همشاگردی سلام.....همشاگردی درود
آغاز سال نو.....با شادی و سرور....هم دوش و هم زبان....حرکت به سوی نور
آغاز مدرسه....فصل شکفتن است.....در زنگ مدرسه .......بیداری من است
در دل دارم امید...بر لب دارم پیام
همشاگردی سلام....همشاگردی سلام
مهر از افق دمید...فصلی دگر رسید.....فصل کلاس و درس...ما را دهد نوید
در دل دارم امید...بر لب دارم پیام
همشاگردی سلام...همشاگردی سلام
ای در کنار ما٬آموزگار ما.......چون شمع روشنی در روزگار ما
روشن زنور توست٬کاشانه ی دلم......در کار من توئی حلال مشکلم
در دل دارم امید...بر لب دارم پیام
همشاگردی سلام...همشاگردی سلام
فردا از آن توست٬ ای نسل چاره ساز....با یاری خدا آینده را بساز
فردای روشن است٬ با وحدت کلام......از ما تورا درود....از ما تورا سلام
همشاگردی سلام...هم شاگردی سلام
¤¤
هم دلم می خواد کوچیک بشم.هم دلم نمی خواد...یعنی اون روزا رو دوست ندارم....روزای ابری پاییزی و سیاه و تیره و تار....با بوی نوئی کتاب و دفترها و مدادها و خودکار ها...با مقنعه های پفی....با تکبیرهایی که سر صف می فرستادیم .....با لیوان های تاشویی که درشو باز می کردیم تبدیل می شد به لیوان بزرگ.. با آبخوری کوچیک دبستان ۱۷ شهریور که همه سر آب خوردن با هم دعوا می کردن......با این شیفتی ها و اون شیفتی ها....
هم دلم تنگ شده هم نمی خوام یادم بیاد اون روزا رو....مدرسه ی ۱۷ شهریور با در ورودی خاکستری رنگ....با کلاس اول نمور و کوچیک گوشه ی حیاطش....با لوحه های سگ و گربه اش....با لوحه ی اون خانومه که پیرهن بافتنیشو پهن کرد رو طناب رخت و اون گربه هه اومد و یه تیکه از نخ پیراهنه رو کشید و ........ با اکرم و امین.....با سیب زرد و لقمه های نون پنیری که برا تغذیه می بردیم مدرسه....با دفترهایی که فروشگاه فرهنگیان می داد به مامان باباهامون....با از زیر قرآن رد شدن ها تو روز اول مهر....با آلوچه یه تومنی ....با برنامه کودک تلویزیون.. با تام سایر دهن گشاد شلوار وصله داری که سه شنبه ها عصر می داد و من به عشقش همه ی راه مدرسه تا خونه رو می دوئیدم.....
نمی دونم....دیگه اول مهرو دوست ندارم. دیگه بوی نوئی نمی ده واسم.....
