خب خب خب....سلام سلام...
سورنا جون منو دعوت کرده به اینکه بگم چه کتابایی رو نصفه و نیمه ول کردم و دیگه نخوندمشون.... هووومممم ! چیز همچین جالبی نیست.... راستش جدیدنا خیلی بیشتر این کار بی تربیتی ـ بی ناموسی از من سر می زنه.....خب بذارید که بگم :
تا اونجا که یادم میاد اینا هستن:
* دکتر ژیواگو ( وای به خدا می دونم....صد بار خواستم بخونمش اما نشد٬ این اسماشونو با هم قاطی می کردم... بعدشم یه بار رفتم از این کتاب داستان انگلیسی ها هست٬ اره از همونا ٬ رفتم خریدم ولی اونم نصفه نیمه ول کردم ! )
* بازی ها نوشته ی اریک برن ٬ و وضعیت سوم و کلا هر کتاب روان شناسی دیگه ای... اصلا کی حوصله ی خوندن این کتابا رو داره؟
* شوهر آهو خانوم....( خب من چه کار کنم.... حالا یه باری می خوام بخونمش کامل )
* روی ماه خداوند را ببوس.... ( اینم به خودم گفتم بعدا بخونمش... اما نمی دونم این بعدا قراره کی بیاد ؟)
* نان و شراب (
تازه هنوز اینو نخونده رفتم قسمت دومشم گرفتم !! دانه زیر برف... بعد نمی دونم چی شد وقت نکردم بخونم.. یعنی لاشو باز نکردم چه برسه به اینکه نصفه کاره بذارمش ! )
* جنگ و صلح ! ( وااااااااااای منو نزنین.. .. این کتابش خیلی سنگین بود.. خیلی هم ریز ریز نوشته بود... خوندنش با اعمال شاقه همراه بود. کیف نمی داد.... )
* یه کتابی بود بچه که بودم تو خونه مون به اسم:« بر می گردیم گل نسرین بچینیم».... اووووفففف هنوز که هنوزه نتونستم این کتابو بخونم ! )
* و در آخر: کلیه ی کتاب های درسی و کلیه ی کتاب های با بار علمی٬ فرهنگی !
من این دفعه می خوام چن نفر رو دعوت کنم .... اونایی هم که دعوت نشدنو دعوت می کنم:
سپیده ٬ سحر ٬ سعید (یار با ماست)٬ دکتر گمشده ٬ آلما خانوم ٬ مخملوووووو (بعد از امتحان البته )
واای خودم می دونم که خیلی کامنت ها رو جواب ندادم و به خیلی ها سر زدم اما کامنت نذاشتم. خودم مییییییییییدووووووووووونم.... ببخشید. تازه تا یک هفته هم نیستم.....بای بای...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:33  توسط جوراب
|
قانون های نانوشته همیشه همین طوری ثبت می شوند....
توی دل آدم ها....
مثل قانون دوست داشتن...
توی دل من...
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 21:35  توسط جوراب
|
یک عاشق پیدا کرده بودم. عاشقم پسری بود رضا نام؛ خوش قیافه و جذاب و همیشه نگاه های زیر چشمی ای بهم می انداخت که آن سرش ناپیدا. عاشقم خجالتی بود . بی اغراق؛ من و عاشقم هیچ گاه با هم همکلام نشده بودیم. هر چند همیشه من با او حرف می زدم و او فقط سری تکان می داد و چانه اش را به قفسه سینه اش می چسباند و از زیر چشم نگاهم می کرد. عاشقم همیشه تی شرت سیاهی با راه های افقی سبز رنگ میپوشید با شلوار پارچه ای خاکستری رنگ.
عاشقم ۵ سال بیشتر نداشت.
مادر عاشقم؛ زنی بود عصبی مزاج ــ جنرال انگزایتیا ؛ تنها ترمی است که بطور قطع شایسته اش است ـ اما مهربان و صمیمی .
می دانستم رضا دوستم دارد.کاملا مشخص بود. جز من بقیه هم می دانستند.
رضا و مادرش آمدند. مادرش گفت: تورا به خدا چیزی به او بگویید؛ ناخن هایش را کوتاه نمی کند. به عاشقم گفتم: « راست میگه؟ آره رضا؟ چرا؟» مادرش گفت:« میخواهد مثل ناخنهای شما بشود. همیشه میگوید ناخنهای خانم دکتر قشنگ است ؛ می خواهم ناخنهایم را بلند کنم.هرچقدر می گویم او خانم دکتر است فرق دارد؛ گوش نمی کند.»
در حال گرفتن فشار خون؛ ناخنهایم را ناخودآگاه پنهان کردم.... خواستم توضیحی بدم که من بزرگم؛ من فرق دارم؛ خانم ها ناخنهایشان را بلند می کنند؛ اما نگفتم؛ نشد؛ توضیحی نداشتم.
عاشقم و مادرش رفتند.....
عاشقم پنج سال بیشتر نداشت......
(( از آرشیو وبلاگ قبلی ام))
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 23:7  توسط جوراب
|
دیشب که کشیک بودم٬ تو بیمارستان فک می کردم چه شب چندش و گندی . ولی خب الان که اینجام اینجوری فک نمی کنم و تازشم کلی تلفنی با آناهیتا راجع به موضوعاتش هرهر کرکر کردیم. آخه خیلی مسخره است که ادم هی حرص بخوره به خاطر چیزای بی ارزش. اما من متاسفانه اینجوریم. خلاصه که ماجراها خیلی طولانیه. من خیلی دوس دارم که همشو بنویسم اما دسم درد می گیره ! تازه اصنم عادت ندارم تو دفتر بنویسم آخه دسم بیشتر درد می گیره! خلاصه که خلاصشون می کنم می نویسم چون می دونم بعدنا دوس دارم بخونمشون.
ماجرا ازین جا شروع شد که یه دختره ی لوس و مامان اومد پیشم که من از گلوم آتیش میاد بیرون ! ( به حق چیزای نشنیده ) و من دارم آتیش می گیرم و اینا. منم براش دارو نوشتم که در اومد که من اگه سرم نزنم اصن نمی شه و من عاشق سرمم و تا سرم نزنم اصن خوب نمی شم و خیلی سرم دوس دارم و سرم هم منو خیلی دوس داره و اینا! خلاصه که کلی تی تیش و این حرفا ! منم گفتم که نع! لازم نیست و برو با همین داروها خوب می شی. خلاصه رفتن بیرون و اون شب دو تا از پرستارای بخش زنان اومده بودن اورژانس که کمک کنن به بچه های اورژانس . دیدم یکیشون ( که بعدا فهمیدم تخصص عمده شون درآوردن شجره نومچه ی مریضاست! ) اومد دو دقه بعد که این مریضه می گه من سرم می خواستم. برام ننوشت. اولش گفتم نمی خواد . دیدم رفت دوباره اومد ( بعدا فهمیدم نشسته هی حرف زده با مریض) که این میگه من سرم می خوام. اگه همونجا به پرستاره می گفتم به تو چه؟ دیگه کار به اینجاها نمی کشید ولی چه کنم که ادب حکم نمی کرد. خلاصه با غرغر سرمو نوشتم و دختره که با دو تا پسره اومده بود رفتن سرم بزنن.
بعدش بیس دقه بعد یه آقا پیره اومد با درد اندام ها و بی حسی دست و پا. فشارشو گرفتم دیدم ۱۸۰ روی ۱۰۰ هست و بهش لازیکس دادم. علائم قلبی نداشت. اما نمی دونم چرا همینجوری گفتم حالا برو یه نوار قلب بگیر . که دیدم پرستار اورژانس اومد که خانوم دکتر چه نشسته ای که مریض برادیکارده چه برادی ای . رفتم دیدم به ! هارت ریت ۳۰ . با اس تی دپرشن تو لید های قدامی
! خلاصه بالاسر این مریض بودیم که دیدیم با داد و فریاد اومدن برانکار ببرن.. یه پسر جوون بود که با تیغ خودزنی کرده بوده و دچار پارگی شریان شده بوده و خون جت می زد و آژیته هم بود مریض و کلهم اورژانسو خون فرا گرفته بود( حالا یه کم کمتر ! ) حالا وسط این هاگیر واگیر که داشتیم رگ می گرفتیم واسه پسره و دنبال کارای اعزامش بودیم٬ یکی ازون پسرای همراه اون دختر سرمیه چپ می رفت راست می اومد که بیاین سرم مریض ما رو ببندین ( آخه بگو تو که همش سرم وصل بود بهت ٬بلد نیستی سرمو ببندی تا بالاخره یکی بیاد اون اسکالپو از دستت در بیاره ؟ ) خلاصه اون مریض شریان بریده هم هی آژیته بود و همراهاش آژیته تر! اون پرستاره هم که تخصصش در اوردن آمار مریضا بود هم عوض کمک نشسته بود دل به دل بابای مریض شریان بریده داده بود که پسرتونه؟ که ای وای چرا اینجوری شده و خدا شفاش بده و اینا... که دیگه من می خواستم کلی سرمو از دستش بکوبم به دیوار.. بعد اون همراه دختره هم دوباره اومد به من که بیا سرم مریض منو ببند ( واااااای خدا.... می دید اونجا چه خبره هااا ) خلاصه منم رفتم ببندم بهش تند شدم و گفتم شما که همیشه سرم می زدی حالا چرا بلد نیستی سرمو ببندی تا اینجا خلوت شه؟ این که کاری نداره...واااااااااای گفتم و سوختم . پسره شروع کرد که ادب بهت یاد ندادن ؟ معلومه که من بلد نیستم ببندمش..وظیفه توئه و اینا.. خلاصه ما که دیگه جواب ندادیم. اومدیم کارای این مریضو انجام دادیم. بعد اون آقا پیره با مشکل قلبی هم هنوز مونده بود. رفتم نامه ی اونو بنویسم که دیدم پسره اومد تو مطب که : کی تو رو دکتر کرده؟
اونی که دکترت کرده ادب یادت نداده؟ خلاصه من می خواستم بگم : همونی که تو رو اینجوری ادیکت ( معتاد ) کرده ! ولی خب ترسیدم دیگه! گفتم الان میاد منو می زنه....
ایییییییییییش والا بعضیا چقدر رو دارن...
حالا بگم اون وسط ازون پرستار بخش زنان که اومده بود به این پرستارای اورژانس که دوسشون دارم کمک کنه.... عوض کمک نشسته بود گوش وایساده بود که چرا پسره رگشو زده؟ بعد این پسره خرخر می کرد و آژیته بود... به من میاد با چشای گرد شده و هراسان می گه : این چرا اینجوری می کنه.. منم گفتم آژیته اس. دیدم نفهمید. گفتم خودش می کنه( یه کم هیستریک هم بود انگار پسره ).. حالا اون وسط گوششم نمی شنوه سوال علمی شم گرفته که چی؟ خودش می شه؟ چرا؟ خلاصه بعدش میاد با ترس و لرز می گه:« خوب می شه؟» آخه این چه سوالی بود؟ به خدا من اصلا از یه کادر درمان انتظار همچین سوالیو ندارم؟ خوب می شه؟ یعنی چی؟ حالا اگه همراه مریض بیاد بگه مریضم خوب می شه یه چیزی..می خواستم بگم عوض این سوالا می رفتی سرم مریضو می کشیدی.
خلاصه اوضاعی بود. بعدش هم که اوضاع استیبل شد دیدم اون یکی پرستاره رو صدا می کنه که:« بالاخره نفهمیدی چرا پسره رگشو زده بود؟ من شنیدم که داداشه گفت هر چی می کشیم از دست این دختره است ! »
ای خداااااااااااااااااااااااااااا
**
امروز یه مریضه اومد پیشم که من کف پام درد می کنه. اومدم ببینم چیز خطرناکی نباشه. گفتم مثلا چی؟ گفت : مثلا بیماری قلبی ! تو دلم گفتم آهان ! قلبت افتاده تو پات؟
**
دوباره یه مریضه اومده پیشم. بوی سیگار٬ سیگار٬ سیگار. ازین سیگارای نمی دونم زر بود؟ بهمن بود؟ تیر بود؟ هما بود؟ چی بود. ازین بد بوها... بعد می گه سرفه می کنم می گم بهش سیگارم می کشی؟ می گه نه!
تک و توک. می کشم! می گم مثلا روزی چن تا؟ می گه:« یکی ! گاهیم دو تا!» پینوکیو !
بعدشم کاراش که تموم شد. می گه من یه سوال داشتم می گم چیه؟ می گه من گاهی دهنم بو می ده. چی کار کنم دیگه بو نده؟ جوریم این سوالو پرسید که انگار تمام اصول بهداشتیو رعایت کرده به نتیجه نرسیده. می پرسم مسواک می زنی؟ می گه: « ایییی ! آره ! هفته ای یکی دو بار !!!!!
»
** تو رو خدا نگین این چقد بد می گه ها... خب چیکار کنم...
**مُردم از بس مریضا اومدن. بعد با بهت و حیرت تو مطبو نگاه کردن. بعد هی من بهشون گفتم خودمم بفرمایید تو. بعد گفتن :ئه ! شما دکتری؟ پس چرا انقدر کوچیکی ! کی درس خوندی؟
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 21:17  توسط جوراب
|
مثلا می نشینیم در آن شب کشیک ٬ تا شامی بخوریم٬ قبل از ان خانم داروخانه دار با خانم تزریقاتچی که حاج خانمی میانه سال است بحثشان شده. خانم داروخانه ای ٬ قهر کرده و برای شام نیامده. حاج خانم با اهالی پذیرش گرم گفتگوست که منظوری بابت حرف هایش نداشته است که خب چرا چسب در جیب خانم داروخانه ای بوده و چرا ویال لیدوکایین که همیشه بالای کمد در اتاق تزریقات بوده حالا امروز نیست؟
نشسته ایم و من گوش می دهم و گوش نمی دهم انگار. من با غذایم بازی می کنم و حاج خانم برایم صحبت می کند یواشکی انگار٬ و سرش را می آورد جلوی گوشم و پچ پچ می کند: می دانی که! در داروخانه کار می کند دیگر٬ بر می دارد می برد می فروشد.
توی دلم به این موضوع فکر می کنم که اگر او بخواهد بردارد و ببرد و بفروشد ٬ توی داروخانه پر از چیزهاییست که بردارد و ببرد بفروشد نه لیدوکایین و چسب نیمه مصرف شده ی اتاق تزریقات را!
می گوید و می گوید و می گوید و دست آخر هم اضافه می کند: من نباید این جور بگویم آخر می دانی خانم دکتر؟ من حاج خانمم نباید غیبت کنم اما دلم نمی آید ببینم کسی دزدی کند.
نگاهش می کنم و فقط می گویم : ما که از چیزی خبر نداریم و بلند می شوم و به آشپزخانه می روم. دنبالم می آید و آهسته پچ پچ می کند که: این پذیرش را دیدی؟ حالا خیلی بهتر شده اند . اما قبلا همه اش دزدی می کردند. من نمی توانم ساکت بنشینم ! وقتی می بینم این چیزها را!
نمی دانم اینکه می گویی من حاج خانمم .. چه چیزی را ثابت میکند؟ پاک بودنت را؟ مبری بودنت را؟ اینکه هی می آیی و از نمازی که نیمه شب خوانده ای می گویی چه چیزی را می خواهی نشان بدهی؟ ایمان هر کس برای خودش است. من اگر نماز هم بخوانم دلیلی نمی بینم که بیایم و برای اطرافیانم تعریف کنم.
نمازی که می خوانی و حجابی که می گیری و مقنعه ای که تا پایین کمرت است آیا ذاتت را هم تغییر داده است؟
پی نوشت:
عزیزان من ! من از ابتدا گیج می زده ام. ربطی به حال فعلیم ندارد. مدرکش هم اینکه یک بار از طرف مدرسه ما را برده بودند مصلی که به منی که در منطقه نفر اول شده بودم جایزه بدهند! بنده جایزه ام را گرفتم. اما موقع آمدن به خانه٬ کیف مدرسه ام را جا گذاشتم و تا شب هم نفهمیدم که کیفم نیست. بماند که چه بدبختی هایی برای پیدا کردن کیفم کشیدیم!
یک بار هم کلاس دوم ابتدایی با دمپایی تا نصف راه مدرسه را رفتم. بعد دیدم که دمپایی پوشیده ام!
یک بار هم زنگ زدم به دوست قدیمی ام بعد مدتها که تولدش را تبریک بگویم بماند که از مدت ها قبل٬ هزار جور خودم را کشته بودم که روز تولدش یادم بیاید. بعد که زنگ زدم٬ نیم ساعت از هر دری صحبت کردیم٬ بعد هم من خداحافظی کردم و خرم و شاد و مسرور در حال قطع گوشی بودم که دوستم گفت:« احیانا عزیزم! تو برای موضوع خاصی با من تماس نگرفته بوذی؟ تبریک تولدی؟ چیزی؟ » که من هم گفتم: نهع نهع نهع! چه موضوعی؟ !!!!!!
+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 21:57  توسط جوراب
|
**
مریض اومده پیشم میگه حالت تهوع دارم.
می گم چن وقته؟
میگه: یه ماهه
میگم چرا الان اومدی؟
می گه :آخه تا امروز فک می کردم مال ماشین گرفتگی جاده کندوانه!
می گم: مگه کی جاده کندوان بودی؟
می گه یه ماه پیش !
می گم: یعنی از اون موقع تا الان فک کردی حالت تهوعت به خاطر ماشینه؟
می گه: آره !
**
از گیج منگولی من همین بس که من می رم فشار مریضا رو بگیرم. بعد کافو می بندم دور دستشون. بعد گوشیو می ذارم تو گوشم٬ فارغ از سر و صدای اطراف واسه خودم باد می کنم پمپ فشار سنجو٬ هی باد٬ باد٬ باد ٬ بعدشم پیییییییییییییییییییییییییییسسسس ٬ بادشو خالی می کنم. تازه تو این پروسه نبض مریضم چک می کنم. بعدشم کافو با دقت باز می کنم. قشنگ می ذارم رو میز. گوشی رم از گوشم بیرون می ارم. بعد می شینم پشت میزم. بعد مریض که می گه خانوم فشارم چند بود؟ تاااازه یادم می افته که ئه! فشارش چند بووود؟ یعنی تو این فاصله من واسه خودم سیر آفاق و انفس می کردم. بعد بلند می شم. همین پروسه رو برای اون دست مریض تکرار می کنم ! و به مریض می گم بذارید فشار اون دستتونم بگیرم!
بیخود نیست که ناخون اگشت کوچیکه ام ٬ پایینش کبود شده. فشار هر مریضیو دو بار دو بار می گیرم آخه!
**
یه بچه هه هست میاد هر روز اینجا... مامانش یه کم سن بالاست..یه جورایی هم از نظر منتال انگاری عقب باشه مامانه( همینطور بچه هه )... مامانه خوب از بچه هه مواظبت نمی کنه. هر بار یه بلایی سر بچه اومده. یه بار رفته بوده دستشویی از دستشویی که برگشته سردش شده رفته کنار بخاری ٬ بعدش باسنش چسبید به بخاری سوخت ! یه بارم رفته دنبال داداشش تو کوچه ٬ سر خورد زانوش داغون شد.. خلاصه که هر بار یه بلایی سرش اومده. خیلی هم بچه ی کثیفیه . همیشه لباساش و دور دهنش و دستش کثیفه ! اما من کلی باهاش دوست شدم. بچه ۴ سالشم هستا. اما درست هنوز حرف نمی زنه.. من بهش شوکولات می دادم همیشه. هر روز که میاد درمونگاه اولش میاد پیشم دستشو به سمتم دراز می کنه. از اون روزا به بعد گفتم یه شوکولات تو کیفم بذارم همیشه.... شاید بیاد پیشم..
**
دروغگویی به من نیومده. کشیک دیشبمو فروختم! یعنی اصلا حوصله نداشتم وایسم. مخصوصا تو اون درمونگاه س .
بعد به همکار خودم ٬ ظهر ٬ تو درمونگاه خودمون نگفتم که فروختم ٬ برای اینکه ظهر زودتر برم خونه.. ظهرم ساعت یک شال و کلاه کردم و هرهر کنان رفتم و گفتم من امشب کشیکم می خوام که زودتر برم... اونم گفت:ئه؟ درمونگاه س کشیکین؟ منم گفتم: بععععله . اونم گفت : پس یه زحمت بکشین من پریشب کشیک بودم روپوشمو جا گذاشتم به اقای فلانی می گم روپوشمو بده به شما٬ اگه زحمت نیست برام بیارین!!!!!!
آقا اونجا که چیزی نگفتم . فقط گفتم باشه ٬ خواهش می کنم و اینا. براتون می ارم..اما کلی تو دلم فحش به خودم دادم که مرض داری مگه دروغ می گی؟ بعدم رفتم خونه زنگ زدم بهش که من مشکلی پیش اومد نمی رم کشیک ! اونم اصلا نفهمید!
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 23:12  توسط جوراب
|
آه از پاییز سرد! ای کاش من
از تو باغی در بهاران داشتم
سلمان هراتی
+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 23:48  توسط جوراب
|