراب  | 

 

آقاهه بقیه پولمو بهم ادامس خرسی داد. در کیفمو که باز می کردم بوش می خورد به دماغم.. مث اون موقعا.. اما وقتی که خوردمش هیچیش مث اون موقعا نبود نه مزش.. نه عکساش.. اصلنم دلم نخواس به دستم تف بزنم عکسشو بچسبونم به دستم!

این یعنی همون که من خیلی بزرگ شدم؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 20:49  توسط جوراب  | 

دعااااا دعاااااا

 

یکی از خوبی ها ــ و شایدم بدی های ــ  محل کارم اینه که اتاقم دیوار به دیوار اتاق تزریقاته و تقریبا همه ی حرفا و درد دلا و صحبتای مریضا رو موقع آمپول زدن می تونم بشنوم . دیروز یه پسر حدودا ۱۲ ساله با مامان و باباش اومده بود پیش همکارم و  دو تا آمپول براش نوشته بودن.. بعدم  صداشو می شنیدم که با گریه و زاری رفت اتاق تزریقات. یهو دیدم از اتاق تزریقات صدای قرآن و دعا و آیت الکرسی می یاد...

 ــ  بگو  الله لا اله الا هوالحی القیوم
ــ اوهو اوهو اوهو....  الله لا اله الا هو الحی القیوم.....وااای من آمپول نمی زنم... عرررررررر

( صدای خانوم تزریقاتمون ):  وای تو دیگه مرد شدی گریه نکن اصلا درد نداره.. آروم آروم می زنم اصلا نفهمی...

( صدای بچه به مامانش در حال کوبوندن پاهاش به تخت ) : دعاااااااا  دعاااااااااا

مامانه: من که دعا می خونم ولی تو که نمی خونی با من...

ــ نه بخون٬ می خونم... آیییییییی واییییی ....دعا دعا ...

دیگه مرده بودم از خنده.. اونجا کلاس قران تشکیل داده بودن.. رفتم ببینم چه خبره که دیدم مامانش بالا سرش وایساده داره دعا می خونه اینم عربده می کشه که : دعااااا دعاااا ....

آخر سرم انقد گریه کرد و نذاشت آمپولشو بزنن که یکی از پنی سیلیناش سفت شد٬ مجبور شدن یکی دیگه بهش بزنن .. بعدشم بعذ از کلی دعا و ثنا آمپولا رو زد و دست به باس ن در حال گریه و فین فین رفت خونه!!

 

 

پی نوشت: درمورد کوزه انداختن سوال کرده بودین. من خودم هم دقیقا نمی دونستم ولی شکیلای عزیزم تو همون کامنتا دقیقا توضیح داده مرسی ازت دوست عزیزم..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:44  توسط جوراب  | 

 

هیچ چیزی از تولد بیست سالگیم به خاطر ندارم.... حتی نمی دانم توی این روز مهم ( به زعم خودم ) کجا بودم؟ چه کار می کردم؟ سال ۷۸ بود.. شاید یکی از ان روزهای بهاری بود که بعد از آزمایشگاه میکروب٬ پیاده از خوبان با آناهیتا و آزاده برگشته بودیم و بعدش هم با آزاده دلخوش و بی خیال رفته بودیم کنار دریا و چیپس و ماست موسیر خورده بودیم و تنها فکر و ذکرمان این بود که دماغمان را اگر عمل کنیم چه شکلی می شویم و چه جوری از شر این ابروها ( که آن زمان ها برداشتنشان خیلی هم آسان نبود ) راحت شویم و اینها....
هیچ یادم نمی آید که بیست سالگی چطور شروع شد ؟ چطور ده سال گذشت و چطور من به اینجا رسیدم و چطور الان سه روز است که وارد سی سالگی شده ام..

 چه بگویم.. باورم نمی شود که سی ساله شده باشم... اما خب شده ام دیگر.... گریز ناپذیر است و در عین حال ترسناک... از سی سالگی کمی می ترسم.. اینکه روزها انقدر زود می گذرند..

بگذریم. تولد سی سالگیم را با سه روز تاخیر به خودم تبریک می گویم! ( البته اینجا٬ چون قبلا به خودم تبریک گفتم و کیک میوه ای خوردم و شمع سی فوت کردم و خودم از سن و سال خودم وحشت کردم ! )

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 23:42  توسط جوراب  |