تبليغاتX
جوراب پاره و انگشت آزاد

جوراب پاره و انگشت آزاد

نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی

اوووفف ! غلط کردیم گفتیم دلتنگی می خوایم. همین زندگی معمولیمون خوبه.

این ثبت نام اینترنتی هم عجب دردسریه ها. به هزار دنگ و فنگ  که وارد سایت می شی. تمام عکسا که ضربدر خورده. هیچی معلوم نیست. نمی دونم به خاطر سرعت اینترنت اینجاست یا چی؟  ای بابا همون ثبت نام کاغذیه  خوب بود دیگه . ......

اصلا من امسال نمی خوام امتحان بدم. نه ناراحتم و نه استرس دارم. ولی این خانواده ی گرامی ـ از هر دو طرف ــ  اگر بفهمند که من امتحان نمی خواهم بدهم پوست کله ی مرا غلفتی می کنند.

از طرف محل کارم ٬ فرستاده شدم برای آزمایش عدم اعتیاد. آقا این چه جور آزمایشگاهی بود؟ خب من اگه مهتات بودم  که قشنگ می تونستم نمونه ی آدرارمو عوض کنم و چه می دونم هر کاری دلم می خواد بکنم ....چهار ساعت می تونستی تو دستشویی در بسته ی آزمایشگاهه  در افکار خودت غوطه ور بشی....حالا اگه دلتم خواست یه نمونه ادرار بدی واسه این مرفین تسته.

البته من که سه چاهار روز قبلش هر هشت ساعت دو تا٬دو تا کلیدینیوم - سی خورده بودم..بعدم با دل خجسته رفتم آزمایش بدم....حالا این همه اینجا نوشتم٬ الان نیاد جواب آزمایشم + بشه !

خیلی خسته  ام و بی حوصله..پرم از افکار منفی  و خیلی احساس در جا زدن می کنم. از قهر و ناز و منت کشی متنفرم. از اینکه یکی باهام قهر باشه متنفرم. قبلنا این جوری نبودما... الان بیشتر شدم...

این داروخونه ی درمونگاهم شورشو در آورده هر چند روز در میون ٬ سه تا دفتر چه ور می داره میاره ٬ که توش من داروهای گرون بنویسم هی سفکسیم و اریترو و سالبوتامول و کوفت و کاری . همش هم می گه قبلا به همکارا دارو دادم حالا اینارو بنویسین که این به اون به در شه..
نمی دونم این همکارای من خوره ی دارو شدن؟ چه خبرشونه؟
تا حالا جاهایی که کار می کردم از این خبرا نبود. چند بار این کارو کرد نوشتم واسش. شاید یه ۴-۵ بار. که هر بارم دو سه تا دفترچه آورده بود که دوباره دیدم امروزم دو تا دفترچه آورده من واسش دارو بنویسم. اه؟ بس کن دیگه. که آخرش گفتم من  دیگه نمی نویسم..چرا نمی دی دکتر ...... بنویسه؟ بعدم خانوم دفترچه ها رو ورداشت برد. نمیدونم بهش برخورد یا نه؟
کار غیر قانونی می کنن. طلبم دارن.آخرشم چون حوصله ندارم یکی ازم برنجه موقع رفتن ٬ رفتم تو داروخونه گفتم ازم دلگیر نشیا.. اونم گفت نه. از ته دلش که خبر ندارم حالا.

حوصله ی هیچکسم ندارم.مریضه اومده فشارش ۱۸ . می گم بهش فشارت بالاست . هی می گه تا حالا که هیچ خبری نبود. چه جوری  باید خبرش می کرد رو من والا نمی دونم.....

دوباره بعد ۱۰ سال رفتم ازینا خریدم.....هوس کردم مث اینکه بهم بگن حاجی لک لک دوباره !

خب فعلا خدافظ. تا نزدمتون.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 22:13  توسط جوراب  | 

 

دلتنگی های آدمی ٬ رنگ های مختلفی دارد. من حتی گاه گاهی دلتنگ چروک های ریز دور چشمانت می شوم. گاه دلتنگ تمام روزهای گذشته با تو  و گاه افسوس می خورم که چرا نمی توانم عاشقانه بنویسم.
دلتنگی های هر آدمی با دیگری فرق می کند. من حتی دلتنگ این می شوم که بهم بگویی سیاه سوخته و من هی بگویم من که سیاه نیستم . من دلتنگ لحظه های آرامش می شوم. لحظه های شاد و گرم ِ با امنیت  و دلم گرمای مطبوع یک آغوش امن را می خواهد .

دلتنگی های آدم ها ٬ رنگ و بوی متفاوتی دارند. من حتی گاهی دلتنگ آینده می شوم. عجیب است اما این حس وجود دارد. حس ِ دلتنگ شدن برای آینده ؟ در من این احساس هست. می دانم که سال ها بعد این صفحه را می خوانم . دلم می خواهد که سال ها بعد ٬ دلتنگیم برای این روزهای گذشته ٬ شیرین باشد و در عین حال دلم نمی خواهد که سال های بعد زود بیایند. نمی دانم. پارادوکس عجیبی ست.

دلتنگی های آدم ها رنگ و بوی متفاوتی دارند. من دلتنگ چشم هایت می شوم و دست هایت و دلم با بهانه طلبت می کند.
و گاه دلتنگ این می شوم که در آینده آیا باز دلتنگت خواهم شد؟ که آیا این دلتنگی شیرین ادامه خواهد داشت؟ که آیا دست هایت همچنان امن خواهند بود؟ که آیا آغوشت همچنان مثل این روزها گرم و باز و محکم  خواهد بود؟
و من دلتنگ و دلگیر از این می شوم که نکند عادت جای همه چیز را بگیرد و جای من را هم بگیرد و ما فقط به هم عادت کنیم...و همین می شود که هی به تو می گویم دلم نمی خواهد روتین شوم٬ که هی می آیم و می گویم نمی خواهم فقط به هم عادت کنیم. من می ترسم از زندگی های عادی و می دانم که آخرش تمام زندگی ها عادی خواهند بود و عادت بالاخره وجود خواهد داشت.

اما من عادت کردن به تو را دوست نمی دارم و می خواهم که همیشه٬ همچنان٬ دلتنگت شوم.


 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 22:30  توسط جوراب  | 

سلام من به تو یار قدیمی/ منم همون هوادار قدیمی

 

** خیلی اینا رو دوست دارم. مرغ های دریایی محبوب منند. همیشه این فصل سال که می شه ٬ میان . از روی چشمه کیله که رد می شیم منظره شون فوق العاده است. برای دیدن بقیه عکسا هم می تونین برین اینجا.

** من همیشه گیج منگول بودم.دیشب تازه ساعت هشت و نیم شب یادم افتاد باید برای ناهار فردام یه چیزی درست کنم. بعدشم گفتم پس الویه درست کنم. بعد بگو این الویه رو چه جوری من ساختم؟ اولش که خودکشون کردم. بعدشم که نصفه کاره ولش کردم رفتم با مِرمِری ٬ کلی حرف زدم. بعدشم آنا هیتا زنگ زد. منم دیگه ظرف سالادو بردم تو اتاقم. هی حرف زدم٬ هی مرغ خرد کردم . بعد بگو ساعت چند شده بوده؟ ۱۱ .. بعدشم هیچی دیگه...
حالا بگو این همه زحمت ٬ رنج و مرارت ...آخر سر چی؟
هیچی صبح ظرف غذامو جا گذاشتم ٬ از نصفه ی راه برگشتم دوباره خونه  !!

** دیروز رفتیم یه مدرسه ای ٬ برای معاینات دانش آموزی. بعد بگو این مدرسه هه زنگش چه مدلی بود؟؟ بعله ! چکشی ! تق تق تق .. با چکش می زدن به میله ی آهنی.... هیییییییی ما کلاس اول ابتدایی هم که بودیم زنگمون چکشی نبود. من همیشه زنگ چکشی دوست داشتم. عین تو فیلم ها...

** یه مدرسه دیگه هم رفتیم ٬ یه کم پیشرفته تر بود. ولی معلمش اومد از من یه سوال بپرسه . بعد هی می گفت :« من بعضی اوقات ها ٬ سردرد می گیرم.»
می خواستم بگم سردردو ولش. بچسب به همون اوقات ها ت.
آخه اوقات ها هم مگه داریم؟
 حالا که ایشون معلم ابتدایی یکی از مدارس دور دست بودند....جالب اینجاست که بعضی وقت ها رادیو یا  تلویزیون  که روشنه ٬ بعدش دارن با  یه مسوولی ٬ مدیری ٬ چیزی مصاحبه می کنن٬ بدون استثنا تو جمله های همشون از این غلط غولوطا ! زیاد پیدا می شه.. از مسایل ها و افکار ها گرفته تا اجتماعات ها و غیره.... 

** من اصلا روتین شدنو دوست ندارم. من می میرم اگه روتین شم. من دارم الان درجا می زنم. من هنوز هیچی نشده ٬ هی به خودم می گم که :« خره ! عمرت تموم شد. پاشو فکری بکن.» من خیلی خرم. من از کار روتین بدم می آد. من خسته می شم از اینکه صب برم سر کار تا عصر... بعدش یه عمری همینو ادامه بدم. بعدش باز نشسته شم.....بعدش پیر شم...بعدش بمیرم.....بعدش نفهمم که چی به چی شده. چرا این جوری شده؟
نمی دونم چمه.. هی می شینم واسه خودم و فکر و خیال می بافم. حالا خوبه که به طرز وحشتناکی سرم شلوغه و فرصت سر خاروندن ندارم هااااا.... اگه بیکار افتاده بودم تو خونه چی می شد اون وخت؟

**پریشب که کشیک بودم. یه آقایی اومد. می گم چی شده ؟ می گه دیشب کشیک بودم الان خسته ام. خوابم به هم خورده . بدنم اذیت شده. دارم می میرم. من باید الان سرم وصل کنم تا خوب شم. من الان مرگ رو دارم می بینم. الان داره بای بایستک می کنه باهام !
می گم چی کاره ای؟ می گه. من هفته ای یه شب ( دقت کنید ٬ هفته ای یه شب ) کشیک شبم تو یه جایی و نگهبانم ! بعد ماهی یه دفعه اینجوری می شم. الان سرم بهم بزن و آمپول تقویتی بریز توش من بدنم ضعیف شده دیشب کم خوابی داشتم..
کلی حرصم در اومده بود.
حالا داره می ره میاد بهم میگه: من سیستم بدنم به هم ریخته دیشب نخوابیدم چی کار کنم سیستم خوابم تنظیم شه؟!! کارم سخته !

** ساعت یه ربع به شیش صبحم که من تازه خوابم برده بود٬یه آقایی اومده می گه:« مقعدم پیلی زده !! اومدم اول معاینه شم اینجا ٬ بعد برم پیش جراح !»

(نظورش از پیلی ! هم همون هموروئید بود )

یعنی چی اون وخت؟ ساعت یه ربع به شیش صبح؟؟ اون وخت من معاینه کنم اون وخت صبح؟ اون وخت چی می شه؟ منم بهش گفتم باید بری پیش جراح و معاینه اش نکردم پول ویزیتم گرفتم و فقط توضیح دادم که همورویید مثلا چه جوریه و چند گرید داره و شاید فیشر باشه و اینا و حتما باید بری پیش جراح و اینا !

. اصن به من چه ؟ مردم آزاری هم حدی داره آخه.....

** از گیج منگولی من همین بس که همین الان فهمیدم لیست کشیکای اینجا و اونجا رو گم نموده ام. و هرچه به مغز مبارک فشار می اورم یادم نمی اید کجاست. آخه ادمم انقد گیج گوسون؟ نوبرم والا...

** اهان من به سپیده جونم قول دادم بیام کلمات کلیدی سرچ شده ی وبلاگمو بنویسم.. هاهاها کلی خنده داره. البته خب به جز سرچ خود اسم وبلاگم کلمات کلیدیم اینا بودن:
ـــ دختر اردیبهشتی
ـــ آملوپرس
ـــ جواب سمپاد کی می آید؟
ـــ شلوار تنگ
ـــ زندگی نامه ی سلمان هراتی
ـــ لواشک
ـــ جوراب عرق کرده ی دختر !!!
ـــ مدل جوراب بافتنی
ـــ جوراب چیست؟
ـــ عکس پای بدون جوراب دختر
ـــ کوروش یغمایی. شعر پاییز
ـــ افشین مقدم
ـــ همشاگردی سلام.
ـــ بوی خوب جوراب دختران !!!

چن تا چیز دیگه هم بود که دیگه روم نشد بنویسم.. آخه اینا چین دیگه شما سرچ می کنین آخه....

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 23:34  توسط جوراب  | 

م.ح.م

 

   یک زمانی ناراحت می شدم از این که من هنوز در سانسوز باشم و حکمعلی بمیرد ـ به همکارم می گفتم کاش حکمعلی وقتی بمیرد که من طرحم تمام شده باشد .

حالا همان احساس را نسبت به آقای م.ح.م ٬ پیرمرد ۸۴ ساله و مشتری همیشگی سرم تراپی بیمارستان ک. دارم.

نمی دانم چرا به مرگ مریض هایی که دوستشان دارم فکر می کنم.

توضیح:
آن روز کشیک عصر و شب بودم. آقای م.ح.م را دیدم جلوی در اتاق پزشک با عصایش ایستاده بود. من با پرستارها در استیشن نشسته بودم...خانم پرستارمان از آقای م.ح.م پرسید که آیا می خواهد برود دکتر؟ و آقای م.ح.م جواب داد که نه ٬ و پرسید پزشک امروز کیست و یک دانه پرتقال تامپسون درشت از توی جیب کتش در آورد و گفت این را برای هر پزشکی که کشیک باشد آورده ام.خانم پرستارمان مرا نشان داد و گفت خانم دکتر کشیکند...
از آقای م.ح.م تشکر کردیم و پرتقال را هم خوردیم و گذشت تا.... شب
آقای م.ح.م با یکی از فرزندانش به بیمارستان آمد با شکایت دیاریای بسیار مختصر و یک سرم نیم لیتری یک سوم دو سوم با خودش آورده بود و گفت از قبل داشتم و می خواستم وصلش کنم. من هم گفتم باشد و دوباره یک عدد پرتقال تامسون از جیبش در آورد و روی میز گذاشت و گفت :« شانس تو بود دخترم.»

حالا ٬ پرتقال را با پرستارها داریم می خوریم. اما همه اش ته دلم پیش آقای م.ح.م است که چقدر گناهی است و طفلکی است و این ها و نکند بمیرد و اگر بفهمم مرده است و باز هم من در این بیمارستان کار کنم ٬دلم چقدر می گیرد و اینها....

و پرتقال کوفتم می شود..

 

پی نوشت :
 در این راستا ٬جناب مرمری فرمودند: ما مخمان با یک عدد پرتقال زده شده است. ممنون از لطفتان. مرمری جان فرفری خودمان هستید اما شما ٬ حسابتان جداست.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 0:38  توسط جوراب  |