تبليغاتX
جوراب پاره و انگشت آزاد

جوراب پاره و انگشت آزاد

نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی

کلاغ های پست قبل اینان هاااااااااااا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 23:12  توسط جوراب  | 

کاش می شد....

 

دو تا کلاغ دارم تو اتاقم...یعنی رو دیوار اتاقم... روی یک کاشی آبی ٬ رو یک شاخه ی درخت ـ مثلا ـ نشستن.. یکیش بزرگتره. اون یکی کوچیکتر. بهشون نمیاد عاشق و معشوق یا زن و شوهر باشن. انگار بزرگتره بابای کوچیکتره باشه.....دو تا منقار گنده ی نارنجی دارن که رو منقار هر کدومشون دو تا سوراخ گنده اس. انگار دماغشون باشه...بعد ٬ اینا دو تایی چشاشون گرده کلی٬ بعدشم با مردمک چششون دارن یه جایی رو خیره خیره ٬ نگاه می کنن.. نمی دونم کجا....یه کم انگار فوضول باشن..باباهه داره پایینو نگا می کنه .. پسره بالا رو... تازشم اونجا ـ تو همون کاشیه دیگه ـ یه شب مهتابیه.. یعنی هلال ماه کاملا مشخصه....یه شب پر ستاره هم هست..

داشتم به این فک می کردم که مثلا این دو تا کلاغه خسته نشدن از بس اون بالا رو دیوار تو یه وجب کاشی نشستن ..توی یه شب مهتابی..هی چشاشونو چارتا کردن ..اون یه نقطه رو تماشا کردن؟؟

شاید کلاغه ی تو قصه ها که می گن ٬ همینا باشن..من خیلی دلم می خواد اینا به خونشون برسن.... اما نمی دونم خونه شون کجاست... با من که حرف نمی زنن.. یه باری به خودم گفتم شاید خونه شون همین جا باشه.....اما نیست.... آخه یه جورایی انگار منتظر باشن.....نمی دونم چه جوری بگم..این یه حسه....

خیلی دلم می خواد یه روز صب از خواب بیدار شم ٬ ببینم کاشیه خالیه و این دو تا کلاغه نیستن......بعد هرجا رو بگردم دنبالشون٬ پیداشون نکنم.....

بعد بفهمم که بالاخره پرواز کردن ... رفتن.

کاش می شد.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 0:23  توسط جوراب  | 

اشَک

**
خر شدم. دوباره دلم برای سان سوز ٬ روستای محل طرحم تنگ شده. دلم هوایش را کرده . هوای باغ مش قهرمان و اون رودخونه کوچیکه ی پایین درمونگاه رو کرده که یه چوب وسطش گذاشته بودن به جای پل ٬بعد همیشه یه اشّک ( خر ) ٬ اونجا به اون درخت گردوهه وصل بود و می چرید و عر های سرخوشانه٬ سر می داد. 
ما قرار بود پاییز بریم سانسوز٬ اما الان یه ماهش گذشته و نتونستیم بریم. احتمالا تا آخر پاییز نمی شه رفت با این اوضاع و احوال.
من دلم پاییز سان سوز رو می خواد با اون برگ ریزون قشنگش که عین کارت پستال ها بود.

**
من که رفتم طرح ترکی بلد نبودم . حتی نمی دونستم سن یعنی تو. اولین باری که فهمیدم اشک یعنی خر٬ وقتی بود که سارا ( دختر خانوم سلطانی ) به خواهرش گفت اشک و اولین باری که فهمیدم اینه یعنی آمپول ٬ وقتی بود که یه پیرمرد قوزی ٬ ازین هایی که توی گرمای تابستونم ژاکتشونو از تنشون در نمی آرن اومد تو حیاط درمونگاه. منم تازه یه هفته بود حکمم رو برای سانسوز زده بودن. تو حیاط درمونگاه بودم و از پیرمرده پرسیدم که آیا می خواد بره دکتر؟ اونم به ترکی جوابمو داد که :« اینه ! اینه ! » و وقتی فهمید که من نفهمیدم چی می گه ٬ انگشت اشاره ی دست چپشو چند بار به حالت آمپولی ٬ به باسنش زد!

**
بعضی کتاب ها هستند که من ٬ حتی جلدشان را که می بینم گریه ام می گیرد. از احساسی که توی نوشته هایشان موج می زند.یک زمانی با زه زه ٬ پسرک تنهای توی «درخت زیبای من » گریه ها که نکردم. هنوز که هنوز است طعم اشک هایی که یواشکی وقتی کلاس دوم راهنمایی بودم ریختم و به جای علوم فردا زه زه با اشک خواندم ٬ یادم نمی رود.
کتاب های گلی ترقی برای من از همین نوع کتاب هایند. نمی دانم چرا.. ته دلم را فشرده می کنند. دوستشان دارم و با تمام وجودم درکشان می کنم مثلا اینجا:
« بعداز ظهر های ۵ شنبه با تمام بعد از ظهر های دیگر فرق دارد٬ روشن و نقره ای است و بوی اتفاق های خوب و دقیقه های خوشیخت را می دهد ٬نرم و گرم و خواب آور است.مثل نشستن زیر کرسی مادربزرگ یا لم دادن به سینه های مهربان مادر......
.....جمعه دو قسمت دارد : صبح تا ظهرش زنده و پرجنب و جوش است ٬ مثل پدر پر از کار و ورزش و سلامتی. رو به غروب ٬ سنگین و دلگیر می شود ٬ پر از دلهره های پراکنده و غصه های بی دلیل و یک جور احساس گناه و دل درد از پرخوری ظهر و نوشتن مشقهای لعنتی و گوش دادن به دلی دلی آواز غم انگیزی که از رادیو پخش می شود و دقیقه شماری برای برگشتن مادر از مهمانی و همه جا قهوه ای تیره٬ حتی آسمان و درخت ها و هوا..»

**
می دانید چیست؟ دلم نوازش دستی صمیمی را می خواهد . حتی از دور دست . حتی از ورای فرسنگ ها فاصله . حتی از بین تمام این خطوط پر ارتعاش و سیم های لعنتی و ... و ... و....

**
اصلا نمی فهمم این وبلاق نوشتن ( اونم این همه زیاد زیاد )چه فایده ای داره آخه؟ جز صرف وقت و پول بی زبون  و انرژی و ....؟
نمی فهمم. هی می خوام دیگه ننویسم یا کمتر بنویسم... بدتر فکم شروع به جنبیدن می کنه....یعنی یه جورایی دیگه نمی تونم که ننویسم....عادتی شده برای خودش.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 1:28  توسط جوراب  | 

نرود میخ آهنین در سنگ

**
به هر حال چه من غر بزنم و چه نزنم ٬زندگی ادامه داره و هیچ کاریش هم نمی شود کرد ....

**
پدرم برایم یک نامه ی بلند بالا نوشته و در آن به من تذکر داده و مسوولیت کارها و آینده ام را به عهده ی خودم گذاشته ...البته من در طی یک اقدام کارآگاهانه پی به وجود این نامه بردم....و تند تند خواندمش. بعضی جاها هم خط خطی بود و نتوانستم درست بخوانم. بعد هم مامانم آمد و دیگر اصلا نشد. آخرش هم نوشته بود که حالا خودت ٬نظرت را در آخر٬ برایم بنویس....
فعلا که نامه را بهم نداده است....خسته شدم از این همه سوء تفاهماتی که ایجاد شده....
منم می خوام تهش بنویسم: پدر جان عزیزم. نرود میخ آهنین در سنگ!!!

**
روز بعد از عید فطر ( همین دیشب ٬ خب ) کشیک بودم. اورژانس شلوغ بود و منم داشتم مریض می دیدم که یه پسره در مطبو باز کرد که مریض بدحال داریم بیا و ببین. پرسیدم چشه؟ می گه حالش به هم می خوره و بالا میاره!!...گفتم خیله خب ! ولی نرفتم...مریضی که خودم داشتم می دیدم بدحال تر بود چون! اما با پای خودش اومده بود مطب. بعد یه دیقه٬ پرستار اومد که خانوم دکتر بیا و اون مریض بدحالو ببین که دیگه این دفعه من رفتم و دیدم  یه خانوم میان سال ٬تو تحت نظر خوابیده ..می گم چی شده؟ می گه از دیروز اسهال داشتم ٬ بند اومد. امروز استفراغ می کنم. الانم سرم درد می کنه. خلاصه هیچی.. اونجا معاینه اش کردم و دستوراتو  دادم و رفتم بقیه ی مریضا رو دیدم که الحق از اون بد حال تر بودن....
بعدش که سرم خانومه تموم شد.. گفتم بیاد مطب دوباره فشارشو بگیرم . دیدم حالا داره کلی صحبت می کنه که :«آره من دیروز رفتم روزه بگیرم... بعد نتونستم .. روزه مو شکوندم!»
من( با تعجب ): « دیروز که عید فطر بود ! »
اون با لحن حق به جانب مسلمان مآبی: « خب آره می خواستم روزه هام ۳۱ روزه بشن ! »

والا تا جایی که من بی دین و بی مرام که انتظار دارم خدا بزنه تو کمرم٬ می دونم٬ روز عید فطر ٬ روزه گرفتن حرومه.. حالا این خانوم چی می گفت من دیگه نمی دونم......

**
مث اینکه من به یه مریض پنی سیلین دادم. فرداش اومد بزنه ٬ تست که کرد٬ دچار آپنه و برادیکاردی و افت شدید فشار و ادم و خارش و سیانوز شد......
اینم از شانس ما. برم زودتر خودمو بیمه کنم...

**
دوباره ساعت ۴ صبح یه خانوم میان سال میاد که صدای ناله هاش تا پاویون میاد ... پرستارمون که زنگ می زنه انتظار دارم بگه هیستریکه..چون ناله هاش اون مدلی بود... ولی می گه سابقه سنگ صفراوی داره. خلاصه میرم بالا سرش می بینم که تندرنس شدید  RUQ   و ریباند تندرنس و چه می دونم مورفی ساین و اینا داره و از درد به خودش می پیچه.تابلو بود که الان دیگه کله سیستیت حاده و حمله ی حاد سنگ صفرا نیست...

  مث اینکه از ۵ روز پیش دچار این درد شده بوده که می گن سنگ صفراست و ۲ روزم توی یه بیمارستانی بستری بوده اونم تو بخش داخلی ٬ بدون درخواست مشاوره ی جراحی و بدون سونو گرافی . فقط خودش نوبت سونوگرافی آزاد گرفته که نوبتش ۹ صبح همون روز بود و اصرار٬ اصرار که یه آمپول به من بزن دردم تا ساعت ۹ ساکت شه من برم « ش » سونو گرافی ٬ بعد بر مطب دکتر « پ » که دوست داداشمه. حالا بیا و بهش ثابت کن که خانوم جان. الان مشکل تو حاده ٬ باید همین الان بری بیمارستان فلان٬ ( ما اونجا متخصص نداریم . آنکال نداریم اصلا ) ٬ مگه به گوشش می رفت؟ خلاصه گفت آمپولمو بزن .. باشه من میرم. منم بی عقلی کردم. یادم بود که تو بخش جراحی قبل از عمل به مریضا پتیدین ۵۰ میلی PRN  می زدیم.... گفتم نصفشو به این بزنن . تا همین الان بره بیمارستان فلان ٬ جراح بیاد ببینتش. خلاصه . مریض که با درد رفت ... من موندم و یه دنیا پشیمونی که نکنه الان مریض دردش ساکت شه ٬ بره خونه و نره بیمارستان و با پرستارمون نشستیم و کلی داستان سرایی کردیم که الان این پرفوره می شه و این با این پتیدینه دردش ساکت میشه نمی ه بیمارستان و آخرش این جور می شه و اون جور می شه واینا و کاسه ی چه کنم به دستمون گرفته بودیم که این وسط یه مریض دیگه اومد. پرستارمون رفت کاراشو انجام بده دیدم دوباره یه ماشین تو حیاط بیمارستان نگه داشت. از دور شوهر خانومه رو شناختم دیدم دوباره با خانومه اومده. از خوشحالی داشتم بال در می آوردم که رفتم درو باز کردم . دیدم یه پلاستیک آمپول اورده به من می ده می گه دردش ساکت نشد ... اینا رو بزن. این چند روزه اینا رو زده خوب شده.. دیدم پلازیل و سایمتیدینه.. دیگه من آتیشی شدم داد زدم که « آقا یعنی چی... مگه نگفتیم ببر جراح ببینه. مشکل جراحی داره و آمپول ضد تهوع  می خواد خوبش کنه؟ه مخدر جواب نداده...» دیدم اونم داد زد که من رفتم تا فلان جا این آمپولا رو گرفتم تو بزن این خوب می شه. خلاصه من داد بزن.. پرستارمون داد بزن . اون داد بزن.. خانومه هم ناله می کرد...( البته همه کله شقی ها از خانومه بود که اصرار داشت صب بره فلان جا سونو ) ..خلاصه انقدر خانومه رو ترسوندیم که دیگه نگو و نپرس....بعد به پرستارمون گفتم ازش رضایت بگیر که آقاهه داد زد رضایت چی؟ این چن روزه هرجا میریم ازمون رضایت می خوان ( از اون بیمارستانه هم  با رضایت شخصی اومده بودن )
خلاصه رضایت نداد و رفتن.... دیگه من نمی دونم چه به سرشون اومد....

** چه قدر تایپ کردما....

** بایستک.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 1:33  توسط جوراب  | 

...

**
دیگه حوصله ی غم و غصه و ناراحتی رو ندارم. می دونم ٬ الان در دوران آرامش قبل از طوفان به سر می بریم و دوباره چن روز دیگه باید یه سری بحث و تبادل نظراتی اتفاق بیفته! اَه !خدا جونم کمک کن تموم شه دیگه به خیر و خوشی. خسته شدم به خدا.

**
دیشب کشیک بودم. راستش از خدا پنهون نیس از شما چه پنهون که خیلی وقت بود کشیک اورژانس نداده بودم. یعنی ٬ خب اصلا نداده بودم. الان حالا یه جایی٬ چن تا کشیک می دم که اورژانس یه بیمارستان کوچولو هست. اما خب ٬ همه جور مریضی می آد دیگه. منم زیادی دل به دل مریضا می دم. یعنی یه جورایی نه که تازه کار محسوب می شم تو امور اورژانس٬ یه جورایی وسواس دارم...و بند دلم هی می لرزه....این پرستارا هم فک کنم با من کشیکن ٬ عزا می گیرن. هی باید نوار قلب بگیرن و اینا.....

**
ساعت ۴ صبح ٬ دختره با مامان و برادرش می اد .می گم چی شده؟ می گه سرما خورده ٬ تموم بدنش درد می کنه. خانوم دکتر٬ قرص و کپسول و شربتم نمی تونه بخوره٬ حساسیت داره! می گم حساسیتش چه جوریه؟ می گه  تا قرص و کپسول می خوره ٬بالا می آره!  به قول خودم :« لوس٬ تو باشی!!!!!!!!!» یعنی همون : چقده تو لوسی و اینا.....

**
مامانه و باباهه بر سر زنان پسر بچه ی ۴ سالشونو آوردن که این تب کرده و یهویی بدنش شروع کرده به لرزیدن و ما ترسیدیم و وای بچم و وای بچه از دست رفت و اینا......
بچه هه که اصلا ریه میه اش پر پر بود و تب بالا هم داشت. شیاف دیکلوفناک گذاشتیم و تبش که پایین اومد و حالش جا اومد شروع کرد به بلبل زبونی.. به مامانه می گم چرا بچه رو الان آوردی؟ می گه همین الان یهو تب کرد.. ریه اشم اصلا خس خس و خرخر نمی کرد . همش همین الان شد. بازم به قول خودم:« دروغ ٬ تو بگی!!!! »
حالا بچه هه یه نمکی می ریخت که بیا و ببین. کلی هم با هم جور شدیم و مقادیر متنابعی با هم قلقلک بازی کردیم و دیگه من رفتم تو مطب که دیدم مامانه میاد می گه: بچم می گه چرا شما بالا سر من وایسادین؟؟..برین بگین خانوم دکتر بیاد بالا سرم وایسه !!!!!!!! به قول مرمری:« چشش منو گرفته بود! »
خلاصه که موقع رفتنشون٬ داشتم به خانومه توضیح می دادم که مثلا داروهاشو کی بده و اینا .. گفتم دوز بعدی شربتشو فردا صبح ساعت ۱۱ می دی. که دیدم خانومه یهو برگشت گفت:« وای ! نه ! فردا مهد داره. باید بره مهد!! » حالا با یه لحنی مهد ٬ مهد می کرد که انگار کلاس ریاضیات گسسته داره و اگه نره و این یه جلسه رو غیبت کنه٬ دیگه تا آخر عمرش بیسش ضعیف می شه و اصن امکان نداره و از قافله ی علم و دانش عقب می افته..... اینجا دیگه من جوش آوردم و چون  از اولشم از دستش کفری بودم که چرا بچه رو گذاشته بود اینجوری بشه ٬ بعد بیاره دکتر  ٬ دیگه باهاش دعوا کردم.
بعد داشتن می رفتن ٬ باباهه ( کلی پیر بود. اولش فک کردم بابابزرگشه ) بچه هه رو بغل کرده بود.. بعد بچه هه کلی باهام بای بای کرد. آخی دوسش داشتم. اسمشم حامد بود ٬ حتی دوست داشتم ببوسمش ولی خب٬ کلی کثیف مثیف بود دور لب و لوچه اش و اینا!!!

**
ساعت سه نصفه شبم یه مریض بدحال می آد ٬ کاراشو که انجام می دیم و حالش که بهتر می شه٬ می رم برای معاینه ی مجدد ٬ که مامانش بهش می گه: « چه خانوم دکتر نازی هم نصیبت شده ها ! »
کلی ذوق کردم و تو دلم از خوشی قیجوج زدم و اینا.. ده بار هم برای مرمری تعریف کردم. یه بارم برای آنا هیتا تعریف کردم... دیگه فرصتش پیش نیومد وگرنه برای همه ی اهل و عیال تعریف می کردم....الانم که اومدم اینجا جار زدم.... الان این جا رو مرمری و آنا هیتا بخونن می گن : عجب خودشیفته ای هست این دختره!!!!! ای بابا .... بی جنبه!

**
خیلی دلم می خواد خدا بهم آرامش بده٬ بشم همون آدم قبلی....تو رو خدا برام دعا کنین .

**
امشب با مریم حق حرف زدم. یاد روزای گذشته به خیر.

**
خدایا کمک کن.باشه؟ قول می دم بچه ی خوبی بشم. کارای خوب خوب بکنم... باشه؟

**
چقد من غر می زنم. نه؟ حالتون بد نشد؟ قول می دم دیگه غر نزنم و دختر خوبی بشم و اینا. باشه؟
بایستک!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 0:35  توسط جوراب  | 

دستای سرد منو گرم بکن......باد پاییز سرده

 

تو رگ خشک درختا ٬ درد پاییز می گیره
بارون نم نمک آروم٬ روی جالیز می گیره

دیگه سبزی نمی مونه٬ همه جا برگای زرده
دیگه برگا نمی رقصن٬ رقص پاییز پر درده

گرمی دستای من کم شده ٬دستاتو بده
دستای سرد منو گرم بکن٬ باد پاییز سرده

آفتاب تنبل پاییز دیگه قلبش سرده٬
بازی ابرا با خورشید منو آروم کرده

من همیشه این آهنگ کوروش یغمایی رو دوست داشتم. همیشه پاییز که می شه یادش می افتم.

**
همیشه دست ها رو دوست داشتم. دست های آدم ها رو. دست های آدم هایی که دوستشان داشتم....دوست داشتن دست ها ٬ برای من مساوی است با دوست داشتن خود آدم ها.

**
من پاییز را دوست ندارم. پاییز برای من مساویست با باران های شمالی طولانی مدتی که بند نمی آمدند...پاییز برای من مساویست با عصر هفت سالگیم وقتی که باد شدیدی می وزید و یک دختر همکلاسیم که اسمش فرزانه بود ـ شاید ـ و می خواست از مدرسه مان برود. پاییز برای من مساویست با لباس های بافتنی و گرمی که کم کم مادرم از توی کمد و چمدان ها و گنجه ها در می آورد. پاییز برای من مساویست با اتاقی که خواهرم در آن درس می خواند .
پاییز برای من یعنی هفت سالگی.یعنی عبور از نور . یعنی پایان.

**
انگار هیچ وقت هیچ چیزی نبوده . من تنهایم.

**
من خسته ام از این حجم اضطراب و استرسی که تمامی ندارد . تا کی باید به خودم بقبولانم که می توان شاد بود٬ شاد زیست و همه ی مشکلات کم کم حل می شود. تا کی می توانم بگویم که آرامش می آید. شادی می آید. خوشی می آید. تا کی انکار کنم نا خوشی ها را . تا کی بگویم که در لحظه زندگی کن. تا کی بگویم خدا کمک می کند. پس کو؟

**
من خسته ام. سال های متمادی است که خسته ام.



+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:10  توسط جوراب  | 

 

درمان تو در خود توست؛ تو بدان بصيرت نداری
درد نيز از خود تو است؛ تو بر آن آگاهی نداری
تو آن کتاب مبينی هستي که-
به ياری حروف اندک آن٬ رازهای نهفته آشکار می شود
آيا گمان مي بری که جرمی کمينه و کوچکی؟
و حال آنکه
راز جهان بزرگ در کتاب روح تو مندرج است.

(منسوب به حضرت امیر المومنین)

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 20:20  توسط جوراب  | 

 

 

پس آرامش کجاست؟

 

خسته ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 0:42  توسط جوراب 

بهترین

مهشاد عزیز بهم گفته که بهترین پست وبلاگیمو انتخاب کنم. خب راستش این کار برای من خیلی سخته و البته برای هر کسی. چون نوشته های آدم یه جورایی انگار  خود خود آدمن و نمی شه گفت کدومشو بیشتر دوست دارم.

من خودم وبلاگ دختر اردیبهشتیمو بیشتر دوست می داشتم. نوشتن اونجا بهم حس خوب تری می داد. یه جورایی انگار اونجا خونه ام شده بود......هنوز هم دوست دارم برگردم و برم اونجا ولی خب یه جورایی دوباره کاری می شه.....
به هر حال می خوام از هر وبلاگم یه پستی رو انتخاب کنم. راستش اوضاع و احوال روحیم اون جور نبود که برم و تو آرشیو هام بگردم( کاری که خیلی لذت بخشه ) . اما خب ٬ این چیزایی که انتخاب کردم همینجوری اومد به ذهنم.....

 از وبلاگ دختر اردیبهشتی : این پستو دوست دارم.


از وبلاگ جوراب پاره و انگشت آزادم اینو دوست دارم.


این نوشته رو هم نوامبر پارسال گذاشته بودم توی برگ زرد. این رو هم دوست دارم. نوشته رو کپی می کنم همینجا:

Sunday, November 12, 2006

 

بادبادک باز رو خوندم....قشنگ بود....قشنگ بود...قشنگ بود
خیلی وقت بود که کتابی که منو با خودش ببره نخونده بودم....بادبادک باز رو از خودم دور نکردم تا تموم شد
ننوشتن نمیتوانم....نمیخوام دوستاو آشناهای زندگی واقعیم وبلاگامو بخونن...
درس خوندن شده برام مصیبت عظمی...میخونم ولی زیاد زیاد نه....بازهم باید سیم مودم به تلفنو بکنم بندازم پشت بوم..خیلی وقتمو میگیره...شاد بودن از یادم رفته...چقدر خوبه نوشتن جایی که کسی نمیاد و نمیخونه....خوشم میاد..دوست میدارم اینجوری...گلی ترقی رو هم دوست دارم ...یه کتاب ازش خریدم به اسم دو دنیا.....این هم قشنگ بود...فهمیدم چرا از گلی ترقی خوشم میاد...چون نوستالژیک مینویسه...داستان محبوبم اتوبوس عزیزآقاست....و درخت گلابی...سر خوندن هردوتا گریه کردم...موقع خوندن بادبادک باز هم گریه کردم....بادبادک باز هم نوستالژیک بود....نمیدونم چرا کودکیمو دوست دارم؟ قشنگ و خوب نبود...اصلا نبود..همش ناراحتی اینکه چرا مامان و بابا تنهام میذارن میرن مدرسه ...چرا خواهر و برادرم میرن مدرسه و من صبحهای ابری و طولانی پاییز و زمستان رو باید با فرشته سر میکردم که با عصبانیت خانه رو جارو و پارو میکرد و گاهی نیشگونی از باسنم میگرفت...من بچه ی شلوغی نبودم..اصلا نبودم......خوب بودم...اما فرشته دوستم نداشت..اینو میدونم..و من چقدر وقتی خواست بره گریه کردم..5 سالم بود که از خونه ی عمه جان اومدم خونه خودمون و دیدم مامان کلی وسایل برای فرشته چیده دم در و فرشته داره میره...گریه کردم و گفتم که نره....گفتم اشته,کچا میره و مامانم گفت...تو بزرگ شدی و دیگه باید بره...و اشته ای که می شناختم رفت...اشته( فرشته را اشته صدا میکردم)رفت و دیگر ندیدمش جز یک بار که کلاس دوم بودم و عروسی کرده بود و یک بار که کلاس پنجم بودم و با مامان داشتم میرفتم کارنامه بگیرم و دل تو دلم نبود که الان شاگرد اول نمیشوم و مامان دعوا میکند که فرشته را در خیابان دیدیم و من همش به فکر کارنامه ام بودم و به اشته ی محبوب و شاید هم نامحبوب کودکیم توجهی نکردم....
اره کودکیم خوب نبود..سال بعد که اشته ای نبود تا از بازو و باسن و میمیم نیشگون بگیرد...صبحها را به خانه عمه جان میرفتم با آن راهرویی که آن زمان به چشمم دراز ترین راهروی خانه ها می آمد با موکت جگری با دوراه شیری کنارش...عمه جانی که پیر بود و
مهربان و دوستش داشتم و گاهی که با زنبیل پلاستیکی قرمزش به بازار میرفت برایم بیسکوئیت میخرید...بیسکوئیتهای کوچکی که مادرم آنها را نمی خرید..مادرم از فروشگاه فرهنگیان برایمان ویفرهایی میخرید که رویش عکس حیوانات داشت...و خود ویفرش گوچک بود و سطحش لوزی های کوچکی داشت...
خانه عمه جان برایم دیدنی نبود...عمه جان مهربانم سرش به کارهای خودش گرم بود و من روی پله ها مینشتم و هی چشمانم را میبستم و باز میکردم و بعد که در فضا بر اثر فشار دادن چشمانم اشکالی ظاهر میشد هی دنالشان میکردم
آخرین باری که عمه جان مرحومم را دیدم کلاس اول دبیرستان بودم..عمه جان عزیزم خدایت بیامرزد...
حالا نمیدانم این چه کودکی فلتی است که هی دلم میخواهد برگردد؟؟ نمی دانم...اما از ته قلبم دلم میخواهد برگردد...با عمه جان مهربان و ساده ی پاکیزه ام که دو سال تمام صبحها بر سرش هوار میشدم..و چه صبور بود و هیچ وقت دعوایم نکرد...
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 10:37  توسط جوراب  | 

شش سال

 

 ۶ سال پیش استاژر داخلی بودم٬ اتاق اندوسکوپی و پیرمردی که از دهات دوردست اطراف آمده بود و سرطان معده داشت و منتظر بود تا نوبتش شود و خودش خبر نداشت که می میرد و فکر می کرد با آندوسکوپی قرار است خوب شود.......
هنوز اسمش یادم است: سرمست علی...
هنوز حس خودم یادم است: چیزی انگار گلویم را می فشرد و چیزی توی دلم خالی می شد.....دلم می خواست همان جا گریه کنم.....

امسال ٬ کشیک اورژانس و من ٬ در حال حرف زدن با تلفن و همراه مریضی که آمد و گفت : پدرم سرطان خون دارد و خودش خبر ندارد و فقط یک مسکن بهش بدهید و مریض را که بعدن آوردند و من که به حرفهای مریض گوش کردم و من که انگار حسی نداشتم.....

فقط ۶ سال گذشته .. اما....

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 20:18  توسط جوراب  | 

........

 

کشیک٬ مِرمِری٬ پول٬ / ۱۲۴/ ۱۴/ ۵۰۰/ ۱۱۰/۱۳۵۸/ ۱۲۴۰۰۰/٬ مارمولک٬ رخش٬ ملوس٬ ملوس تر٬ نوکیا ۷۶۱۰ ٬ مامان ملوس خیلی بدرنگه٬ بوسینی٬ دوباره مِرمِری٬ ان ۹۵ ٬ بوس بوس٬ چقدر مظلومی تو٬ شکلات کیندر٬ ان ۷۳ ٬ سیاه مشق٬ گواش طلایی٬ من مست می عشقم...هوشیار نخواهم شد ٬ خونه٬ ماشین٬ رزیدنتی٬ شبکه ی بهداشت و درمان و آموزش پزشکی٬ یو کن کیس می آن اِ ماندی اِ ماندی اِ ماندی ایز وری وری گوووود ٬ پارتی٬ پاپیون دور گردن بابای ملوس٬ هرهر٬ دوست دختر٬ بیمارستان٬ آژانس٬ سهمیه ی بنزین٬ کارت سوخت٬ من عاشق ترم از تو...دیوونه ترم از تو٬ ام پی تری پلیر ٬ کلاس رزیدنتی٬ گاید لاین کامران احمدی ٬ سهروردی ٬  یو کن کیس می آن اِ تیوزدی اِ تیوزدی اِ تیوزدی اینفکت آی ویش یو وود ٬ شال بنفش ٬ تی شرت سه دکمه٬ دماغ٬ لواشک غیر بهداشتی٬ مجله ی زرد٬ حلیم٬ فرودگاه٬ ومیتینگ شدید٬ دکتر ٬ شرکت٬ داروخونه٬ نوار قلب٬ کیف و  کفش قودقودی رنگ٬ لپ تاپ ٬ فرفری٬ گل گلی ٬ قودقودی٬ بوس بوسی٬ غضنفر٬ بداخلاخ٬ سه شنبه ها با موری٬ بنفش٬ سیاه سوخته٬ سیاه پتس٬ دندونپزشکی٬ هندزفری٬ کشیک٬ درس٬ طرح٬ کار٬ مسیج٬ موبایل٬ گل خشک تو رخش٬ عاشق اون نصفه هه ام٬ مامان٬ سخت گیری٬ بابا٬ تصمیم گیری٬ نظر٬ مشورت٬ کندو٬ عروسی عزیزان! ٬ کلاس خط٬ آب آلبالو٬ شعبه ی ۲ شاقوزکوتی٬ همشهری جوان٬ دامن کوتاه چین چینی قرقری٬ دوغ٬ سوسمار٬ نی نی ٬ نیمرو٬ هال ٬ کدو حلوایی٬ کفش سی ای تی٬ شلوار جین رودریگو٬ مانتوی مشکی ساده ی ساده٬ کنه ی اگزودیده٬ خواب٬ خواب٬ خواب٬ آلمان٬ لاتاری٬ بخی٬ طب فیزیکی؟٬ کرم پودر اوره آل٬ جن...............................................................................................تو مغزم پره....

پ.ن : یعنی اونا و اینا قبول می کنن؟
پ.ن ۲: من می ترسم

پ.ن۳ : دوست داشته شدن و دوست داشتن رو دوست دارم. اما می ترسم از هر دوشان.

پ.ن ۴: هیچی ندارم دیگه که بگم.....دوست نداشتم این جریانات پیش بیاد و این کدورت ها.. حالا که پیش اومده نمی دونم چطور رفع و رجوعش کنم....نمی دونم اصلا....نمی دونم .

پ.ن ۵: خیلی لوازم التحریر دوست دارم....گاهی الکی می رم تو مغازه های لوازم التحریر فروشی و چیزایی که لازم ندارم رو می خرم. از بچگی عقده ی این جور چیزا رو داشتم انگار! و جالب اینجاست که همیشه هم فراوون داشتم. اما هرچی بیشتر  داشته باشم٬ دلم هم بیشتر می خوادشون....


پ.ن ۶: امشب یه مارمولک خیلی کوچیک تو اتاقم پیدا کردم...ایش... حالم به هم خورد . هر چقدر پیف پاف پاشیدیم و هرچقدر دنبالش گشتیم پیدا نشد...نمی دونم کجا رفت. خیلی می ترسم و الان کلی چندشمه. می ترسم بیاد و بره تو جونم....یا شب بیاد بره تو دهن و دماغم. مااااااااااااااامااااااااااااان. من از مارمولک متنفرم.....نمی دونم چقد من باید امسال ماجراهای مارمولکی داشته باشم؟؟ به « ...» که گفتم٬ فوری گفت : شاید بچه ی اکبره.....مرده شور اکبرو هم بردن که بچه پس می ندازه...اونم تو اتاق من....می کشمتون اکبر و فهیمه ...( فهیمه  اسم زن اکبره!!!) ...اونا که پشت توری بودن و راه به اتاقم نداشتن که...بچه ی فوضولشون تو اتاق من چیکار می کرد خب؟؟؟ خداااااااااا منو بکش راحتم کن خب...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 1:12  توسط جوراب  |