تبليغاتX
جوراب پاره و انگشت آزاد

جوراب پاره و انگشت آزاد

نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی

I Have A Dream

** این روزا همش ABBA گوش می کنم. چی کی تیتا. گمه گمه و همین ترانه ی رویایی دوست داشتنی:

 I have a dream
a song to sing
to help me cope
with anything
if you see the wonder
of a fairy tale
you can take the future
even if you fail
I believe in angels
something good in
everything I see
I believe in angels
when I know the time
is right for me
I'll cross the stream
I have a dream

I have a dream
a fantasy
to help me through
reality
and my destination
makes it worth the while
pushing through the darkness
still another mile
I believe in angels
something good in
everything I see
I believe in angels
when I know the time
is right for me
I'll cross the stream
I have a dream

 

** خوشبختی فقط یک لحظه ی کوتاه است. خیلی کوتاه. دستت را که مشت نکنی٬ پریده و رفته. دیگر هم بر نمی گردد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 18:31  توسط جوراب  | 

 

**  دختر بچه هه دو سالش بود٬ عین وروره جادو حرف می زد. با اون صداش . همش هم می گفت : من تب نکردم آجی تب کرده. من شربت نمی خورم آجی بخوره. من آمپول نمی زنم آجی بزنه.. تا آخرین لحظه که روی تخت تزریقات خوابیده بود ٬ گریه کنان داد می کشید من امپول نمی زنم آجی بزنه.آخرش هم که آمپولش را زد و رفتند نگاهم کرد و گفت: من آمپول نزدما.. آجی  زد !

رفلکس دفاعی خوبی داشت. آجی بی نوا !

** پسر بچه هه ٬ ۵ سالش بود. با مامانش اومده بود٬ مادرش می گفت قبلا رفته بوده مطبی که خود آقای دکتر آمپول بچه را زده  گویا تشری هم زده به بچه ٬ بچه ترسیده و یادش مانده و حالا امروز از مادرش می پرسید:« کجا می ریم؟ پیش آقا دکتر بداخلاقه ٬ یا پیش خانوم خوشگله؟ »

کلا من مرده ی این عبارت خانوم خوشگله اش شدم!

** آقاهه ٬ ۴۰ - ۴۵ سالش می شد. با خانومش و بچه ی دوازده سیزده ماهه اش آمده بود که توی بغل مادرش بود. حساسیت پوستی حاد داشت و از من علت بیماری را جویا شد. من همانطور که داشتم افاضه ی کلام می کردم و علم و دانش خودم را در اختیارشان می نهادم ٬ بویی از اطراف متراوش شد. گویا بو ٬ مربوط می شد به کهنه ی کودک . و چون ناخودآگاه بوده  و بر کودکان نیز حرجی نیست ٬ بنده وقعی ننهادم و ادامه ی سخن را از سر گرفتم .
در حال توضیح بودم که آقای به ظاهر محترم چندین بار با نفس های عمیق ٬ فضا را استشمام کرده و وسط سخنرانی بلیغ من در مورد آنتی ژن ها و آلرژن ها و غیره پریده٬ رو به خانمشان کرده و می گویند: « عجِب بوی بدی اومدس ! این بو از کجا اومدِس ؟ »

کلا من آن وسط داشتم گل لگد می نمودم !

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 21:37  توسط جوراب  | 

 

**  خب ٬ یه روزی اون پایین نوشتم خوشحالم که زندگی دکمه ی بازگشت ندارد. کسی منظورمو نفهمید ٬ به جز یک نفر. اون موقع خوشحال بودم و این خوشحالی ذاتی باعث می شد که فکر کنم چقدر خوبه که غم هایی که داشتم دیگه نیستند. خب مسلما اشتباه می کردم. الان با تمام وجودم دلم می خواد که زندگی دکمه ی بازگشت می داشت تا من بر می گشتم به همین یک هفته ی قبل.

**  یکی نیست پندی دهد این دل ناکوک
      یا دست نا آزموده را
      که دستم به کوک ماهور می رود
      دلم شور می زند. 
      (  حمید امجد )

** عید خیلی بدی بود و اصلا بهم خوش نگذشت. همش هم کشیک بودم تو بدترین درمونگاه ها.. چه نقشه ها که نکشیده بودم.

** خب فعلا در جواب medicine man باید بگم که اگه الان بخوام یه شعری رو شروع کنم که توش خاک داشته باشه این تیکه های  شعر فروغ فرخزاده (شعر بعدها ) :
 خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند

لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو ٬ دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

**  فعلا خدافظ.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 19:23  توسط جوراب  | 

 

زندگی توی عصر ایمیل و نامه های برقی و پیامک های کوتاه بی روح ٬ مفت هم نمی ارزد. من دلم هوای نامه نوشتن های طولانی دارد . هوای بوی کاغذ و جوهر خودکار و دست خط های دوست داشتنی  دخترانه و زنگ در و صدای موتور پستچی ..
زندگی توی شهر کوچک و بی روح و خسته و شلوغ ٬ مفت هم نمی ارزد ٬ وقتی دلت آنجا نباشد. زندگی مفت هم نمی ارزد وقتی در « لحظه » زندگی نکنی و مدام چشمت به ساعتت باشد. زندگی مفت هم نمی ارزد وقتی تمام دلت گرفته باشد. زندگی توی دنیای آهن و دود و ماشین و کامپیوتر های کوچک جیبی و موبایل های بی آنتن و ساعت های دقیق ٬ شادی آفرین نیست . کاش چیزی به اسم ساعت نبود.
کاش دلم به اندازه ی تمام کره ی زمین جا داشت. کاش هیچ دلی تنگ نمی شد. خوب می دانم ٬  این دلتنگی از جنس آن دلتنگی کودکانه نیست. از جنس دلتنگی ها و گریه های بعد از غلط داشتن در امتحان های ریاضی و املا نیست .
این دلتنگی از جنس دلتنگی های بی دلیل است. از جنس دلتنگی از فاصله های دور است. از جنس دلتنگی برای آینده است.. دلم گرفته و خوب می دانم ٬ نه با پیامکی ! نه با ایمیلی ٬ نه با خواندن و شنیدن و رفتنی ٬ با هیچ کدام باز نمی شود.
دلم آرامش می خواهد. دلم شادی غیر منتظره ی کوچک  می خواهد. دلم بی فکری و دیوانگی و شادمانی می خواهد.. اما باز هم نمی دانم چرا ٬ با همه ی اینها باز هم دلم ٬  دلتنگ می ماند...

عادت غریبیست... عادت به دلتنگی.
 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 19:45  توسط جوراب  | 

کار.کار؟ کار منو خسته می کنه له و لورده می کنه. حرف کارو نزنین.شمام بیاین مثل حقیر فقط ویولون

    ** خب ٬ زمستون سرد و تاریک و کوتاه هم گذشت و حالا فروردین طولانی و کش دار در انتظارمونه... از فردا باید بریم سر کار و غصه ام گرفته... تب کرده ام و حال و حوصله ندارم مخصوصا که آخرهای اسفند رو پیچوندم اساسی  و درمونگاه نرفتم و کلا از شب بیست و پنجم اسفند که کشیک بودم من دیگه درمونگاه نرفتم تا روز دوم فروردین که از ۷.۵ صبح تا ۷.۵ شب کشیک بودم و فردا هم که باید برم سر کار و پس فردا که تعطیله هم درمانگاه شبانه روزی « س » کشیک صبح و عصرم و اونجا هم که دیگه واویلاااا از شلوغی و مسافر و همه ی اینا...

با این اوصاف فکر کنم حق دارم که تب کنم ..

راستی روز دوم عید که کشیک بودم خیلی سعی کردم خوش خلق و خوش برخورد باشم و هر مریضی که می اومد و خواسته ی نا به جا داشت یا اینکه مثلا کاری می کرد که ناراحت بشم ٬ هی به خودم می گفتم :« خوش اخلااااااااااق بااااااش جوراب جان... خوش اخلاااق باش.. خون کثیفتو آلوده نکن.. امروز عیده ... شاد باش... هر هر هر هر بخند ! » بعد هم من تحت تاثیر گفتار به حق و سنجیده ی ندای درونم قرار می گرفتم و سریع یه لبخند پت و پهن می زدم.....اینجوری :ــــــــــــــــــــــــــــــــ ( این لبم بود که کش اومده بود و الکی می خندید ! )

**پشت تمام نسخه ها هم خط خوردگی صحیح است نوشته شد. آخه همه تاریخا رو همون ۸۶ می زدم.... یعنی فکر کنم بیشتر از نصف نسخه ها...

** خلاصه همون روزم یه آقاهه اومد با زنبور گزیدگی  که یه دفعه تبدیل شد به شوک آنافیلاکسی و ما هم که اونجا نه آمبولانس داریم و نه هیچ کوفت دیگه ای.. یه تلفن هم نبود که به ۱۱۵ زنگ بزنیم و موبایل ها هم آنتن نمی داد... مریض هم هیدروکورتیزون و کلماستین و رینگر و اکسیژنشو گرفته بود که من هم سریع بهش اپی نفرین زیر جلدی زدم و مهارت خودمو به منصه ی ظهور رسوندم ! و اینجا بود که مرده زنده شد.

** بابا مسافرت می آیین نوش جونتون خوش بگذره... یه دو سه قلم دارو های اولیه رو برا بچه تون تو ساک بذارین.. بچه سابقه ی تب و تشنج داره.. محض رضای خدا تو ساکش یه قطره شربت استامینوفن پیدا نمی شه... تازه مامان خانومشون می ترسن واسه بچه شیاف بذارن... پر کرده تو ساکو از جغجغه و عروسک زشت و دایناسور و هیولا ... دریغ از اونچه که لازم باشد ! بچه هم  تب ۴۰ درجه کرده...

**
نمی دونم چه مرضی بود سال های قبل من داشتم؟؟ عشق سر رسید بودم...همیشه هم خب ٬ ای٬ یکی دو سه تایی به دستم می رسید.. ولی امسااااال به آرزوی دیرینه ام رسیدم... آقا شونصد تا سر رسید بهم رسید ٬ از سررسید های نقش خیال.. همه رنگ و همه اندازه شو من برداشتم... با چند تا دیگه که اونا زیاد خوشگل نیستن٬ جز یکیشون که کلاسوریه خوشگله و اختصاصی واسه خودم بوده... ولی الان نشستم فکر می کنم که من این همه سرسید رو چی کار کنم؟ اندازه های مختلف ٬ ساق  ِ بلند ٬ ساقِ  کوتاه ٬ زنونه ٬ مردونه ٬ بچگونه ٬ کفِش دو رنگ یا که سه رنگ !! ( این اون موقع ها تبلیغ یه چیزی بود نمی دونم یادتونه تبلیغ جوراب بود یا کفش گام یا کفش نهرین بود چی بود؟ هنوز که هنوزه یادمه از ذهنم نرفته بیرون هی می خونمش... !! )

بعد  مرمری یه تقویم داره.. توش با کاغذ گلاسه و روغنی کلی شعر حافظ نوشته.. آقا به من نمی ده... می دونه من این همه تقویم ندارما.. می گه می خوام حافظ بخونم از توش...  منم گفتم بذارم بچم حافظ بخونه.. طبعش لطیفه آخه فداش شم...

** خب خب من برم... خدافظ.

پی نوشت: عنوان متن : از نوار قصه ی گرگ بد گنده و سه بچه خوک... من همه شعراشو حفظم .. اما برادر زاده ام نوار قصه منو خراب کرد.. کسی می دونه جدیدشو چه جوری باید گیر بیارم.. من عاشق خوک ویولون زن بودم....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 20:32  توسط جوراب  | 

بوی عید

 

    کشیک دیروز پر بود از بوی عید. بچه های کوچک با لباس های عید ٬ با شلوار های لی سنگ کاری شده و گلدوزی شده و کفش های قرمز و سفید گل دار و بعضا با روسری های کوچک رنگی رنگی و بیماری گاسترو انتریتشان که بر اثر زیاده روی مصرف آجیل و شیرینی بود٬ سرشار بودند از بوی عید... بوی روزهای کودکی...

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 18:32  توسط جوراب  |