تبليغاتX
جوراب پاره و انگشت آزاد

جوراب پاره و انگشت آزاد

نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی

**من استاده ام تا بسوزم تمام

** برادرزاده جان امتحان مرحله ی دوم سم پاد را بسیار بسیار خوب داد و از زور خوشی و شادمانی و شعف داشت قیجوج می زد .برخلاف مرحله ی اول که مظلومانه گوشه ای وایساده بود و فین فین می کرد و هر چه می پرسیدی می گفت: « نمی دونم٬ یادم نیست٬ نمی دونم.»
بعد از امتحان مستقیما اومدن خونه ی ما. دیدم یکی دستش رو گذاشته روی زنگ در و دررررر دررررر دررررر زنگ می زنه ...درو که باز کردم دیدم برادرزاده جان جفتک چارکش زنان ٬ مسیر حیاط رو طی کرد و هوکشان پله ها را چاهار تا یکی بالا اومد و در خانه را باز کرد و شیرجه زد داخل هال و فریااااد زد:« ای وللللللللللللللللللللللللل»
و این گونه بود که ما فهمیدیم او امتحانش را عالی داده است !

**یک زمان هایی یکی از کابوس های تکراری ام این بود که سوار ماشینی شده ام و ناگهان ماشین بدون راننده شروع به حرکت می کنه و من به مثابه ی یک ظرف شیر برنج سرد با وحشت می ایستم و نظاره گر ماجرا هستم تا وقتی که از خواب بپرم....
بعد زرتی با شروع  اولین جلسه ی کلاس رانندگی٬ این خواب به ورژن جدیدتری تبدیل شد که این دفعه ماشین باز بدون راننده شروع می کنه به حرکت ولی اینجا دیگه من بسیار تر و فرز وارد عمل شده و  با یک جهش از روی صندلی ها خود را به ترمز و کلاچ و .... رسانده و ماشین رو متوقف می کنم! اما زهی خیال باطل که قسمت اصلی فیلم تازه از اینجا شروع می شه ( تخمه یادتون نره)٬ حالا قضیه جنایی می شود و انگار قراره  منو( که در تحفگی رو دست ندارم) بدزدن...حیف که همیشه تا همینجا فیلم / کابوس تموم می شه و من در لذت یک فیلم اکشن با بازی خودم٬ باقی می مونم...
 به امید ورژن های جدید این کابوس!
خدایا! خداوندگارا !!  یک عقل سلیم به من بدهی بد نمی شود ها!  


** پسره دفترچه ی نظام وظیفشو آورده برای معاینه پزشک .....حس خود پزشک بینی بهش دست داده و سوالاتو خودش جواب داده به این شکل:
فشار خون: ندارد
نبض: دارد
قلب و ریه: دارد
خلاصه هر چیزی را با دارد/ ندارد جواب داده بود. کلی می خواستم بخندم اما حوصله نداشتم....صد رحمت به اهالی محل طرحم...

** یهویی دلم عید خواست. دو ماه همینجوری همینجوری گذشت؟؟!!

**یه میوزیک فولدر واسه  خودم درست کردم شلم شورباییه ها......از افشین مقدم و فرزین گرفته تا ویتنی هوستون و محسن نام جو و حمید عس گری و مختاباد و انر یکه و جرج مایکل و  اندی ویلیامز و آبا و مجید!!!!!!!!  و راکست و منوچهر!!!!!!!!.....اوضاعیه ...همش هم دارم گوش میکنمشون...خیلی  هم باحاله....

** خب فعلا بایستک.( با سکون روی ی و س و ت و ک بخونید!!) یعنی همون بای!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:24  توسط جوراب  | 

**آه ! ای خدا کمک کن.....که الان اصلا حوصله ی این جور کارا رو ندارما...خب خودت یه جوری پیشش ببر دیگه...مردممممممممممممممم

** آدم بسیار شل و ولی هستم....متنفرم از این اخلاقم.... سفت و سخت وایسا و حرفتو بزن دیگه....اسکل!

**هردفعه «جودی جدی» می پرسه درست تا کجا پیش رفت ؟  یا می گم هنوز شروع نکردم. یا می گم دارم فلان چیو می خونم... یا می گم فعلا هیچی.....نمی دونم چرا انقد تنبلم؟

**فعلا اصاب مصاب یوخوموزدی

** اسم خودمم باس بذارم نِگی نگران....شایدم شوشو شلخته...

( خواهرزاده ام یه کتاب داره که اسم شخصیتاش اینجوریه: مری مودب/ شوشو شلخته/نگی نگران/ کامی کمکی/ جودی جدی/ بیدی بی ادب و ......طبق حرف اول اسم بچه هه  یه لقب بهش دادن! با مزه است....)

** صب کله سحر بیدار شدم. کار دیگه ای نداشتم شروع کردم فون بوک موبایلو زیر و رو کردن....الکی الکی شماره  ی یه دوستمو دلیت کردم...پوف! شماره ی خونه شم دلیت شد. شماره  ی اتاقشم الان خودمو می کشم یادم نمیاد.....نودونم چیکار وکونم؟؟؟  فک کنم باس ایمیل بدم بش....از کله ی سحر افتادم رو دور خر بازی و اسکل بازی...خدا به خیر کنه...

**اصن من رفتم موهامو اتو کنم.... چه پست افتضاحی شد...خودم می دونم چه مرگمه...... فعلا تا اخلاق .... مرغیم بیاد سر جاش٬ خدافظ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 10:51  توسط جوراب  | 

**بالاخره  سعی و ممارست و پافشاریم در ندیدن « اخ راجی ها» نتیجه ای نبخشید و من هم بالاخره دیدمش.... می تونم در یک کلمه توصیفش کنم:« افتضاح!»
به نظر من که ارزش هنری نداشت. دیالوگ ها و طنز های در پیت......من که نه خنده ام گرفت و نه اصلا آخراش ناراحت شدم...همین!

** بالاخره به آرزوی دیرینه ام رسیدم و« ژان کریستف»  رو خریدم. خوش حاااااالم..خوش حاااالم....

**بچه که بودم آرزوم این بود که پدرم یه مغازه ی کتاب و لوازم التحریر داشته باشه...یعنی واقعا آرزو بود برام ها........ حیف که هیچ وقت تحقق نیافت!
یه ارزوی دیگه ام هم این بود که کاش یه خودکار داشتم که می زدم به خودم بعد نامرئی می شدم ...می رفتم خونه ی دوستم اینا - همون که هی مامانم اینا می گفتن باید مث اون درس بخونی ـ ببینم آخه این دختر تو خونه چی کار می کنه ؟!!!!!!!!!!!!

**از « اینجا» موندن بدم اومده...بدم اومده..

**بدبختیه ها! کی حورصله ی درس خوندن داره؟
  حورصله= حوصله......اون موقعا که بچه بودیم یه پیرزنه بود همسایمون٬ به حوصله می گفت حورصله!!!!!!!!

** مااااااااااامان! بیا سرمو نقا قن.....( مامان بیا سرمو نگاه کن)
ساعت سه نصفه شب بچه هه حرف زدنش گرفته بود...بلند بلند داد می زد: مااااااامان بیا سرمو نقا قون....

** به دوستم که تو طرحه پایان طرح دادن به خاطر عدم رعایت شئونات اسلامی.....  بدون هیچ تذکر قبلی ای....ناراحت شدم و نتونستم درک کنم که آخه چرا؟؟؟ چرا؟؟؟ فقط ۴ ماه از طرحش مونده بود....بیخود و بی جهت به خاطر یه مشکل از قبل که دیگه حل شده بود و به خاطر قهر کردن یه مریض که تو وقت غیر اداری اومده و دوستم بهش گفته چرا الان اومدی؟؟ اونم قهر ورچلوسیده !!! بهش گفتم دختر جان! اگه حل نشد اصلا غصه نخور .....بیا و برو برا رزی دنتی بخون.....بعد می تونی طرحتو بگذرونی...نمی دونم می شه اصلا اینجوری یا نه؟؟

** من دیگه می خوام با فاصله های بیشتر آپ کنم.......به خدا جدی می گم....باید ادیکشنم رو به اینی( اینترنت) ترک کنم.....

**هراس من از آن است که در تنازع بقاء احساسات و غرائز

 بشوم یک نفر؛ معمولی

که معمولی زیست

و معمولی تر فراموش شد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:51  توسط جوراب  | 

آدمیزاد ٬ اگر مثل من باشد٬ می نشیند و در عصرهای آفتابی و کش دار بهار های روشن و پرنور٬ برای خودش معجونی می سازد و چمباتمه می زند روی صندلی اتاق٬ رو به پنجره ی نیمه باز و نم نمک آن معجون دست ساز را مزه مزه می کند.
معجون دست سازی از یادها و خاطرات ٬ معجونی از دلتنگی و دل گیری و خستگی و غم و اندوه و اشک....

دلتنگی برای تمام روزهای رفته و آمده و نیامده ...دلتنگی برای روزهای انترنی و کشیک و مرنینگ و ژورنال کلاب های بی خاصیت خسته کننده! دلتنگی برای عصرهای بارانی رشت و خیابان بیستون و تختی و پاساژهایش...دلتنگی برای باران های بی وقفه...برای خنده های زیر زیرکی...برای ترس از کشیک اضافه خوردن ها...برای صبح های مرنینگی ...برای هم کشیکی که کشیک هایت را می ایستاد بدون هیچ چشم داشتی...برای خودت ...برای روزهایت...برای مریض هایی که دوستشان داشتی و دوستشان نداشتی...برای تمام دلهره ها و ترس های یواشکی...برای اخته خمس خریدن از مژده...برای کوچه های پیچ پیچی که می رفتی تا برسی به مژده.....برای مار زنگی از بندر که گمش کردم...برای مامان گلی و نازگل ...برای گوشی ال جی افتضاح با ال سی دی خراب که راه به راه سیاه می شد...برای تِرَک شماره ۳ بن یامین...برای گرگ بد گنده و سه بچه خوک...برای گفتن:«آه! شتر جان! چند روزه که رفتارت عوض شده...چیه از من می ترسی؟»...
برای شب ها و روزهایی که هر هر کنان زنگ می زدم به دوست و ادای پسر شجاع و خانوم کوچولو را در می آوردم «  اوه! خام کوشولو خام کوشولو...اشن نترش الان نژاتت می دم....اوه پسل ششاع من می َتیسم......»
برای خنده های الکی...برای گریه های بی بهانه ....برای هم خانه ام و دکی اش و خنده ها و گریه هایش....... .
برای قدر ندانستن تمام آن لحظه ها....دلتنگی چیز بدیست اگر با افسوس همراه باشد..

دلتنگی و ترس از آینده...از آینده ی مبهم وحشتناک.....

خوب می دانم٬ دلتنگی باری از روی دوش آدم ها بر نمی دارد. می آید و می رود... به قول آن دوستم٬ پر* یودیک وار٬ می آید. می آید  و می رود تا وقتی منوپوز شود... ...

خوب می شوم....می دانم....می دانم....
اما اعتراف می کنم. بیش از حد دل تنگم.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:35  توسط جوراب  | 

 


مادرم که جوان بود ؛ دستهايش زيبا بودند. انگشتهای کشيده با ناخن های خوش فرم و مرتب و من هميشه به دستها و ناخن های مادرم نگاه می کردم  و دوستشان داشتم ٬ موقعی که بافتنی می بافت يا با چاقوی دسته قرمزمخصوص خودش سيب زمينی پوست می کند.
دستهای مادرم قشنگ بودند و من هميشه فکر می کردم که چرا مامان لاک نمی زند و دستهای مادرم را با ناخن های لاک زده مجسم می کردم. مسلما زيباتر بود. 
 
الان فکر می کنم که آيا پدرم عاشق دستهای مادرم شد؟ و آيا هرگز به او گفت که چه دستهای قشنگی داری؟ و فکر می کنم که چه رويايی و خوب  که پدرم عاشق دستهای مادرم باشد.

الان دستهای مادرم چروک خورده است با لک های قهوه ای مخصوص پيری. با مفاصل متورم از فشار آرتريت سوريازيسی ٬  اما هنوز ناخن هايش قشنگ است و هنوز دستهايش زيباست و دوست داشتنی  و من فکر می کنم که چه رويايی تر و قشنگ تر است که پدرم عاشق همين دستها باشد.

شهریور ۸۳

 

 

**دلم برای وبلاگ قبلیم تنگ شد..رفتم امروز از مدیریت کاربرش و کلی پست های قدیمیمو خوندم دوباره.خوندن اونا و خوندن کامنتها کلی نوستالژیک و در عین حال انرژی زاست..البته خب گریه مریه نکردم اما دلم تنگ شد دیگه.....اینم ورداشتم گذاشتم اینجا.....

** چهار سال گذشت از رفتن آزیتا......

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 0:13  توسط جوراب  | 

 قشنگه؟ از یه سایتی دزدیده بودم یه زمانی الان یادم نیست...خلاصه حلال کنن دیگه....آهان یادم افتاد از اینجا

نزدیکیای کلاس خطمون یه مغازه خشکبار و آجیل فروشی هست..توش که می رم بوش مستم می کنه...در یکی از گشت و گذارهای پی در پی ام در اطراف و اکناف مغازه چشمم به لواشک های غیر بهداشتی ای ( به گفته ی خودشون لواشک محلی ) افتاد که برای فروش گذاشته بودن.....خب خیلی وقته که من هر دفعه می رم اونجا یکی دو بسته از اون لواشکا می خرم و هر دفعه دچار دل درد های شدید و جان فرسا می شم و باز هم دفعه ی بعد می رم و از اون لواشک ها می خرم و باز هم دچار دل درد می شم و این سیکل معیوب ادامه پیدا می کنه هر دفعه......البته دل درد ها فکر نمی کنم زیاد ربطی به غیر بهداشتی بودن داشته باشه...اصولا من در خوردن لواشک و آلو و برگه و آلبالو خشکه ید طولایی دارم....فکر می کنم دل درد ها به خاطر بلع بیش از اندازه ی اون لواشک ها باشه...نه غیر بهداشتی بودنشون!

**محض اطلاع بگم که الان دارم خط عالی رو کار می کنم. ۲۷ یا ۲۸ اردیبهشت هم امتحان انجمن خوشنویسانه....اگه قرار باشه خوش رو امتحان بدم ٬ قبول می شم...( خوش یه مرحله از عالی کمتره) .
اما نمی دونم٬ این اخلاق گند و مسخره ی منه... واسه هر چیزی دچار استرس می شم.حتی امتحان خط!! دیوونه ام دیگه... حوصله همون یه ذره استرسشم ندارم.... البته برام فرقی هم  نمی کنه امتحان بدم یا نه...می دونم سه چاهار ماه دیگه که  باید برای این امتحان خوش آب و رنگ دستیاری بخونم مجبورم کلاس خط عزیزمو هم ول کنم....
 فعلا به اون جا ها فکر نمی کنم....دوست دارم زودتر برم ثلث و نسخ کار کنم......

** کارم شده برم هی مرکب رنگی رنگی بخرم و لیقه و هی رنگ و وارنگ واسه خودم مرکب درست کنم.....

** بابا جان...خب حالا چیه...انقدر تعجب می کنین؟مگه چیه حالا؟ تازه من که الان  در عنفوان طفولیت و نونهالی به سر می برم..و اصلا هیچ احساس بزرگسالی ندارم اکنون٬ اصلا به هیچ وجه من الوجوه!!!...۲۸ سال که دیگه قابل این حرفا رو نداره.( تازه هنوز کامل ۲۸ سالم نشده...الان ۲۷ سال و یازده ماه و ۱۷ روزمه).......تازه مگه اولین بار بود که من سنم می گفتم؟؟؟

** من یه زمانی می خواستم برای یکی از دوستام نامه بنویسم( من عاشق نامه نوشتنم....ولی متاسفانه هیچ پای نامه نگاری ندارم.... یه زمانی به این آناهیتا و آزاده هی می نوشتم....حالا اونام فک کنم دلشون می سوخت یه جوابی بهم می دادن......البته این دفعه اناهیتا٬ بعد اینکه کلی منو مسخره  کرده بود اون زمونها٬ حالا اعتراف کرد که خیلی چیز جالبیه چون داشت نامه قدیمیای منو می خوند پشت تلفن و کلی چیز میز که من خودم یادم نبود یادمون اومد...)
خب چی می گفتم؟ آهان من نامه که می نوشتم تهش به جای پی نوشت می نوشتم:« راستی» بعد این راستی تبدیل می شد به:« راستی ۱» ٬ «راستی ۲» و « راستی ۳ » و الخ.....بعد چن وقت پیشا رفتم توی یه وبلاگی دیدم ته پستاش به جای پی نوشت نوشته : راستی ۱ و راستی ۲ و راستی ۳
اوه خدای من...................نمی دونم چگونه و چرا و چطور ولی خب دلم برای تمام اون راستی های ۱ و ۲ و ۳ و ..... خودم  تنگ شد.....

« راستی» های ما گاهی وقتا از خود نامه هم طولانی تر می شد.....این قضیه هم مال سه - چاهار سال قبله....

**در راستای استقبال شما خوانندگان محترم از شعر جناب سلمان هراتی ٬ من هم کاملشو  براتون می ذارم:

بگذار
گنجشکان خرد
در آفتاب مه آلود
بعداز ظهر زمستان
به تعبیر بهار بنشینند
و گلهای گلخانه
در حرارت ولرم والر
به پیشواز بهاری مصنوعی بشکفند
سلام بر آنان
که در پنهان خویش
بهاری برای شکفتن دارند
و می دانند
هیاهوی گنجشک های حقیر
ربطی با بهار ندارد
حتی کنایه وار
بهار غنچه ی سبزی ست
که مثل لبخند باید
بر لب انسان بشکفد
بشقاب های کوچک سبزه
تنها یک «سین»
به «سین» های ناقص سفره می افزاید
بهار کی می تواند
این همه بی معنی باشد
بهار آن است که خود ببوید
نه آنکه تقویم بگوید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:48  توسط جوراب  | 

**
وقتی ماما لبخند می زد٬ صورت زیبای او به حدی دوست داشتنی می شد که با هیچ چیز قابل مقایسه نبود . همه چیز در اطراف آدم نورانی تر و درخشان تر می شد.اگر در لحظات رنج آور زندگی خود می توانستم فقط یک نظر آن لبخند زیبا را ببینم٬ اصلا نمی فهمیدم معنی غم و اندوه چیست.
به نظر من آنچه که ما زیبایی صورت می شماریم٬ بستگی به لبخند آن دارد.اگر لبخند بتواند آن را روشن تر و باز تر کند٬ آن صورت زیباست و اگر نتواند چنین نماید آن صورت٬ یک صورت معمولی ست و اگر صورتی توسط لبخند تیره تر شود آن را زشت می نامیم.
(لئون تولستوی/کودکی٬ نوجوانی٬ جوانی)

** غروب غمناک و گوجه سبزهای کال و بستنی های اسپیرال و عبور ساده و کند زمان از روی پوست  من....

** بهار بیست و چهار سالگیم مملو بود از تجربه های نو٬ تجربه هایی که تا به حال نداشتم و فکر می کردم بعد از این هم نخواهم داشت ٬اما اشتباه می کردم.....
بهار بیست و پنج سالگیم مملو بود از شور و شعف و خطر کردن و دیوانگی 
 بهار بیست و شش سالگیم مملو بود از دلهره و نگرانی و ترس٬ ترس از از دست دادن٬ ترس از زندگی در مکان تازه٬ کار تازه .....
بهار بیست و هفت سالگیم مملو بود از آرامش٬ آرامشی که هم مدیون دوستی بود و هم مدیون زندگی در همان جایی که یک سال قبل مرا می ترساند....آرامشی که فکر نمی کنم هیچ وقت در زندگی آینده ام آن طور داشته باشمش....
بهار بیست و هشت سالگیم هنوز کامل نیامده ٬ ۱۴ روز دیگر باقیست......نمی دانم تا به حال که بدون آرامش بوده ٬ بدون تجربه های نو بوده٬ بدون شور و شعف بوده٬ بدون دیوانگی و بدون  دلهره و ترس بوده٬ نمی دانم ٬ متفاوت بوده٬ اما یکنواخت...و چه یکنواختی بدی....

 

** بهار آن است که خود ببوید٬ نه آن که تقویم بگوید.
( سلمان هراتی)

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 20:14  توسط جوراب  | 

خب من الان از گذشته ی سیاه خود شرمسارم و گذشته همچون لکه ی ننگی بر دامان من ٬ بوده و چون بار سنگینی بر گرده ی من سنگینی می کنه!

نه جون من٬ نپرسین که هیچ رقمه راه نداره بگم. خب آدمیزاد که نمی آد گذشته ی سیاه و تیره و تار خودشو بریزه جلو چشای یه مشت آدم نامحرم. می آد؟ خب دیگه....جون من اصرار نکن.

خب حالا که زیاد اصرار و ابرام و پافشاری می کنین ٬ می گم....
راستش قضیه از این قراره که ....ایمممم....از این قراره که...اون روز نشسته بودم تو درمونگاه٬ دیدم یکی اومد تو . خب حالا کی بود ؟ یکی از پرسنل یکی از مدرسه هایی که من در دوران نوجوانی اونجا به تحصیل علم و دانش مشغول بودم البته شما بخونید به شیطنت و اتیش سوزاندن و غیره و ذلک.....(حالا مثلا مدیر٬ ناظم٬ معلم٬  دفتردار٬  یه همچین چیزایی) البته سه چاهار ماه بیشتر نبود اونجا و بعد رفت....ولی خب همین مدت کوتاه کفایت می کنه برای یک عمر پشیمونی من!

خب داشتم می گفتم٬ اومد تو....من هم که در نظر اول شناختمش و کلی مشعوف و خرسند شدیم دونفریمون و مدت مدیدی به احوال پرسی و ماچ و بوسه و اینا سپری شد تا اینکه کم کم گذشته ی سیاه همچون فیلمی از جلوی دیدگان من رد شد...
بله من همون دانش آموز نمونه ای بودم که ایشون می گفت. از نمونگیم همین بس که با یکی دیگه مثل خودم قرار می ذاشتم که اون بره جلو ویه سوال بپرسه از این خانوم. من هم می رفتم رو یه سکویی٬ پله ای٬ چیزی وای میستادم ٬ بعدش در همون حینی که این خانوم داشت به سوالات دوستمون پاسخ می داد من هم از پشت مقنعه ی این خانوم رو می کشیدم بالا و موهاشو که بلند بود و گیس می کرد و با یه گل سری می بست می آوردم بالا و به بچه ها نشون می دادم.....
بعدشم که سوال دوستمون تموم می شد ٬ می رفتم جلو و می گفتم خانوم ! چقدر موهاتون قشنگه٬ چقدر گل سرتون نازه!
این بیچاره هم هی مقنعه شو چک می کرد که نکنه موهاش از جلو و عقب بیرون زده باشه...بعد می گفت: ئه! شما از کجا دیدین؟...بعد هی مقنعه شو می آورد جلو...بعد هی از اون طرف می برد عقب که موهای بلندش از پشت مقنعه معلوم نشه...بعد هی با خودش درگیری پیدا می کرد دیگه...ما هم هی کرکر هر هر کر کر....

خب دیگه. می دونم خیلی بی شعور بودم....نمی خواد زیاد نچ نچ کنین....

من اصلا نمی دونم  که من چگونه و چطور و به چه شکلی به دانشگاه ره پیدا نمودم؟ آیا من اصلا یک کلمه درس خواندم آیا؟

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 11:39  توسط جوراب  | 

احساس بدی دارم. احساس اینکه در آن واحد چند نفر دارند برایم تصمیم می گیرند ٬هرچند قصدشان کمک باشد . احساس بدیست. بد تر از آن اینکه خودم هم نمی دانم دارم چه کار می کنم؟ آیا می خواهم این رویه ادامه پیدا کند ٬ یا اینکه نمی خواهم؟ پس چرا در صدد تغییر بر نمی آیم و نشسته ام؟چرا دارم ادامه می دهم؟

هفدهم جواب ها می آید. مرده شور این امتحان را هم بردند.برادرزاده ام مرحله ی اول سمپاد را قبول شده است و از امروز صبح به این طرف همه در خانه آرزوی قبولی مرا دارند( خبر ندارند که چه گل و بته ای کاشته ام)  . هر چه می گویم بابا قبول نمی شوم ٬ می گویند نه! به دلمان برات شده است که تو قبولی. می گویم این برات آقایتان را موش نخورد! چه حرف ها که نمی زند...

** آن یکی برادرزاده ام بچه که بود به فلفل می گفت:«سلسل»! اخلاقم حالا حسابی سلسلی شده است.دورو برم نپلکید که بدجور پاچه می گیرم.

**

بچه که بودم دنیا جایی بود که گربه ها برای سنجابهای کوچولو مادری می کردن،توی دنیای بچگیم جغدهای شاخدار دور نوکشون رو می لیسدن ولی حرمت دوستی رو نگه میداشتن...
من می ترسم،می ترسم از آینده وقتی اینهمه بی عدالتی رو می بینم،من می ترسم از آدمهایی که یک ذره برای هم ارزش قایل نیستن.من از همکارهای آینده م میترسم وقتی می بینم سر یک ساعت خواب با هم چی کار می کنن........

 

 

شقایق جان! زاست می گویی . من هم می ترسم.خیلی زیاد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 15:10  توسط جوراب  | 

 

گاهی دوست دارم سوار قطار شوم و بروم. قطاری که سریع رد شود و صدای تلق و تولوقش ریتمیک باشد. قطاری که هرگز سوار نشده ام. نمی دانم٬ فکر می کنم قطار سوار شدن باید خیلی کیف داشته باشد.
شاید هم فقط دلم می خواهد بروم یک جایی که یک قطار دارد رد می شود ٬ تا برای مسافرهایی که از پشت پنجره مرا نگاه می کنند ٬ دست تکان بدهم. دوست دارم این کار را. می خواهم برایشان دست تکان بدهم و لبخند بزنم و هی توی دلم بگویم:« سفر به خیر....» و دلم بخواهد کاش من هم در آن قطار بودم.
اصلا می دانید چیست؟
فکر می کنم برای این دوست دارم سوار قطار شوم که از پنجره اش بیرون را نگاه کنم. آن وقت ببینم که یک نفر بیرون لب جاده ایستاده و دارد برایم دست تکان می دهد.آن وقت من هم هی برایش دست تکان دهم ....با اینکه نمی شناسمش و دیگر هیچ وقتِ هیچ وقت نمی بینمش.
همین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:28  توسط جوراب  | 

 

سوم اردیبهشت ۸۴
دو سال پیش  همین تاریخ٬ اولین روز شروع به کارم به عنوان یک پزشکِ طرحیِ تازه کار٬ در روستای سا* ن * سوز بود... با پدرم و آقای دال ٬ آمده بودم و آنها بعد از تحویل وسایلم رفتند. ۲ روز پیش خانم دکتر س.س در شهر آ... ماندم.
روز اول ورودم به روستای محل خدمتم..... روز سختی بود.....آن خانه ی خالی  کثیف و آن دستشویی کثیف تر و آن یخچالی که مواد غذایی پزشک قبلی از ۹ ماه قبل داخلش مانده بود و کپک زده بود ...و آن گریه های من و هیچ کسی که نبود تا بهم کمک کند......روز وحشتناکی بود..درمانگاه و خانه ای که تازه تعمیر شده بود و پر از تکه های گچ و سنگ بود..خانه ی پزشکی که آن سر درمانگاه بود..با پنجره هایی بدون پرده و بدون حفاظ٬ ...موبایلی که به هیچ وجه خط نمی داد......همه چیز انگار در هاله ای از تنهایی و سکوت فرو رفته بود....نمی دانم  چرا با وجود این پیش درآمد ٬بعدها دلم نمی خواست از آنجا بروم؟

مانده بودم بین دو راهی...نمی توانستم به خانه مان هم زنگ بزنم و شکایت کنم..راهی بود که خودم با پافشاری انتخابش کرده بودم ...نمی توانستم یک روزه جا بزنم.
 پس ٬ ماندم.


شلنگ آبی که خانم س. آورد تا با آن ذرات گچ را از آشپزخانه بشویم. غذایی که خانم ر. بعنوان ناهار برایم داخل ماهی تابه آورد( برنج و گوجه و بادمجان سرخ شده) همه از محبتشان بود...اما من آن روز واقعا تنها بودم و چقدر دلم می خواست کسی بیشتر بهم کمک کنه....آن محیط درمانگاه با آن گوشی تلفن سیاه رنگ با سیم طولانی ای که هر چه می کشیدی تمامی نداشت....و من  حتی تا داروخانه بردمش و با آن تلفن زدم....و آن تخته هاو چوب هایی که بعد از تعمیرات درمانگاه گوشه ی حیاط تلنبار شده بود..و آن آدم های غریبه ای که حتی زبانشان را هم نمی فهمیدم......چقدر حس غربت داشتم و بیشتر از آن چقدر نمی دانستم! که باید چکار کنم؟ حالا مثلا من پزشک درمانگاهم ؟ باید چکار کنم؟
و کم کم و کم کم همه چیز جا افتاد. خانه جارو شد. آشپزخانه را تی کشیدم...شستم...دستشویی و حمام با جوهر نمک شسته شد....
گاز رو از بیمارستان برایم آوردند...( اجاق گاز اختصاصی دکتر ع رو ! )...گاز پیک نیک آقای م. پس داده شد بهش...خط تلفن برای خودم کشیدم..... خانم س. گوشی تلفن قرمز صا ایرانشان را بهم قرض داد....همه چیز حل شد... خانم ر. پتو داد و بالش...و آقای س. برایم کاغذ کادو خرید و شیشه ی پنجره ی اتاقم را که من و خانم ر. کج و ماوج با پوستر سل و واکسن و تغذیه ی کودکان چسبانده بودیم٬ کاملا پوشاند و کلی از آقای م. بد گفت و رابط تلویزیون به وی سی دی خرید و نادر ب . آمد و پرده کرکره ای های اتاق را نصب کرد و بعد رفت و دوباره برگشت و برایم پفک و آدامس خرید!!
و تنهایی من تو اون اتاق با تلویزیونی پر می شد که فقط شبکه ی ۳ رو می گرفت و شبکه ی استانی رو...و یک دستگاه وی سی دی که صدای همایون شجریان و کوروش یغمایی را پخش می کرد...

انگار بزرگ شدن با: دیدن ٬ رفتن٬ ماندن٬ کار کردن٬ همراه است. دیدن تجربه های تازه٬ رفتن به جاهای تازه٬ ماندن در جاهایی که تا به حال نبوده ای٬ تنهای تنهای تنها...کار کردن با مردمانی از جنس دیگر٬ با زبانی دیگر٬ از نوعی دیگر.

حالا بعد از دو سال ٬ جزء معدود دفعاتی است که با مرور خاطرات گذشته احساسی عالی بهم دست می دهد.

دلتنگم. دلتنگ تمام روزهای درمانگاه روستایی سا* ن* سو*ز ....دلتنگ تمام مریض های پیری که بعد از تمام شدن ویزیت٬ موقع خداحافظی دست داخل جیبشان می کردند و دو تا گردو  برایت روی میز می گذاشتند....دلتنگ تمام دستمال هایی که پیرمردها و پیر زن ها داشتند و داخلش برایم انجیر خشک و کشمش می گذاشتند....دلتنگ رخساره ...حکمعلی ....رضا کوچولو....حاج باقر.....ش. ج..... مروارید ......میم. لام.....

 

حافظه ی انسان حکم موزه ای را دارد که تعداد انگشت شمار اشخاصی مانند مجسمه های سنگی در آن جا تا آخر عمر پابرجا و استوار به جا می مانند٬ در صورتی که هزاران نفر دیگر مانند تماشاچی بی کار و بی نام و نشان می آیند و می روند و اثری از آنها باقی نمی ماند.
( محمد علی جمال زاده)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 18:6  توسط جوراب  | 

یه زمانی٬ اون موقع ها که ما پیش دانشگاهی می رفتیم٬  شاید هم قبل تر٬شلوارهای جین استرچ مد شده بود.نمی دونم الان اسمش چی بود دقیقا٬ ولی خب تنگ بود و کاملا می چسبید به پا....مانتو هم که خب اکثرا دوست داشتن کوتاه بپوشن...مانتوها هم فکر کنم بیشتر کلوش بودن......خب الان که بر می گردم می بینم چه چیزای زشتی مد می شد اون موقع ...ولی خب دیگه ٬ ماجرا مال۱۰-۱۱ سال قبله....خلاصه ما هم یه دونه از اون شلوارا داشتیم. البته دوستهام همه می گفتن چه قد شلوار تو بهتر  از مال ماست! راست هم می گفتن. من شلواره رو از خواهرم کش رفته بودم و زیاد به پام نمی چسبید....ولی مال اونا می چسبید کاملا به پاهاشون و پشت ساقشون خط خط می شد و کلا خیلی زشت بود دیگه....
خلاصه یه روز بعد از ظهر٬ کلاس داشتم و  با این تریپ رفتم کلاس. تو خیابون هم که نمی تونستم عادی و معمولی و آروم راه برم.مثل شتر مست داشتم سم می کوبیدم٬ هو کشان مسیر رو طی می کردم! با اون شلوار تنگ و مانتوی کوتاه کلوش!!! که تو کوچه ای که منتهی می شد به محل کلاسمون یه پسره  که از روبرو داشت می اومد نه گذاشت و نه برداشت و بهم گفت:« حاجی لک لک »

آقا! بی ظرفیت بازی نیست ها....ولی هنوز که هنوزه می شینیم با خواهرم این واقعه رو به یاد می آریم و کلی می خندیم. واقعا تشبیه به جایی بود!!!... الان که قیافه ی اون موقعمو یادم میارم می بینم چه قدر شبیه لک لک شده بودم.  لاغر مردنی با اون پاهای دراز و مانتوی کوتاه ! بال بال هم می زدم که زود برسم سر کلاس٬ دیگه بدتر!
البته گاهی وقتا هم فکر می کنم بیشتر شبیه  رابین هود شده بودم وقتی که مسابقه ی تیر اندازی داشت و به صورت ناشناس رفته بود شرکت کرده بود....اونم اونجا یه پاهای دراز برای خودش گذاشته بود!


** بچه هه هنوز دو سالش نشده. ۲۲ اردیبهشت دو سالش می شه...مامانش می گه: بچه زیر دوسال دیده بودی انقدر زود به حرف بیفته؟
می گم:« حرف زدن که هیچی٬ هنوز تو کف آدامسی ام که می جویید.»
توضیح اینکه:  این بچه ٬از سه چهار ماه پیش خیلی قشنگ قشنگ ٬ آدامس می جوئه ...از تعجب داشتم پس می افتادم....تو کریرش پشت ماشین می نشست و بیرونو تماشا می کرد و چق چق آدامس می جوئید...کم مونده بود ترق ترق بادکنکش هم بکنه و بترکونتش! یه بار هم ندیدم آدامسه رو قورت بده...
عجب اعجوبه ای اند بچه های این دوره.....حالا ما نره خر شده بودیم٬ می گفتن میوه رو با هسته نخور٬ تو شکمت درخت سبز می شه...تبدیل می شد به بزرگترین کابوس عمرمون...خر بودیم دیگه!
دور از جون شما البته.


** من امسال اول سال به خودم یه قولایی دادم. یکیش این بود که خوش اخلاق باشم همیشه و لبخند بزنم....مجبوری مجبوری این چند وقته باید خوش اخلاق باشم....دارم می میرم! این کار از من بر نمیاد!

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:53  توسط جوراب  |