**نمی دونم چه مرگمه. یعنی فک کنم بدونم اما بازم انگار نمی دونم.....
نمی دونم به خاطر مریضی مرمری بود٬ که خوب نمی شد ٬ یا به خاطر کشیکای مسخره ام بود ٬ یا به خاطر سرد بودن زیاده از حد هوا بود ٬یا شاید به خاطر این بود که هنوز یه جی پی دون پایه موندم ٬ نمی دونم هر چی بود و هست ٬ حال و روز خوبی نداشتم و ندارم و اصلا حوصله ای برام نمونده.
**دلم تنگ شده براش. اما نمی تونم بیینمش. برای این تعطیلات کلی برنامه ریزی کرده بودیم... اما نشد.
**من همیشه برف رو دوست داشتم. هنوز هم خیلی دوست دارم چون برام شادی آوره.. همیشه هم دوست داشتم وقتی می میرم یا بهار باشه یا اینکه برفای ریز ریز بیاد. اما سردی خیلی زیاد هوا رو دوست ندارم...مثل سردی این چند روزه...
از جلوی قبرستون که رد می شم. برفای یخ زده رو می بینم که چندین روزه روی قبرها موندند و کسی نمی آد که جمعشون کنه و دلم برای اونایی که این همه مدت تو این سرما ٬ اون زیر خوابیدند می سوزه...
**احساس می کنم که...........
نکنه قلبم یخ زده باشه......
** یهویی احساس کردم حجم عظیمی از استرس از روم برداشته شده ٬ یهویی احساس کردم که راحت شدم. بعدش یهویی احساس کردم که چقدر تنهام ٬ تنها بودم و هستم ٬ بعدش یهویی شروع کردم به گریه کردن و.....
همش یهویی اتفاق افتاد....
همیشه همه چی یهویی اتفاق می افته ....و زندگی ما چیزی نیست جز این یهویی هایی که سر از زندگی ما در می آرن.
**امیدوارم با تموم شدن این هفته ٬ تمام این احساسات بد هم تموم شن و برن پی کارشون... من دلم روزهای خوب می خواد.
** فک کنم خیلی پست لوس و دپرسانه ای شد . در همین راستا بگم که اون روزای اول٬ یه روز شال و کلاه کردم برم پیش مامان مرمری تا با هم گپ و گفتی کنیم و همدیگه رو در غم نبود مرمری ! دلداری بدیم! ... در خانه ی آنها:
من در حال با آب و تاب صحبت کردن در حالی که یک پیش دستی که توش فنجون چایی بود رو پام بود زدم و نصف چایی رو ریختم رو پام٬ و لباس هام کلهم و ایضا مبل کرم تازه خریداری شده ی مامان مرمری لک و لوک شدند . بعد به سرعت برق و باد مامان مرمر برام نمک آورد و پاشید رو لباسم تا لک چایی نمونه روش ( نکته ی مهم خانه داری ـ یاد بگیرید ! ) . بعد جایم را عوض کردم و رفتم روی مبل بغلی نشستم و اینجا بود که واقعه ی مهم دوم اتفاق افتاد ٬ یعنی: دوبااااااره دستم خورد و بقیه ی چایی های داخل فنجان هم ریختند !
این بود خاطره ی من از فنجان چای و مبل های تازه ی کرم رنگ که اولین لک های رویش را بنده افتتاح نمودم ! و دست و پا چلفتی بودن خود را به منصه ی ظهور رسانیدم .
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 10:25  توسط جوراب
|
مرمری جون عزیز تر از جانم ٬ دچار گازگرفتگی شد . نزدیک بود بی مرمری بشم هاااااااا...
خدا رو شکر که نصفه شب بیدار شده از خواب و فهمیده که مسمومیت با گازه .
تمام تنش هم تاول زده.
خیلی ناراحتم. آخه من ازش دورم.
کلی تو درمونگاه گریه کردم . آخه اول فک کردم شوخی می کنه باهام که می گه تو بیمارستانه ... بعد که گوشیو داد به خواهرش فهمیدم که راست می گه....
می دونستم که دوستت دارم. اما حالا فهمیدم که خیلی بیشتر از اونیه که فک می کردم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 15:11  توسط جوراب
|
خب این هم از برف ! بسی مشعوف و شادمان و خرسند شدیم. دیشب که کشیک بودیم ٬ و از شانس خوب ما برف می بارید همچنان و برق ها هم قطع شده بودند و ما فقط دو عدد روشنایی گاز در کل درمانگاه داشتیم یکی در اتاق پزشک ٬ یکی هم اتاق تزریقات و پاویون ما همچون گور ٬ تاریک می بود و ما کفمان برید از ساعت ۵ عصر در آن تاریکی...و چون آب هم قطع شده بود دیگر ما مردیم تا ساعت ۱۲ شب . چون می خواستیم به آبریزگاه برویم٬ اما نمی شد... یا آب بود برق نبود. یا برق بود آب قطع بود....
خلاصه ساعت ۱۲ شب با هزار سلام و صلوات و نور چراغ قوه و موبایل و اینها به دست به آب رفتیم !
عوضش صبح که شد و ما تا ساعت ۹ منتظر سرویسمان بودیم .. بعد این خانوم دکتر آمد مثل چی کشیک را تحویل بگیرد یک سلام هم به ما نکرد . آدم هم انقدر .... واینها؟

بعد ما به درمانگاه خودمان رفتیم و آنجا بسیار بسیار بسیار برف بازی کردیم و خیلی خوش گذراندیم و آدم برفی درست کردیم و گوله ی برفی به همدیگر پرتاب نمودیم و اینها ...

بعد یک خانم به درمانگاه آمد که بسی پیر بود و هی دنبال آقا دکتر می گشت و ما به ایشان گفتیم :« حتما باید آقا دکتر باشد؟ خانم دکتر باشد نمی شود؟ » و ایشان گفتند :« من نمی دانم آقا دکتر٬ خانم دکتر ٬ حالا.» بعد فرمودند به ناگاه که:« تو دوکتری؟ اگه دوکتوری٬ چرا برف بازی می کنی؟» و ما بسی غصان شدیم که دکتریم ودل نداریم تا برف بازی کنیم و اینها...
بعد هم دیگر همین ٬ خوشحال و مشعوف به خانه مان برگشتیم. تا شاید ان شاء ا... بیست سال دیگر همچین برفی ببینیم...
این بود انشای ما در این روز برفی خود....
**شرمنده که کیفیت عکس ها موبایلیست !
**
قلب منی ...چه جوری یه روز ازت جدا شم؟؟
عشق منی..... نمی شه دوست نداشته باشم
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 22:50  توسط جوراب
|
**
متنفرم ! من چن روز پیشا رفته بودم فرودگاه .... ٬فقط برای بدرقه ٬ بعدش این خانومایی که می گردن آدمو ٬ بم گفتن پالتوت کوتاس ٬ باید بیرون بمونی . اول باورم نشد . بعدش اونجا وایسادم. تازه بم می گه مانتو دیگه ای همرات نیاوردی ؟ تو دلم گفتم چرا . این کیف من کمد آقای ووپیه . صب کن یه مانتو از توش درارم. بعدش موندم تا از آقای فلانی رخصت بگیره که آقای فلانی هم گفت : دیدمش. با احترام بفرمایید ! ( منظورش این بود که با احترام برو بیرون ) خب من نمی فهمم اون پالتو فقط تو فرودگاه ایراد داشت؟ من اگه باهاش با احترام می رفتم بیرون موردی نداشت اون وخت تو خیابون با احترام راه می رفتم ؟ ! بعدش من اونجا وایسادم چش غره ٬ چش غره ٬ چش غره ٬ یه کمم داد و بیداد کردم که من کیفمو می خوام. کیفمو بدین ( کیفمو گذاشته بودم رو اون دستگاهه ریلیه ٬ خودمم با احترام رفته بودم تو ! ) خلاصه بغ کردم اونجا وایسادم یه ذره هم داد و بیداد کردم که مثلا برین چیزای دیگه رو درست کنین و اینا البته نا گفته نماند که هم عصبانی شده بودم هم لجم گرفته بود هم ترسیده بودم ! ( خب چیکار کنم ترسیدم خب ) بعدش چون خیلی سو وضعم ایراد نداشت ٬ اون خانوما هم یه ذره مهربون شدن رفتن به جناب سرگرد گفتن اونم اومد یه سری نگاه به سرتاپام انداخت این دفعه گفتن با احترام بفرمایید داخل !
من به علت قلقلکی بودن ٬ خودمو واسه یه خنده ی حسابی آماده کرده بودم چون فک می کردم الان می خوان بگردنم ! بعد من کلی خنده ام می گیره همیشه موقع گشت و تفحص بدنی ! اما نگشتنم که ! با احترام بیرونم داشتن می کردن !
**
من چن روز پیشا رفتم یه جایی مهمونی. وقتی که برگشتم ٬ به خواهرم گفتم یه کم سرم درد می کنه . بعد این خواهر من بهم می گه : آخه تو مهمونی خیلی به خودت فشار آوردی که مودب باشی ! الان سرت به خاطر اون درد می کنه ! ( وا ! )
**
این وبلاگایی که تازه زیاد شدنو دیدین؟ همش خاله زنکیه.بعضی وقتا خوشم میاد. راس می گم همشم می خونمشون. شاید خودشونم خبر نداشته باشنا.. ولی همش دارم می خونمشون . همشون تو لیست فوریتام هستن. اییییی حال می کنم اون می ره جهیزیه می خره. اون با مادرشووورش ! دعوا می کنه. اون با دوست پسرش به هم می زنه . دوباره آشتی می کنه . اون یکی نامزدش بهش می گه عسلممممم بیا امشب بریم فلان جا گردش و تفریح بعد عسلش می گه نعععع امشب مامانم اینجوری بعد خواااار شوووورش اینجوری بعد خاله بزرگیه نومزدش اونجوری ! آی کیف می ده ! آی کیف می ده ! هاهاهاهاها ... خاله زنکی هم عالمی داره هااااا
**
دوست دارم خیلیییییییی زیاااااااااد............................... قافیه اصلن نمی خواد
این آهنگه رو دوست دارم. فقط چون علت خاصی داره..... تا قبلش اصن خوشم نمی اومد ازش
**
من خیلی ناراحتم. به من و مرمری می گن فیل و فنجون !
**
این دو هفته ای کلی خوش خوشان بود. خوردم و خوابیدم و اینترنت بازی کردم و اینا.. حالا از فردا کشیکام شروع می شن.............ووووووووووویییی فردا کشیک ۲۴ ساعته بیمارستان ک .. شنبه صب درمانگاه .....دوباره یکشنبه درمانگاه. یکشنبه شب کشیک بیمارستان و الخ !
**
پرستارای بیمارستان ک رو خیلی دوس دارم. خیلی گل گلی هستن همشون.. با هم دوستیم.
**
اینم یه غر خاله زنکی از من: این ناخون انگشت کوچیکه ی دست راستم یه بار که از بس فشار گرفته بودم تو بیمارستان ٬ پایینش کبود شد . بعد من وقعی ننهادم . بعدش فرداش با همون ناخون کبود دوباره هی فشار ملتو گرفتم. بعدش یه چن وقتی خوب شد . دوباره همین اتفاقا افتاد . الان یه کم پایینش اسفنجی شده . خیلی می ترسم نکنه یه وقت بیفته؟ نه خدایااااااااااااااا نه. خواهش می کنم.
**
خب من برم. باشه؟ بای بایسکت. دوستون دارم.
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 22:15  توسط جوراب
|
**
نمی دونم چرا غم ناکم... فوت سبک بال خیلی ناراحتم کرده.. این دنیای مجازی هم واسه خودش عالمیه ها.....امروز رفتم و وبلاگ قبلی سبکبال رو خوندم . آرشیوشو ٬ خاطراتشو ٬ دلم خیلی گرفته.....شاید درست نباشه هی بگم... اما خیلی ناراحتم...
کلی هم از دست این سایت پرشین بلاگ دوباره دلم گرفت. چون می خواستم کامنتای خودمو بخونم ٬ اما باز نمی شد و ارور می داد ٬ به علت همون ماجرایی که تابستون پیش اومده بود و دات. ای . ار . شدنش...
نمی دونم ..دنیای کوچیک و مسخره ایه... دوستی های ما هم تموم می شن و در عین حال نمی شن.... میاییم ٬ می نویسیم ٬ از شادی ها و غم هامون می گیم. اما هیچ کس نمی دونه که دو روز بعد چی می شه....تو رو خدا هیچ وقت یهوویی نرین. به خدا ادم دلش می گیره....
**
روهام بهم گفته انقد خاطرات بیمارستانی تعریف نکن... دیگه نمی دونم چی بنویسم؟ از چی بگم؟
**
این قافله ی عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی ! غم فردای حریفان چه خوری؟
پیش آر پیاله را که شب می گذرد ...
**
اون موقع ها ٬گاهی وقتا فکر می کردم مثلادر موقعیت الانم قرار بگیرم٬ چی می شه؟ حالا تو همون موقعیت قرار گرفتم. اما اتفاق خاصی نیفتاده. زندگی ادامه داره . همون روتین ها. همون روزمره ها . همون دلشوره ها و همون شادی ها و غم های همیشگی.....
انگار آدم ها زندگی می کنند برای همین روزمره ها...و تلاش می کنند برای بدست آوردن چیزهایی که چند وقت بعد تنها خاطره ای می شوند.
**
دوست داشتنت را دوست می دارم.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 23:41  توسط جوراب
|
سبکبال مهربون؟ می دونستی دلم خیلی برات تنگ می شه دوست خوب قدیمی ام ؟ روحت شاد.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:40  توسط جوراب
|
راستش اصلا خوشم نمیاد بیام تو وبلاگم غرغر کنم و حرفا ی خاله زنکی بزنم. ولی چه کنم که امروز دیگه جونم به لبم رسید و طاقتم طاق شد.
من هی چند باری که می خواستم وبلاگمو آپ کنم هی دستم می رفت که از این همکارم بنویسم که چقدر آب زیر کاهه و اذیت می کنه و اینا.. که گفتم ولش کن. چون فکر کردم حالا کی حوصله داره غرای منو بخونه و خودم هم آدمی ام که وقتی یکی میاد پیشم و از کس دیگه ای بد می گه ٬ حق رو کاملا به اون طرف نمی دم و می گم حتما مشکلی بوده و باید پای صحبت طرف مقابلم نشست. اما امروز دیگه واقعا جون به سر شدم من .
ماجرا از این قراره که مرکز ما یه مرکز دو پزشکه است من و یک آقای دکتر که بنا به سابقه ی کاری بیشتر تو این مرکز٬ مسوول مرکز هم هستند و به دلیل همین مسوول بودن من هر ماه دو برابر ایشون مریض می بینم ! و جالب اینجاست که یک روز تو اتاقم نشسته بودم دیدم چقد مریضای ارجاعی میان پیشم ( ما باید سعی کنیم ارجاع هامون کم باشه وگرنه از حقوقمون کم می شه ) ٬ خلاصه بعد که کلی مریض دیدم رفتم تو اون اتاق کوچولوهه که یه پرده پارچه ای داره و کنار اتاق ایشون هست ٬دستمو بشورم که شنیدم یه مریض رفت تو اتاقش و گفت :« آقای دکتر من یه مهر ارجاع می خواستم .» بعدشم من با این گوشای مبارکم شنیدم که آقای دکتر به این خانومه گفت :« برو اتاق آخر خانوم دکتر مهر می زنه ! » بعد من کلی شاخ در آوردم. بعد به روی خودم نیاوردم خب...
دوباره یه کشیک دو نفره ی منو وایساد یه شبی بعدشم یه کشیک تکی خودشو انداخت به من...
بعدشم هی موضوعات پیش می اومد ولی من الان یادم نیست دقیقا..سر سیاری رفتن و مرخصی و اینا
اما ماجرای امروز که دیگ تحمل منو به جوش آورد:
این چند وقته دارن مرکزمونو تعمیر می کنن . ما هم همگی رفتیم تو یه اتاقی و همه با هم اونجاییم. دو تا هم میز پزشک داریم. امروز هر دو با هم ویزیت می کردیم. من داشتم مریض می دیدم ٬ بعدش دیدم یه خانومه با بچه حدودای یه سال و نیمه که کلی هم گریه می کرد با برگه ی ارجاع از خونه بهداشت اومد. اونم با اینکه سرش خلوت بود مریض رو ندید گفت برو روستای فلان مال خانوم دکتره ( حالا تا حالا اینجوری نبودا ) . به هر حال خانومه با بچه ی وق وقوش بالا سرم موندن تا اون مریضا رو دیدم آقا هم که انگار نه انگار. بعدش من بچه هه رو ویزیت کردم دیدم چندان حالش خوش نیست. ریه اش کمی پر بود ولی رترکشن بین دنده ای و اینا نداشت . بعدش پیش خودم فکر کردم اینو بفرستم بره بیمارستان . فقط بهش شیاف استامینوفن دادم که بذاره و شربت تئوفیلین جی و یه شربت سفکسیم ( احتمال دادم که شاید نره بیمارستان ) به مامانه گفتم اگه بهتر نشد بببرش متخصص. و برگه ارجاعشو مهر کردم نوشتم ارجاع به مراکز بالاتر داده شد . حالا مادر بچه هی می گفت آمپول بهش بزن. منم گفتم نه. البته تو دلم گفتم حالا یه نصفه بتامتازون بزنم . بعدش گفتم تو دلم که نه. همون بره پیش متخصص بهتره.
خلاصه گذشت و همه نشسته بودیم تو اتاق که تلفن زنگ زد . کی بود؟ بهورز همون روستا که با خانوم دکتر کار دارم. منم گوشیو ورداشتم دیدم می گه شما برای این بچه آمپول نوشتی من اینجا بزنم؟ منم حالا هی می گم من آمپول ننوشتم. اونم می گه چرا نوشتی بتامتازون نوشتی یه دووونهههه !! با آمپی سیلین.. من دیگه شاخم در اومده بود.. به دکتر گفتم آقای دکتر شما برای اون بچه که از .... اومده بود دارو تجویز کردی؟ که دیدم با پررویی می گه :« بله !! »
منم به بهورزه گفتم با خود آقای دکتر صحبت کن و گوشیو دادم دست دکتر . ولی واقعا تاسف خوردم به حالش که رفته تو «حیاط» دوباره برای مریض رو نسخه ی من دارو اضافه کرده. حالا گیریم که اصلا من نسخه ام غلط ٬ من نسخه ام بچه رو بکشه ٬ تو که انقدر دکتر خوبه و مهربونه هستی و یه دووونه بتامتازون به بچه ی هجده ماهه می دی و دو تا دونه آمپی سیلین عضلانی ( وقتی آمپی سیلین دو تا عضلانی می دی باید ادامه شو ٬ آموکسی خوراکی یا کواموکسی خوراکی ٬ از همون دسته دارویی باشه یعنی ٬ بگیره . نه سفکسیمی که من نوشته بودم و ربطی اصلا به آمپی سیلین نداشت ) خب چرا از اول مریضو ندیدی؟ ....
خلاصه این از این. جلوی همه هم این کار رو کرد. منم هیچی بهش نگفتم.... ولی قرار شده حتما بهش بگم که کارش اشتباه بوده. مگه من رو نسخه ی اون دارو اضافه می کنم که اون به خودش همچین اجازه ای داده؟
مرسی . خب من غرا مو زدم. دیگه برم. خدافظ.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 22:16  توسط جوراب
|
** بیست و هشت ساله هستم ٬ اما هنوز دلم و اخلاقم و حرکاتم و حتی چهره ام ٬ کوچک مانده اند. امروز یک لحظه احساس کردم که من هیچ وقت بزرگ نمی شوم ٬ نه که بگویی ناراحت هستم ها ٬ نه ! اما دلم می خواست فقط دلم کوچک می ماند و دلی را که کوچک مانده برای خودم نگه می داشتم و توی این دنیای نا مهربانی ها و بد اخلاقی ها و دو به هم زنی ها ٬ خودم بزرگ می شدم.
** یانی گوش می کنم و اندوه روز هایی را می خورم که دانشجو بودم. روز هایی که زود گذشت مثل برق و باد. هر چند روزهای بدی بود و اصلا دلم نمی خواهد تکرار شوند اما خب ٬ چه کنم که یک دوره از زندگیم بود . دوره ای که همیشه دلم می خواست از زندگیم پاک شود.
** من خیلی ناراحتم. می دانید چیست؟ یک اعتراف ! من خیلی حرف می زنم. یعنی نه که همه جا خیلی حرف بزنم ها .. نه....اتفاقا بسیار کم حرفم . اما خدا نکند با کسی صمیمی شوم.... مغزش را تیلیت کرده و در فرغون می گذارم. خیلی هم احساس بدی از این موضوع به من دست می دهد... همیشه هم حرفی برای زدن دارم ما شا ء ا... . فقط هم با سه / چاهار نفر این جوریم: مرمری ٬ آناهیتا ٬ خواهرم و گاهی آزاده....
** شب یلدا که کشیک باشی ٬ باید جوانب همه ی امور را در نظر بگیری . خوراکی موراکی زیاد برده بودم و از طرفی کفش آهنین به پا کرده بودم برای مریض های احتمالی ای که بر اثر پرخوری ممکن است کارشان به اورژانس بکشد . در محفل اهوراییمان ( این را از این اس ام اس ها یاد گرفتم ! ) با پرستار ها نشسته بودیم و آجیل و میوه و شیرینی می لمباندیم ٬ مریض آمد اما نه آنطور که فکرش را می کردیم. فقط پسر بچه ی ۴ ساله ای با دل درد شدید آمد که ۶ تا موز را پشت سر هم خورده بود و مادرش یواشکی به من گفت تقصیر پدر شوهرم بود ٬ گفت بچه است بگذار بخورد !
** امروز در درمانگاه دختر جوانی با مادرش پیشم آمد با تنگی نفس. ویز و خس خسش از فاصله ی دور شنیده می شد. گفتم اسپری استفاده می کنی ؟ که مادرش با تحکم گفت : نه ! اسپری حالش را بدتر می کند. هر جا بردیم دکترها گفتند آسم داره . اما من بردمش فلان دکتر ٬ از صبح تا ساعت ۴ عصر منتظر شدیم تا نوبت به ما رسید. فقط ۴ تا دانه قرص بهش داد و گفت تا ۴ روز خوب می شود. حالا هم اسپری لازم ندارد. آمپلی سیلین ( آمپی سیلین ) بده دو تا ... خودش خوب می شود. دلم گرفت. دختره بهم گفت یواشکی اسپری مصرف می کنم. اما چون مادرم نمی گذارد نمی توانم اسپری جدید بخرم. فکر کنم تاریخ گذشته بود اسپریم. به مادرش گفتم باید فعلا اسپری استفاده کند که جوش آورد و به دخترش گفت :« بیا بریم همون ش ( شهر ) دکتر.. اینجا آمدی برای چی؟ » دخترش سعی می کرد آرامش کند و می گفت مامان اینا تحصیل کرده اند و مادره می گفت تحصیل؟ چه تحصیلی ؟ تحصیل کرده اونیه که ۶ تا مدرک گرفته...
خلاصه به دختر ٬ آمپول هیدروکورتیزون و اسپری سالبوتامول و بقیه ی دارو ها را دادم....
خیلی خیلی خیلی و از ته دلم دعا می کنم که حالش خوب شود ٬ چون مادرش به این خاطر که پیش من آمده بود ٬ دعوایش می کرد و توی داروخانه تهدید به لت و پار کردنش می کرد ! که حرف گوش نمی کرد و اسپری مصرف می کرد.
کاش اول یک دوره مادر را درمان می کردم.
بایستک.
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 23:43  توسط جوراب
|