تبليغاتX
جوراب پاره و انگشت آزاد

جوراب پاره و انگشت آزاد

نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی

آقا ما یه کتاب از کتابخونه عمومی گرفتیم.....به اسم امتحان نهایی نوشته ی «خولیو کورتاسار» ...حالا پشت جلد این کتاب جناب «پابلو نرودا» اظهار نظر فرمودند که:
«هر کس کارهای کورتاسار را نخواند بدبخت است. نخواندن قصه های او بیماری نامرئی خطرناکی است که به موقع خود می تواند عواقب وحشتناکی داشته باشد. مثل اینکه کسی هیچ وقت هلو را نچشیده باشد. چنین کسی کم کم غمگین و غمگین تر و به طور چشم گیری رنگ پریده می شود و شاید به تدریج موهایش بریزد.»

یعنی به جان خودم مو به مو همه ی اینا رو نوشته ها٬ پشت جلد از قول نرودا.....

یه ذره شرمنده شدیم و به بدبختی خود اذعان آوردیم که چرا تا به حال کارهای ایشون رو نخونده بودیم..
حالام داریم با ترس و لرز کتابو می خونیم که یه وقت ٬ خدای نکرده٬ بدبخت و غمگین و غمگین تر و کور و کچل و آنمیک و.... نشیم.......

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 1:51  توسط جوراب  | 

من تحفه ام!

**من و دوستم داریم مطابق معمول تلفنی ورور می کنیم:
من: ور ور ور ور
اون: ور ور ور وررررر
من: ئه صب کن . مسیج اومد برام...
اون: کیه؟
من: آخی! مریم حقه ٬ می گه چطوری جوراب جون ؟ دلم خیلی برات تنگ شده .کجایی؟
اون: آها آخی...خب می گفتی....
من: ور ور ور  ورررررررررررر

یکی دو روز بعد ...باز هم مکالمه ی تلفنی ما:
من: چه خبر؟
اون: هیچی تو چه خبر؟
من:هیچی٬ اهان ! راستی. امروز مهشید مسیج فرستاده بود.
آنا: خب ٬ خب٬ چی می گفت؟
من: هیچی٬ می گفت مث اینکه قراره یه سمینار بازآموزی اینجا برگزار بشه. می گفت می خوام بیام.دلم خیلی برات تنگ شده می خوام به بهانه ی سمینارم که شده بیام ببینمت.
آنا: آخی.
من:آره. نازی.
اون: اوه.... نه که خیلی تحفه ای.. همه هم دلشون برات تنگ می شه!
من:!

 

**این مریضا رو دیدین فشارشون نوزده ٬ بیسته ...بعد میان٬ می گیم: عزیزم فشارت بالاست...نوزدهه ( برای اینکه طرف کپ نکنه و فشارش بالاترم نره٬ یکی دو تا هم پایین تر می گی) بعد می بینی طرف می گه:« نه بابا! من همیشه فشارم میزون میزونه! همیشه ۱۲ هستم!» بعد می گی عزیزم این فشار سنج داره می ترکه! می گه:« نه! من که خوبم! کی گفته؟»

 اون روزی یه مریض داشتم. خانوم میانسالی بود تقریبا. اومد گفت فشارمو بگیر .داروی فشار هم می خوام. فشارشو گرفتم٬ ۱۴۵ روی ۸۵ بود( من عادت دارم علاوه بر گوشی٬ نبض طرف رو هم برای فشار ماکسیمم چک می کنم تا مطمئن شم )
خلاصه به خانوم گفتیم فشارتون فلان قدره . که دیدم می گه:«  نه! من که درجه ی فشار سنجتون رو نگاه می کردم ٬ روی ۱۲ تکون خورد. حتما فشارم ۱۲ هست! »
ای بابا. حالا خوبه من اون چند روزه رو دور خوش اخلاقی بودم( یعنی خب مجبور بودم!) ...یه سری توضیحاتی دادیم...اما مطمئنا باور ننمود! آخه یه جورایی نگاه می فرمودند به ما٬
آخرشم گفت :« املوپرس می خورم..» منم رفتم تو دفتر چه اش بنویسم٬ ناخودآگاه گفتم آملودیپین می خواستین دیگه؟
گفت:« نه! آملوپرسسسسسسسس!»
گفتم:همونه !
گفت:« نه! شما همونی که من گفتمو بنویس. من همیشه خارجیشو می خرم!»
مام گفتیم چشم٬ اما مطمئنا دوباره فک نموده بودند که ما نمی دانیم آملوپرس چیست! و مطمئنا پیش خود فک نموده اند که :« گم شه! فشارم همون ۱۲ بود»

** روتین شدم.

** فکر کن به  آسودگی کاذبی که خودت برای خودت ساختی٬ دنیا داره می ره.....تو نشستی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 20:7  توسط جوراب  | 

آدم آهنی

زیر گنبد کبود
طعم خنده های کوچکم
تلخِ تلخ بود.
من
رفته رفته آدم آهنی شدم.
بوی تند مرگ
پخش شد
توی بند بند پیکرم
بی دلیل
دیدم از سکوت
درد می کند
قوطی سرم!
غصه ای که لای چرخ دنده هام
گیر کرده بود
آخرین براده های آهن دل مرا
بهانه گیر کرده بود!


ناگهان
سکوت مرد
پشت خنده های تو.
در فضای خالی تنم دوید
لرزش صدای تو
من اگر چه آهنم٬
لحظه ای
گوش کن به زنگ قلب من!
لطف کن
به چرخ دنده ی دلم
چند چکه «عشق روغنی» بزن!

مجله ی سلام بچه ها/ فروردین ۸۵/ کبری بابایی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 22:57  توسط جوراب  | 

من آمدم اینجا.

تا زمان رفع فیلت رینگ وبلاگم دلم نمی خواهد آنجا بنویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 7:16  توسط جوراب  | 

بوق نزن دختر جان!

** استاد جان فرمودند :« ازدو هفته  بعد (عالی) کار می کنیم »...باور نکردم...پس خوش خطم واقعا؟

** این دومین باری است که این اتفاق می افتد؛ دفعه ی اول انترن بودم و حالا امروز؛
خانمی بچه ی ۴۰ روزه اش را آورده بود و می گفت:« این؛ سرما خورده؛ گلوش هم درد می کنه!»
گفتم از کجا فهمیدی گلوش هم درد می کنه؟ خودش گفت؟

** دوره ی دبیرستان معلم فیزیکی داشتیم که یک ژیان  داشت و ژبانش را توی حیاط مدرسه پارک می کرد؛ این ژیان کمی تا قسمتی درب و داغان بود و شیشه هایش با فشار دست پایین می آمد . خودش بسیار آقای محترم و مهربانی بود ولی از خباثت ما دانش آموزان شرور؛ همین بس که تفریحمان این شده بود که زنگ های ورزش ؛ بیکاری یا تفریح برویم و بوق این ژیان را بزنیم!!
روزی ( یادم نمی آید چرا بیرون از کلاس بودیم)؛ حیاط مدرسه خلوت بود و جز ما کسی نبود. با تعدادی از بچه ها شرط کردم که خودم به تنهایی می روم و سه تا بوق ممتد می زنم! بچه ها گفتند: نه! الان همه می فهمند؛ وقعی ننهادم ! و رفتم و با موفقیت بوق زدم!! و از زور خوشی از این سمت حیاط با صدای بلند؛ دوستانم را که آن سر حیاط ایستاده بودند خطاب قرار دادم که:ّ« ترسوها!! ترسوها!! دیدین بوق زدم! خاک تو سر بی عرضه تون!»
که دیدم صدای خنده هایی از بالای سرم می آید؛ سرم را که بالا گرفتم ؛ دیدم چندین و چند کله ی مقنعه پوش  به همراه خود آقای «ک» عزیز؛ از پنجره ی کلاسی در طبقه ی دوم؛ در حال تماشای هنرنمایی های من هستند!

**ف یل تر شدن وبلاگم اعصابم را خرد کرده. از طرفی با اینکه زیاد کانکت نمی شوم..اما در همان مدتی که کانکت هستم ؛ چندین پیج را باز می کنم و در تمام مدت شبانه روز مشغول خواندن وبلاگ های مختلف بصورت آفلاین؛ هستم....این ها همه اش باعث می شود که  سعی کنم  کمتر این رویه را ادامه دهم..دارد یک جوری عادت می شود...

** ۱بسته جیم جیم فلفل و لیمو؛  یک جیم جیم کاری سبزیجات؛  ۲ بسته پاپ کورن  با طعم کچاپ ؛  ۱ بسته پاپ کورن با طعم سرکه نمکی؛ یک بسته چیپس فلفلی؛ یک بسته چیپس سرکه نمکی؛ یک بسته بادام زمینی فلفلی و یک بسته بادام زمینی نمکی به همراه یک بسته پفک چرخی و از همه بدتر؛ یک بسته ی لیوانی  آلوچه ی فرآوری شده ی شمشک!
همه چیزهایی بود که دیروز از سر کوچه مان خریدم. آن وقت امروز به بچه هه سفارش می کردم که :« حرف مامانت رو گوش کن.  پفک و لواشک نخوری ها!» 

** البته خوراک اصلیم پفیلا با طعم کچاپ است این روزها!

** البته همه را هنوز  نخورده ام ها. یه وقت فکر ناجور راجع به من نکنید . من هنوز گرگ افتاده درشکم می شوم گاهی وقتها...اما الان گرگ ها نمی دانم کجا رفته اند..خبری ازشان نیست!

** منتفرم از استتوسکوپ دیگران استفاده کنم ؛ ولی همه اش دارم این کار را انجام می دهم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 7:2  توسط جوراب  |