تبليغاتX
جوراب پاره و انگشت آزاد

جوراب پاره و انگشت آزاد

نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی

همشاگردی سلام.....همشاگردی درود

یادش به خیر٬ یادتونه که:
آغاز سال نو.....با شادی و سرور....هم دوش و هم زبان....حرکت به سوی نور
آغاز مدرسه....فصل شکفتن است.....در زنگ مدرسه .......بیداری من است
در دل دارم امید...بر لب دارم پیام
همشاگردی سلام....همشاگردی سلام
مهر از افق دمید...فصلی دگر رسید.....فصل کلاس و درس...ما را دهد نوید
در دل دارم امید...بر لب دارم پیام
همشاگردی سلام...همشاگردی سلام
ای در کنار ما٬آموزگار ما.......چون شمع روشنی در روزگار ما
روشن زنور توست٬کاشانه ی دلم......در کار من توئی حلال مشکلم
در دل دارم امید...بر لب دارم پیام
همشاگردی سلام...همشاگردی سلام
فردا از آن توست٬ ای نسل چاره ساز....با یاری خدا آینده را بساز
فردای روشن است٬ با وحدت کلام......از ما تورا درود....از ما تورا سلام
همشاگردی سلام...هم شاگردی سلام

¤¤
هم دلم می خواد کوچیک بشم.هم دلم نمی خواد...یعنی اون روزا رو دوست ندارم....روزای ابری پاییزی و سیاه و تیره و تار....با بوی نوئی کتاب و دفترها و مدادها و خودکار ها...با مقنعه های پفی....با تکبیرهایی که سر صف می فرستادیم .....با لیوان های تاشویی که درشو باز می کردیم تبدیل می شد به لیوان بزرگ.. با آبخوری کوچیک دبستان ۱۷ شهریور که همه سر آب خوردن با هم دعوا می کردن......با این شیفتی ها و اون شیفتی ها....
هم دلم تنگ شده هم نمی خوام یادم بیاد اون روزا رو....مدرسه ی ۱۷ شهریور با در ورودی خاکستری رنگ....با کلاس اول نمور و کوچیک گوشه ی حیاطش....با لوحه های سگ و گربه اش....با لوحه ی اون خانومه که پیرهن بافتنیشو پهن کرد رو طناب رخت و اون گربه هه اومد و یه تیکه از نخ پیراهنه رو کشید و ........ با اکرم و امین.....با سیب زرد  و لقمه های نون پنیری که برا تغذیه می بردیم مدرسه....با دفترهایی که فروشگاه فرهنگیان می داد به مامان باباهامون....با از زیر قرآن رد شدن ها تو روز اول مهر....با آلوچه یه تومنی ....با برنامه کودک تلویزیون.. با تام سایر دهن گشاد شلوار وصله داری که سه شنبه ها عصر می داد و من به عشقش همه ی راه مدرسه تا خونه رو می دوئیدم.....
نمی دونم....دیگه اول مهرو دوست ندارم. دیگه بوی نوئی نمی ده واسم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 23:14  توسط جوراب  | 

¤¤
شاید باید دور گذشته ها حصاری بکشم٬ شاید باید همه شان را ٬ کل گذشته را بکنم توی یک کوله پشتی و زیپش را محکم بکشم و پرتابش کنم توی دریا.....توی دریای طوفانی....شاید پرتابش کردم آن دور دور ها ......جایی که دستم بهشان نرسد.
در گذشته ها زندگی کردن ــ شاید در گذشته زندگی کردن شخص من ـــ اشتباه عظیمی است.

¤¤
آدم که نباید هی دلش برای خودش تنگ شود. برای خودِ قدیمیش.

¤¤
بچه که بودم هیچ وقت توی بازی های کودکانه ام ٬ دکتر بازی نکردم....شاید می دانستم در آینده به حد کافی دکتر خواهم بود....شاید می دانستم این سرنوشت محتومم  است....سرنوشتی که روی همه چیز تاثیر خواهد گذاشت......

¤¤
مصراع نخست: من تو را می بوسم
در مصرع بعد هم٬  تو را می بوسم
ایراد ندارد ٬ به کسی چه؟  اصلا؟
شعر خودم است٬ من تو را می بوسم....
(جلیل صفر بیگی)

¤¤
خیلی خرم که توی دعواهای جدی ٬ آخرش خنده ام می گیرد. کدام آدم  چرمنگی را دیدید که دعوا کند و وسط دعوای جدی و داد و بیداد ٬ به ناگاه یاد موضوعی بیفتد و خنده اش بگیرد و هی سرش را بکند آن طرف و هی لبهایش را گاز بگیرد و آخرش معلوم شود که دارد می خندد و بعد هم آشتی ٬ آشتی...تا همیشه آشتی.....

¤¤
دلم تنگ شده برای مِرمِری جونِ مِرمِری کجایی......بر وزن «گل پری جونِ پرپری کجایی ِ » ستار....

¤¤
اینجا می نشینم و رباعیات خیام با صدای شاملو و آواز شجریان گوش می کنم و فیض عظمی می برم و درس نمی خوانم و حرص می خورم و صورتم جوش جوشی می شود و موهای  ابروهایم چیلیک چیلیک می ریزند....
برخیز و میان ببند ای ساقی چست
کاندوه جهان به می فرو خواهم شست...............

¤¤
اندوه جهانی که ادامه دارد٬ سال ها و سال ها و گویی تا همیشه................

¤¤
آن بالا گفتم آدم نباید دلش برای خود قدیمیش تنگ شود . اما  دلم تنگ شده ٬ برای آن دختر  ساده دل ۱۴ ساله ی نماز نخوانی که ٬ وقتی توی راه مدرسه ٬ آن پسر شلوار سفید پوش مزخرف ٬ وزوز کنان دنبالش می آمد٬ از ترس تمام راه خانه تا مدرسه را می دوید و به خانه که می رسید صد بار نماز خوان می شد و هزار بار دعا می کرد و شب ها خوابش نمی برد که نکند  فردا  آن پسره باز چیزی بگوید...

¤¤
دلم برای سادگی ها ٬ تنگ شده..... برای تمام مشکلاتی که با خواندن یک دعا  ٬ انگار حل می شدند.... نمره ی ۱۸ و ۱۹ ای که آوردنش جرم بود ٬ کتاب قصه هایی که یواشکی خوانده می شد....درس هایی که خوانده نمی شد....کلاس خصوصی هایی که مجبوری باید رفته می شد.....

¤¤
دلم گرفته....دل گرفتگی ای که نمی دانم چه کارش کنم....نه با بوسه ای ٬ نه با لبخندی٬ نه با نگاه مهربانی٬ با هیچ چیز باز نمی شود....من می ترسم. می ترسم از آینده و دلم مهربانی بی بهانه می خواهد. شادی عاشقانه...که می دانم نیست. نیست. نیست....

¤¤
خدایا خودت حلش کن.
هر دوطرف را ( شاید بهتر باشد بگویم هر دو گروه را ٬ که لباس نبرد پوشیده اند ٬  به خاطر دوست داشتن من!!!!!!!!!!! اما بیشتر به خاطر خودشان و خودخواهی هایشان  ) از خر شیطان بیاور پایین. خسته شدم از بس حرص خوردم به خدا ٬ خدایا. یا رومی روم یا زنگی زنگ.

 
¤¤
بنگر ز جهان چه طَرْف بربستم؟ هیچ
وز حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ
شمع طربم ولی چو بنشستم...هیچ
من جام جمم ولی چو بشکستم...هیچ

¤¤
اگر کامنت برایتان زود زود نمی گذارم. ببخشیدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 12:58  توسط جوراب  | 

 

نمی دونم دنیا چرا انقدر کوچیک و نخواستنی و مزخرف شده...نمی دونم چرا من مثل یه تیکه گوشت قربونی شدم...مثل یه کالا...نمی دونم چرا همه ی اینها از اینه که همه منو دوست می دارند..!!. نمی دونم چرا نمی خوان باور کنن که من هستم. نمی دونم چراهیچ کس نمی فهمه که من چمه ..که چی می کشم این روزها.... نمی دونم چرا تو نمی خوای منو درک کنی... نمی دونم چرا اینقدر همه لج باز شدن...نمی دونم....نمی دونم....

 

دلم می خواست تمام زندگی یه خواب بود......یه خواب که وقتی بیدار می شدی می تونستی بگی:«آخیش! خوب شد که خواب بود»


دلم می خواست الان که آزاد بودم. تو این عصر گرم و شرجی تابستون...می تونستم کنار رودخونه ٬ رو علفا٬ لم بدم... صدای هجوم آب بیاد....قطره قطره٬ ریز ریز ٬ آب ها ٬ بعد از برخورد با تخته سنگ ها٬ بپاشن تو صورتم.....هیچ استرسی نباشه واسه فردا و فرداهای دیگه و واسه حرف این و اون.....هیچ ترسی نباشه از زندگی ...از اینکه چه خواهد شد....

چرا نمی شناسیم؟؟ نمی شناسیم....نمی شناسیم....

دلم می خواست که اصلا اینجا زندگی نمی کردیم....می رفتیم...می رفتیم یه جایی که نخواد این همه قید و بند رو.....

دلم می خواست الان  بوی علف ها رو حس می کردم... ...

دلم می خواست الان که هفته های قبل بود.......که شب بود.....که جاده بود... ..که اتوبان بود با چراغ هاش....که صدای آهنگ بلند بود....که................

من تنهام... با وجود بودن ها....با وجود خواستن ها...با وجود خواستنی ها....با وجود اینکه به این گندگی دارم ضربان نبض زندگی رو حس می کنم......

من دلتنگم....و دلم فقط یک دوز لبخند می خواهد . استت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 19:0  توسط جوراب  | 

 

خنده ی چشمانت را از من دریغ نکن

دوستت دارم های من ٬ توی چشم های توست.........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 23:16  توسط جوراب  | 

سلااااااااااااااااااام

** سلاااااااااااااااااااااام دوست جونای جون جونی خودم.....چطور مطورایین شماها؟؟ خوف و خوش و سلامتین؟؟ دلم براتون تنگیده بودا......

** آقا ما بعد سالیان سال آمپول زدیم. اونم به چه وضع مصیبت باری.....با کلی عز و التماس و من بمیرم و تو بمیری و باید بزنی و اگه نزنی نمی شه و اگه نزنی خوب نمی شی و اگه بزنی جایزه داری و اینا.....بعدشم جونم براتون بگه که گریه هم کردیم!! ( خب چیکار کنم می ترسم.....یعنی نمی ترسما.....یه جورایی یه احساس بدی بهم دست می ده ...بعد تا انگشت کوچیکه ی پام بی حس می شه....حاضرم شونصد تا وریدی و اینا بزنم ولی یه دونه عضلانی نزنم.....) ..خلاصه دیگه دیدم خیلی زشته و دیگه همسایه ها هم فهمیدن که من می خوام امپول بزنم٬ رضایت دادم و گذاشتم خواهر عزیز تر از جانم آمپولمو بزنه......(البته روزای قبلش سه بار ازمایش دادم و سرم و اینا هم زده بودم..ازینا که نمی ترسم از عضلانیش می ترسم!)
خلاصه که خیاط در کوزه افتاد...اونم بدجور و بعد مدتها ..فکر کنم اخرین باری که امپول عضلانی زده بودم٬ ابتدایی بودم....وگرنه فرت و فرت وریدی می زدم.....تازه دندون پزشکی هم به دکترم می گفتم بدون بی حسی دندونمو پر کنه تا جاییکه میتونه!!

** بعد دوباره نتونستم همذات پنداری کنم با این مریضا که عاشق آمپول بودن!! و اگه آمپول تو نسخه شون نباشه تو می شی دکتر بی سواده...

** مرسی از همه تون  به خاطر تبریک روز پزشک.....مرسی
من هم روزمون رو به همه ی همکارا و خانوم دکترا و آقای دکترای خوب و مهربون تبریک می گم...امیدوارم که همه مون به همه ی آرزوهامون برسیم  ...

** خبر ناراحت کننده ای که هفته ی قبل فهمیدم ٬ فوت یکی از رزیدنت هامون بود........دکتر جمالی رزیدنت داخلی همیشه شاد و مهربونمون بود که به خاطر نجات دو نفر که تو دریا داشتن غرق می شدن و حتی غریق نجاتا هم کمکشون نکرده بودن تو دریا غرق شد.
روحش شاد.

** یه توضیح در مورد پست قبل بدم. من با کامی خودم اون پستو پابلیش نکردم....و وقتی پابلیش شد و خواستم یه کم تغییرش بدم دیگه بلاگفا فونتش قر و قاطی شد و هر کاری کردیم نتونستیم انکدینگش کنیم....
منظور من زود گذر بودن « لحظه » بود. نه حس....

**دلم صدای آهنگ بلند می خواد و .......

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 22:44  توسط جوراب  |