تبليغاتX
جوراب پاره و انگشت آزاد

جوراب پاره و انگشت آزاد

نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی

سلام سلام ...

وااای اصلا باورم نمی شه که امروز بیست و نهم اسفنده...فردا هم عیده... چه قدر زووود گذشت....تازه من خیلی وقته که این طرفا نیومده بودم و وااای چه قدر خبر مبر بوده اینجا....
حال و احوالتون چه طور مطوراست؟ خوب هستین؟دماغتون چاقه؟ لباس عیداتونو خریدین؟ کفش عیداتونو خریدین؟

منم خوبم...دلمم برای همتون کلی تنگ شده بود...

** سال ۸۶ هم داره می ره . چه سال پر هیجانی بود... تغییرات عمده ای کردم تو این سال.. کلی هم بزرگ شدم.
** پارسال این موقع رو یادم میاد که در چه حالی بودم. به خودم چه قولایی داده بودم. دقیقا یادم میاد که به خودم قول داده بودم که همیشه لبخند بزنم و شاد باشم! عجب قولی ! خب نشد فکر می کنم. خیلی وقت ها بود که نتونستم لبخند بزنم و شاد باشم.

** هم همسایه ی ما ٬ هم همسایه ی مرمری اینا ٬ تو این یکی دو روزه مردن. کلی غصه دارم الان.

**دکتر گمشده بهم گفته که ۵ تا آرزومو که دوست دارم تو سال ۸۶ بر آورده شن بنویسم. خب دریا جون از قدیم گفتن که آرزو رو نباید به زبون بیاری.... اما خب بزرگترین آرزوی من از قدیم الایام این بوده که هیچ غم و غصه ای ته دلم نباشه .. که چیزی نباشه که منو اذیت کنه و غمگینم کنه . که یه چیزی هست ته ته ته دلم که همیشه غصه داره ٬ حتی در شاد ترین لحظاتم . که دلم می خواد اون دیگه نباشه. اما انگار آرزوی محالیه.. خودم می دونم...شاعر هم گفته:« آرزو می خواه ٬ لیک اندازه خواه »!  اما چه کنم٬ آرزو بر جوانان عیب نیست...
این آرزوم هم همه ی آرزوهامو تحت پوشش قرار می ده. اما  باز هم آرزو دارم که خودم و همه ی اونایی که دوستشون دارم سالم و شاد باشن و غصه نداشته باشن تو دلشون... مث مامان و بابام و خواهر و برادرم و مرمری و همه ی دوستام.

دیگه آرزوی دیگه ای ندارم... آهان آهان چرا... الان در برهه ی استرس زایی  از زمان  دارم زندگی می کنم..دوست دارم که همه چی به خوبی و خوشی بگذره.

بعد هم چند تا تصمیم برای سال بعدم دارم:
باز هم دوست دارم که بخندم و شاد باشم و الکی حرص نخورم و زود جوشی نشم. این اخلاق بد منه که زود خشم و آتیشی هستم و به همون سرعت هم از کارم پشیمون می شم... خیلی خیلی اخلاق بدیه. می دونم.
بعد هم اینکه درس بخونم دیگه امسال و امتحان بدم که انقد این مرمری و مامانم اینا نگن بهم که تو تنبلی ! درس نمی خونی چرا؟؟؟ هان؟؟ هان؟؟ هان؟؟
بعد هم همین. دیگه باید کلاس خطمو ادامه بدم. کلاس ورزشمو برم.کتاب های نخونده زیاد دارم که بخونم.

این چند وقته که نبودم نیلوفر کوچولو که یه دانشگاه می ره که طعم بارون می ده و من کلی از اسم وبلاگش خوشم میاد دعوتم کرده بود که بیام و بگم که از نظر مردم من چه صفت هایی دارم. خب چی بگم اولین چیزی که شاید بهم بگن این باشه: لوس ! نازک نارنجی ! مظلوم ! ساده و مهربون ! بشه سرش راحت کلاه گذاشت ! احساساتی ! رقیق القلب ! یه بارم یه دوسه نفر بهم گفتن باهوش ! یه بارم دو سه نفر بهم گفتن  شبیه جودی آبوت ( چه ذوقی کردم !) می مونی ! دیگه همین دیگه.... دیگه نمی دونم تو دلشون بهم چی می گن.. خدا می دونه.. اونایی که منو دیدن بگن...

آهان مهشاد جونم هم منو به بازی ترانه ها دعوت کرده بود که من همون جا هم گفتم که چه بازی سختی.. و فکر کنم که الان زمانش منقضی شده.. اما مهشاد جان ببخشید. خیلی بازی سختیه و من اصلا نمی تونم ۷ تا آهنگ رو انتخاب کنم از این همه ترانه ی شنیدنی و دوست داشتنی و پر خاطره .. فقط بگم الان دارم ببار ای بارون شجریان رو گوش می کنم.. شرمنده اگه بقیه شو بگم بعدنا دلم می سوزه که چرا بقیه ها رو نگفتم...

خب خب. سال نوتون مبارک. امیدوارم که سال خوبی داشته باشیم هممون. دلتون همیشه شاد باشه.خیلی دوستتون دارم. مواظب خودتونم باشین.

پی نوشت: روز ملی شدن صنعت نفت ٬ مبارک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 14:35  توسط جوراب  | 

 

 

                                     

    خوشحالم که زندگی دکمه ی برگشت ندارد.

 

 

 
 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 21:44  توسط جوراب  | 

درخت می خوری؟

**
جدیدا همش این آهنگو گوش می کنم:«  تو به میخونه نرو عزیز من ٬ من برات باده می شم٬  جام می شم....»

**
بعضی وقتا دلم واسه بعضی مریضا کباب می شه. ولی واقعا کاری نمی تونم بکنم.. برای همه هم که نمی تونم بگم پول ویزیت نگیرن.. چون بالاخره تو بیمارستان هستم.. وقتی دفترچه روستایی می آرن و می گیم اینجا قبول نمی کنن و می گن : حتی برای دارو؟ و جواب می شنون که حتی برای دارو و اون آه سینه سوزی که می کشن...... نمی دونم این چه شغلیه که من دارم .
البته الان که خیلی بهتر شدم. الان سعی می کنم همه ای چیزایی که دیدم یادم بره بعدا. الان دیگه برای مریض ها گریه نمی کنم... ( شاید بعضی وقت ها این کارو بکنم. ) . الان چشممو رو خیلی چیزا می بندم. چون می دونم از این بدترهاش هم هست. چون می دونم چیز های وحشتناک تر و فجیع تری تو جامعه وجود داره که این چیزایی که من می بینم در مقابل اون ها هیچند. اما نمی تونم احساساتمو همیشه کنترل کنم..... من آدمش نیستم...

**
خب. از ماه آینده دیگه تو بیمارستان کار نمی کنم. اون جا رو دوست داشتم. از مرکز بهداشت خیلی بهتر بود. با پرستار هاش دوست بودم... خوشم می اومد ازشون..فکر کنم اونام از من خوششون می اومد... به هر حال دوره ای بود که گذشت و خوب بود و چیزهایی یاد گرفتم....

**
گاهی وقتا مریضا می آن که خیلی بامزه هستن.... خانومه اومده پیشم که می گه: من سرفه می کردم فلان شربتو خوردم توفیقی نکرد !

**
یه خواهرزاده دارم که به سبزی خوردن می گه: درخت  ! داریم ناهار می خوریم ٬ یه برگ شوید می ذاره جلو دهنم ٬ بعد می گه:« درخت می خوری؟ درخت می خوری؟ » 

**
با اون یکی خواهر زاده ام می رم شهر کتاب... بهش می گم برو سمت کتابای کودک و هرچی می خوای ٬ انتخاب کن... می ره و با دو سه تا کتاب میاد ٬ بهش می گم: « وااای نه ! اینا خوب نیست برو داستان های رامونا و نیکولا کوچولو رو بگیر... » ! بچه ی بیچاره می ره  یه دونه کتاب همیشه رامونا و دو تا نیکولا کوچولو بر می داره و با دو سه تا کتاب دیگه ( که فقط یکیشو خودش انتخاب کرده ) .. بعدش خوش و خرم می آییم بیرون... بعدش شب می شه و می ره بخوابه.. بعد من یواشکی به خواهرم می گم: می شه این رامونا رو ببرم خونه بخونم بعد برای یاس بیارمش؟ آخه من خیلی رامونا دوست دارم !! اگر هم یاس فهمید بگو خاله  اشتباهی ورش داشت..
به خدا خاله ی خوبی ام ! 

**
یه پیشی تو حیاط خونه مون کشف کردم. غلط نکنم معتاده ! آخه همش رو دیوار نشسته چرت می زنه.. بعد سرش می افته پایین هی .

**
واسه یه موضوغی استرس ( به قول خودم اوس تورس ostors ) دارم... البته قیافه ام به آدمای اوس تورس دار ٬ نمی خوره . ولی خیلی اوس تورس دارم.. همش هم به خودم می گم حالا تا فردا ! چو فردا شود فکر فردا کنم....

**
خب دیگه بای بایسکت .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 22:40  توسط جوراب  | 

اسفند پیر و خسته ی شلوغ

 

اسفند را دوست دارم  چون مثل کودکی شیطان ٬ شاد و شلوغ و سرزنده است . پر هیاهو و پر هیجان و پر است از لحظه های شاد هیجان انگیز. مثل کودکی می ماند که تند تند به امید جایزه ای ٬ مشق های شبش را انجام می دهد....

اسفند را دوست دارم چون بوی لحظه های شاد و خوش کودکی را می دهد.. بوی آتش های کوچک و بوی شادی های غیر منتظره و یواشکی را می دهد... شاید بوی ژاکت آبی رنگ عمه جانم و اتاق کوچک اسرار آمیزی در خانه شان ...

اسفند را دوست دارم . چون آفتابش تنبل و بی حوصله است و می خواهد سریع تر بتابد.. سریعتر و هر چه سریعتر و انگار دوست دارد تابشش را سمبل بندی کند تا هر چه زودتر به تابش های پرنورش برسد...
اسفند را دوست دارم چون بوی سنجد و سمنو و شمع های رنگی رنگی می دهد..چون شیطان است . چون پیر است و در عین خستگی مهربان است.. چون مثل یک پیر مرد لاغر عینکی خندان می ماند که یک جلیقه ی قهوه ای زیر کتش پوشیده است  و به آدم از راه دور لبخند می زند و آدم هوس می کند لُپ ِ پر چین و چروکش را بکشد .....

اسفند را دوست دارم چون مثل کودکی هایم می ماند... چون بوی دفتر مشق های ۶۰ برگ مخصوص تکالیف عید را می دهد.... اسفند را دوست دارم چون مثل جای خالی دندان شیری هما ٬ توی آسمان قلبم می درخشد..


 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 23:42  توسط جوراب  | 

خوش خیال کاغذی

 

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می کنی؟
عاشقم
با من ازدواج می کنی؟

اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمال ِ کاغذی؟
تو چه قدر ساده ای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می شوی
چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست !
تو فقط
دستمال باش!

دستمال کاغذی ٬ دلش شکست
گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خون ِ درد

آخرش
دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت ٬ مثل این و آن نشد
رفت اگر چه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانه های اشک کاشت.......

(عرفان نظر آهاری)

**
دلم نیومد این شعرو اینجا نذارم. حتما بخونیدش..... خیلی لطیفه.. خوش به حال شاعری که انقدر روحش لطیفه

**
گل گلی روزت مبارک

**آخ جووووووووووووووووووووون اسفند اومده ... خیلی دوستش دارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 23:6  توسط جوراب  |