تبليغاتX
جوراب پاره و انگشت آزاد

جوراب پاره و انگشت آزاد

نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی

پیرزن

 

پیرمرد٬ قد بلند  و لاغر بود و کت و شلواری. کت و شلوار قهوه ای روشن پوشیده بود. مریض احوال نشون می داد...شاید هم به نظر من اینجوری می اومد...قیافه اش شبیه این مریضای« پست. سی. سی. یو » بود...کتش براش گشاد بود کمی و دکمه ی کتش رو هم بسته بود ...دستاشم کرده بود تو جیب شلوارش.......
پیرزن ٬ اما ٬ قد کوتاه بود. کمی چاق و چادر مشکی سرش کرده بود و سمت چپ مرد راه می رفت...چادرش رو جوری سرش کرده بود که دستاش رو از این طرف و اون طرف چادر٬از پایین٬ آورده بود بیرون ...با یه دستش چادرش رو جلوی صورتش نگه داشته بود و دست دیگه اش رو از بین دستای پیرمرد رد کرده بود و محکم به پیرمرد چسبیده بود...انگار پیرمرد همین الان می خواد که از پیشش بره...

قدم زنان٬ پیرمرد حرف می زد......پیرزن ٬ اما٬ سفت چسبیده بود به پیرمرد و داشت تو چشای پیرمرد نگاه می کرد....

یه لحظه خواستم جای اون پیرزنه باشم......همونجوری عاشق٬ همون جوری پیر٬ همونجوری عشقمو نگاه کنم.... همون جوری باهاش راه برم....همون جوری دلم براش بزنه... همون جوری اون حرف بزنه....همون جوری نگرانش بشم.....همون جوری... همون جوری....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 12:14  توسط جوراب  | 

آدم ها و گنجشک ها

گنجشک ها ٬ غم عروسک ها را می فهمند....عروسک ها هم حرف گنجشک ها را می فهمند....حرف گنجشک هایی که توی سرما و باران گیر افتاده باشند...حرف گنجشک هایی که جفتشان تنهایشان گذاشته ....  حرف گنجشک هایی که جوجه کوچکشان مریض باشد.....حتی حرف گنجشک هایی که جیک جیک مستونشان بوده و فکر زمستونشان نبوده اند.....

گنجشک ها ..... آنها هم می فهمند که عروسک ها چه می گویند....گنجشک ها می فهمند که توی قلب عروسک ها چه می گذرد....گنجشک ها می فهمند که قلب کوچک عروسک ها حتی اگر چوبی٬ حتی اگر پارچه ای و پلاستیکی٬ چه می گوید...چه غمی دارد...آره گنجشک ها می فهمند....خوب هم می فهمند...

فقط آدم ها هستند ...آدم ها هستند که نمی فهمند گنجشک های کوچک لرزان چه غمی دارند....آدمها هستند که نمی فهمند عروسک های تنهای بچگی ها٬ چه در قلب پلاستیکی شان می گذرد....آدم ها هستند که خودشان هستند و دنیای خودشان......

یک روزی ما آدم ها به خودمان آمدیم و چشمهایمان را باز کردیم دیدیم که یک چیزی توی قلبمان گم شده است....دیدیم که دور قلبمان انگار حصاری کشیده اند....دیدیم که انگار دیگر قلبمان ٬ همان قلب قدیمی نیست....
همان روز یک گنجشک کوچک از روی دیوار همسایه پرید٬ پر زد و رفت........
همان روز مادرمان تمام عروسک های کودکیمان را بخشید به کودک برادرمان.....
همان روز ما مردن کبوتر کوچک همسایه را دیدیم و چیزی در قلبمان فرو نریخت.....

همان روز ما بزرگ شدیم و با دنیای عروسک ها و گنجشک ها خداحافظی کردیم.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 18:43  توسط جوراب  | 

سلام

 

**سییلیییییم! حال شما؟ احوال شما؟
من امروز می خوام زیاد زیاد زیاد بنویسم......آخه یه چند وقتی ننوشته بودم دلم تنگ رفته بود برا اینجا!!( تنگ رفته بود؟؟ نه! تنگ شده بود....)

**یه خواهرزاده جان دارم ٬ این یکی ۲ سالشه٬ بعد به لقمه می گه: قومله! به هواپیما می گه: مامانیما٬ بعد هی به من می گه: من با تو خرم! یعنی من با تو قهرم!!.....بعد به کفش هم می گه: فف....به تفنگ هم می گه: پوتنگ.....
بعدش یه بار من بی خیال ٬بی خیال تو خونه دراز کشیده بودم٬ داشتم تی وی می دیدم...دیدم یک ضربتی به ناگاه فرود آمد بر شقیقه ی ما.....که ضربتی بود بس جانکاه!!و جانفرسا....به مثابه ی ! ضربت هایی که در تلویزیون با ته پوتنگشون میزنن به شقیقه ی طرف ٬بعد طرف فرتی بی هوش می شه!! فقط  من بی هوش نشدم.....آخه پوتنگش یه کم کوچیک بود!

**
زمستون٬
تن عریون باغچه٬ چون بیابون
درختا٬ با پاهای برهنه ٬ زیر بارون
نمی دونی تو که عاشق نبودی٬ چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شب ها٬ نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه٬ چه تلخه
باید تنها بمونه قلب گلدون
مث من٬ که بی تو٬ نشستم زیر بارون زمستون
زمستون٬
برای تو قشنگه ٬ پشت شیشه
بهاره ٬ زمستون ها٬ برای تو همیشه
تو مثل من٬ زمستونی نداری
که باشه لحظه ی چشم انتظاری
گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون
گلای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق٬ نبودی٬ ببینی تلخه روزای جدایی
چه سخته٬ چه سخته
بشینم بی تو با چشمای گریون
بشینم بی تو با چشمای گریون.....

( افشین مقدم مرحوم خونده )

**
اصولا تفاهم اخلاقی یعنی اینکه :
نیمرو و گوجه فرنگی خام رو اگه بخوای بخوری باید باهاش چایی تلخ بخوری٬ همون چای قند پهلو....
اما ٬ اما:
نون و پنیر و گوجه فرنگی رو خواستی بخوری٬ باید چاییش با شکر شیرین شده باشه.....
اگه  شما دو نفر٬ در این مورد تفاهم کامل داشته باشید٬...تمام قضایا حل شده است و شما می تونین هم خونه های خوبی برای هم باشین....
نه! خدایی تفاهمو عشق نمی کنین؟؟!!!!!

**
«پرنده ی لگد زن» کوچولوی قشنگم کجایی؟؟ چرا نیستی آخه پس؟؟ وبلاگت چرا اینجوری شده؟؟

 

**
من می ترسم
من می ترسم از کهنگی احساسات
از کهنگی احساساتی که می توانند تا همیشه تازه و ناب باشند.....



 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 18:36  توسط جوراب  | 

 

                آهای تشنه!

                       همه بارون احساسم از آنت

                                                          (؟)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 0:42  توسط جوراب  | 

 

**خواهر زاده جان هشت ساله ی بنده امروز طی یک سخنرانی و طی یک سری افاضات کلام ٬ در مورد چگونگی تشکیل سنگ ها و اینکه ای کاش او و بچه ها و نوادگانش تا میلیونها سال زنده باشند و تا آن موقع به جای دریای خزر کوه قرار نگیرد و اینها٬  سر آخر به این نتیجه رسیدند که:
ــ وااااای نکنه  تا چن سال دیگه من شوهر کنم٬ تو هنوز شوهر نکرده باشی!!!!!!!!


پ.ن: فعلا وقت سر خاروندن ندارم. دوس جونا وبلاگاتونو خوندم. اما کامنت نتونستم بذارم. همه تونو دوس می دارم.بوس بوس.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 0:32  توسط جوراب  | 

.....

 

توی این جهان گنده ٬ هیچ کس
با دلم رفیق نیست.
فکر می کنی
چاره ی دلی که جوجه تیغی است ٬ چیست؟
مثل یک گلوله جمع می شود
جوجه تیغی دلم
نیش می زند به روح نازکم
تیغ های تیز مشکلم
راستی! تو جوجه تیغی دل مرا
توی قلب خود راه می دهی؟
او گرسنه است و گمشده
تو به او پناه می دهی؟
باورت نمی شود ولی
جوجه تیغی دلم
زود رام می شود
تو فقط سلام کن
تیغ های تند و تیز او
با سلام تو
تمام می شود.

(عرفان نظر آهاری)

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 0:34  توسط جوراب  | 

فیتیله!!

 

 

                    Colored Pencils Art Print

این ماه چند تا جمعه کشیک بودم.
نکته ی تاسف بار این موضوع اینه که فیتیله نمی شه دید!!!

عموها! عموها! دوستون دارم!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 0:27  توسط جوراب  | 

آآآآه شتر جان!!

اون وقتا که بچه بودیم٬ تلویزیون یه برنامه ی کودک عروسکی می داد به اسم فکر کنم حیوانات جنگل یا یه همچین چیزایی ٬ براساس یه قصه از کلیله و دمنه بود و توش یه شیر و شتر و روباه داشت.....من خیلی یادم نبود اما یه همخونه و همکار داشتم که کاملا یادش بود و ما تمام مدت تو خونه داشتیم ادای این برنامه رو در می آوردیم....
شیر ( با صدای بسیار بم): آآآآآآآآآآآآآآآه شتر جان! چند روزه که رفتارت عوض شده! چیه ؟ از من می ترسی؟
شتر( با صدای بسیار مسخره):آآآآآآآآآآآآآآه نه شیر عزیز! من از شما نمی ترسم ..چرا باید بترسم؟ شما سلطان مقتدر جنگل ما هستی
روباه: ئه ویلش کن شوتور ژان...بیا با هم بریم تو ژنگل به من شواری بده!!!

خلاصه که انقدر ورد زبونمون شده بود ...همدیگه رو می خواستیم صدا کنیم به هم می گفتیم:((آآه!! شتر جان!!)

الان هم دوباره نمی دونم چی شده هی به خودم می گم آه شتر جان!!!

¤¤
راستش اکبر نزدیک بود که عزادار بشه!
ماجرا از این قرار بود که من و خواهر گرامی رو ایوون خونه مون وایساده بودیم و در ورودی هم باز بود یعنی دیگه داشتیم می اومدیم که بریم تو خونه....عصرشم مهمون داشتیم... که یهو دیدیم یه چیزی تالاپی از اون بالا افتاد پایین.....و قر٬ قر ٬ قر کمر !! شروع کردن به راه رفتن رو فرش...احتمالا از دوستان و آشنایان اکبر تور پور بود  . بعدش من که طبق عادت همیشگی فقط داشتم نگاه می کردم ( من اینجور مواقع از ترس میخ می شم و حرکتی نمی کنم...مث اون دفعه که مار اومده بود!).....اما خواهر جانم سه تا( باور کنید سه تا) جیغ بنفش کشید..اونم زیر گوش من !! بعد این فامیل اکبره هم ترسید رفت خودشو زیر شوفاژ قایم کرد..از اون طرف هم مامانم با ترس و وحشت و اینا اومد تو اتاق ....فکر کرده بود خدا نکرده چی شده...خلاصه خواهر ترسو جانم که رفته بود یه گوشه ..من رفتم سه تا پیف پاف اوردم ...از هر دو نوع پشه کش و سوسک کشش...با یه مگس کش....با جارو برقی....من و مامانم مجهز شدیم رفتیم به جنگ فامیل اکبر.....خلاصه هی پیف پاف بزن٬ هی مگس کشو  تق تق بکوب به دیوار از زیر شوفاژ ...که مامانم در یک اقدام انقلابی با جارو برقی روشن فامیل اکبرو چپوند تو جارو برقی....خلاصه رفتیم تو حیاط و کیسه ی جارو برقی رو خالی کردیم و با ممارست دیدیم که این فامیل اکی جان ٬ از سفر علمی تخیلی خودش برگشته و داره بال بال می زنه و دمبشم کنده شده!!! ...
دیگه همین دیگه....اکبر جون شانس آوردی که عزادار نشدی....وگرنه می خواستم برات یه پاپیون سیاه بخرم اگه فامیلت به قتل می رسید!

فعلا بایسکت!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 17:54  توسط جوراب  | 

دلم.....

یه روزایی هس که خیلی دلت گرفته...
یه روزایی هس که خیلی دلت گرفته...
یه روزایی هس که دلت رو که خیلی گرفته ٬ پهلو هیچ کس نمی تونی ببری...
یه روزایی هس که هیچی دلتو خوشحال نمی کنه....
یه روزایی هس که تو خیلی می ترسی...
یه روزایی هس که تو کم میاری...

یه روزایی هس که می خوای تو آغوش خدا گریه کنی....
یه روزایی هس که می ترسی خدام دوست نداشته باشه...
یه روزایی هس که لبخندت رو کم میاری....
یه روزایی هس که دلتو گم می کنی....
یه روزایی هس ....



¤¤
تو می پنداری که شکی٬ حال آن که به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

پل الوار/ترجمه ی احمد شاملو


+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 19:33  توسط جوراب  |