همیشه بدم می آمد. وقتی که هنرمندی ٬ شاعری٬ هنرپیشه ای٬ نویسنده ای می میرد همه جا پر می شود از او.
اما از حمید هامون کلاس چهارم دبستانم نمی شود گذشت. آن موقع ها چه می فهمیدم حمید هامون چه می کشد؟ مهشید را چقدر دوست دارد؟ هیچ نمی فهمیدم.. سالها گذشت تا درکش کردم. تا فهمیدمش .آن وقت ها هامون کوچکی هایم شده بود رضای خانه ی سبز با آن صدای رویایی و نگاه عاشق و لبخند گرمش... آخ که چقدر خانه ی سبزشان را دوست داشتم در بحبوحه ی کنکور و سال های دبیرستانی و درس و مدرسه و امتحان ٬ چهارشنبه هایی هم بود که به عشقش آن زیست شناسی لعنتی را زودتر تمام می کردم تا ساعت ۹ بشود و فرید جینگل برد بیاید و رضا بیاید و پدر بزرگ بیاید و با هم آشغال هایشان را بگذارند دم در توی کوچه .
و بعد ساعتها و ساعت ها و ساعت ها بود که شعرهای سهراب و ری رای علی صالحی را گوش می کردم با صدایی که آخر همه ی شین ها یک جور خاصی تلفظ می شد...
یادت به خیر که اینقدر از خودت خاطره ی خوب به جا گذاشتی .
دیگر رسما باورم شد که زندگی چیز مسخره ایست.
و ما هنوز و همیشه توی این مسخره ی بزرگ غوطه می خوریم و زندگی می کنیم و کیست که واقعا بداند زندگی چیست؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:37  توسط جوراب
|
** این روزها حس وبلاگ نویسی ندارم. نه که نداشته باشم. نه . اما احساس می کنم نوشته هایم مثل قدیم نیستند. قبل تر ها می نشستم پشت کامپیوتر و نوشته ها انگار از زیر دستم می آمدند و خود به خود روی صفحه تایپ می شدند.
تازگی ها ٬ اما نوشتن برایم مشکل شده است. نمی دانم چرا. هنوز همان آدمم. هنوز محافظه کار٬ هنوز ترسو٬ هنوز عاشق٬ هنوز غرغرو ٬ هنوز بی برنامه ٬ هنوز نیاز دارم به حمایت ٬ اما نمی دانم . یک چیزی این وسط تغییر کرده است.
** من نیاز به معجزه دارم. معجزه از جنس نور و لبخند و نگاه.
** خب٬ می دانید مشکلم چیست؟ بگذارید رک بگویم. من از خودم راضی نیستم. البته فقط در یک سری موارد . گاهی که مورد محبت دوستانم قرار می گیرم. گاهی که می بینم اطرافیانم به من توجه دارند و دوستم دارند این حس محو می شود. اما در کل از خودم راضی نیستم. به شدت روتین شده ام. روزمرگی تمام روزهای مرا گرفته است . دلم نمی خواهد کار یکنواخت داشته باشم. دلم نمی خواهد . دلم پیشرفت می خواهد . اما اقدامی هم نمی کنم. نه زبان می خوانم و نه درس هایم را.
همین.
** در حق دلم چه کار خوبی کردم
با ماه و ستاره پای کوبی کردم
با بوسه تمام"دوستت دارم" را
بر روی لب تو خال کوبی کردم
جلیل صفر بیگی
** آخ که چه کیفی می ده ٬ کشیک باشی بعد تلفنت زنگ بخوره ٬ بعد ببینی که از روستای محل طرحت بهت زنگ زدن. بعد دو سال هنوز تو یادشون بودی. دوست دارم اینو .
** فکر کنم دوشنبه دیگه حالم خوب شه. دوشنبه! زودتر بیا.
** غم نان اگر بگذارد ! همیشه این را شنیده بودم. حالا می فهمم که راست است. وقتی که خودم هیچ امنیت مالی نداشته باشم.وقتی که از الان بنشینیم و دو دو تا چاهار تا کنیم ٬ وای به حال آنهایی که به نان شبشان محتاجند. هیچ نمی فهمم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 20:9  توسط جوراب
|
** اینجا نشستم همینجوری الکی یاد اون موقع ها افتادم . دوران استاجری و انترنی که با « ر. د . ل » یکی از پسرای کلاسمون قهر بودم.. هاها ها . به خدا من نمی خواستم قهر کنم خودش با من قهر کرد. هر چقدر هم الان و حتی همون موقع به مغزم فشار آوردم٬ یادم نمی آد و نیومد که قهرمون سر چی بود؟ سر کشیک؟ مرنینگ؟ راند؟ فقط می دونم که بخش زنان بودیم که قهر کردیم. شاید هم فاط و فاز ( دو تا از دخترای کلاسمون) باز چیزی گفته بودن. یادم نیست. فقط یادمه که « م . ب . ر » ٬ یکی دیگه از پسرامون ٬ ( اون قسمت سوم ٬ پسوند فامیلیاشون بود ) هم هی می اومد خبر چینی می کرد.. هاهاها... عجب دورانی بود.. یادش به خیر. بعدا من و ر.د . ل با هم آشتی کردیم. سر پایان نامه که هر دومون با یه استاد راهنما برداشته بودیم و بابای ر. د. ل که همون موقع ها فوت کرده بود و دیگه فکر کنم وقتی ر. د. ل ازدواج کرد دیگه ما آشتی آشتی بودیم.. یه بار هم وقتی طرح بودم و اومده بودم مرخصی٬ ر. د. ل رو تو خیابون دیدم کلی ذوق از خودم در کردم نزدیک بود بیفتم تو جوب! : دی
** بعدم نشستم واسه خودم فکر کردم که من اصلا آیا در دوران دانشجویی درسی رو افتادم؟ متاسفانه یک درس رو بله! و اون هم درسی نبود جز ایمونو لوژی عملی ! دکتر قره گوزلو ٬ که با ۷۵/۱۱ افتادم. ( نمره ی قبولی ۱۲ بود )هرچقدر هم اعتراض کردم وقعی ننهادند آخه نمره ی سوالات نوشتنی رو گرفته بودم.. عملی بود دیگه. می دونم چرا افتادم از بس سر کلاسش شیطونی کرده بودم ریز ریز ریز حرف زده بودم با آزاده.. بعد اونم با اینکه هردومون حرف می زدیم فقط منو دعوا می کرد ٬ آخه قیافه ی آزاده خیلی مظلوم و آروم بود ولی عوضش من ٬ همش یا در حال خندیدن بودم یا این ور اون ورو نگاه می کردم . نیشم هم همیشه تا بناگوشم باز بود...
بعدش خیلی دلم سوخت آخه تئوریشو شده بودم ۷۵/۱۷ !!
اگه اینو نمی افتادم جزو رکورد شکنانی می شدم که در دوران تحصیلشان هیچ درسی را نیفتاده اند!
** لقب جدید مِرمِری = چاخالولو ( ترکیبی از چاخالو و آقا لولو ! ) .. نه بابا نه چاقه بچه م نه آقا لولوئه ... خیلی ام خوشگله! قربون دست و پای بلوری بچه ام برم ! امضا: خانوم سوسکه !
** دارم کتاب زنان کوچک رو می خونم واااااااااااااااااااااااااااایی که چه کیفی می ده. جو! جوی عزیز و دوست داشتنی که چقدر دوستش داشتم. روحیاتش رو می پرستیدم.
** وا؟ چرا من یادم رفت اون پایین که در مورد خوشم میاد ها و بدم میادها نوشتم اول از همه تو قسمت خوشم میادها بنویسم لوازم التحریر؟ الان دو هفته هم هست که می خوام بگم یادم می ره. خب الان می گم. من عاشششششششششششششق لوازم التحریرم.. الان تو اتاقم پره از خودکار و مداد و روان نویس و اینا.... تو محل کارم هم یک عالم دارم. کلا خیلی دوست دارم و مثل کلاغی که جواهر دوست داره و جمع می کنه منم خودکار٬ مداد جمع می کنم. هروقت دلم هم بگیره می رم تو لوازم التحریر فروشی ها... ه چیزی می خرم دلم وا می شه...
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 0:13  توسط جوراب
|
خیلی دلم برای سانسوز تنگ شده. خیلی خیلی خیلی.برای عصرهاش که می اومدم تو حیاط درمونگاه. هوا کم کمک داشت تاریک می شد. قلات ٬ اون بالا٬ دیده می شد که پلکانی بود و منو به یاد ماسوله می نداخت . گاوها داشتن با زنگوله هاشون٬ آروم آروم٬ می رفتن خونه هاشون.. اون خره که اون گوشه پشت خونه مون به میله های درمونگاه بسته شده بود و چه عرعر هایی می کرد از سر کیف و خوشی بعد از اینکه کلی علف چریده بود.
دلم تنگ شده. برای مش قهرمان و خرش. مش قهرمان اون پایین تو باغش کار می کرد و غروب که می شد کلی چیز میز بار خرش می کرد و با هم می رفتن خونه. مش قهرمان همیشه با خرش حرف می زد. گاهی که صدای دعوا و داد و بیداد می اومد می فهمیدیم که مش قهرمان داره خرشو دعوا می کنه.
دلم برای اون دو تا درخت انار جلوی خونه مون تنگ شده. برای سانسوزی ها و قلاتی ها و جیایی ها تنگ شده. برای اون خانومایی تنگ شده که از اون راه باریکه پشت درمونگاه میون بر می زدن برن قلات خونه ی فامیلاشون. همیشه هم یه چیزی ٬ سبدی ٬ زنبیلی ٬ قابلمه ای ٬ چیزی رو سرشون می ذاشتن . با اون پیرهنای بلند رنگی رنگی و گل گلی شون که چقدر قشنگ و شاد بود و زندگی بخش بود. هی هم به من می گفتن :« آخشاموس خیر اوسون » یعنی عصر به خیر
دلم تنگ شده برای خود درمونگاه. برای مریضام. برای حاج باقر جون چاخالوم. برای اصلی ج. برای دستجرده. نمی دونم هنوز چاهار شنبه ها سیاری دستجرده انجام می شه؟ هنوز اینجی اسدی نیا می آد آمپول ویتامین بگیره ؟ اصلا هنوز اینجی زنده است؟ هنوز «ولی . م » اونجا هست؟ زخم صورتش خوب شده؟ هنوز دستش می لرزه؟ هنوز فشارخون هاش غیر قابل کنترله؟ اخرش از زخم صورتش بیوپسی گرفت؟ می دونم که نه..
وقتی حاج حسین مرد٬ من دیگه سانسوز نبودم. من رفته بودم مرکز شهری.خبرشو خانوم سرایدارمون داد بهم. بیچاره ..چقدر ناراحت شدم.. بعدشم که طرحم تموم شد. حالا٬ الان تلفنی با خانوم سلطانی و خانوم رفیعی تماس دارم. از حال مریضا می پرسم اما جوابهاشون کوتاهه.. نمی دونم شاید به نظر اونا کارم مسخره بیاد که بعد دو سال هنوز یاد مریض هام باشم.. و ازشون سوال کنم..دیگه هم اونا اونجا نیستن و به مراکز دیگه رفتن.
این بار اسامی رو تقریبا بدون سانسور می نویسم. تو وبلاگ قبلیم یه ادم ... اومد و بدون اینکه متن ها رو درست بخونه کلی اراجیف بارم کرد. باعث شد که من بشینم و کلی از متن هامو حذف کنم. کار اشتباهی کردم... اون موقع نمی خواستم که وبلاگم لو بره. حالا دیگه واسم اون قدرها مهم نیست. درسته که اون ادم بعدش از من عذرخواهی کرد.. اما من نوشته هامو دوست داشتم.. نوشته های سانسوزی عزیزم رو.
البته یه اتفاق جالب هم افتاده بود ٬ باز هم تو وبلاگ قبلیم یه آقای دکتری که شیش ٬ هفت سال قبل از من اونجا کار می کرد ٬ وبلاگمو به طور اتفاقی خونده بود و کلی خاطره به یادش اومده بود...( اتفاقی که نه.. مثل اینکه ایشون هم دلشون برای دوران طرحشون مثل من تنگ شده بود و سانسوز رو سرچ کرده بودن و به وبلاگ من رسیده بودن )...
خیلی دلم می خواد برم اونجا فقط فرصتشو ندارم.در اولین فرصت حتما می رم.. اولین کاری هم که می کنم اینه که برم تا مغازه ی حاج باقر که تنها مغازه تو اون دور و بر بود و بیینم حالش خوبه؟
الان ٬ دوست دارم که باز هم برم اونجا کار کنم البته چرا دروغ بگم ؟ نه برای همیشه. برای یه مدت کم. مثل همون موقع.
خلاصه بگم. من اینجایی که الان هستمو دوست ندارم. من دلم همون سانسوز جونمو می خواد. من فکر کنم برای تمام پزشکان عمومی ٬ دوره ی طرح ٬ تاثیر گذار ترین دوره باشه.. البته نه اون طرح هایی که نزدیک خونه و تو شهر خودشون باشه و تو مراکز شهری به اصطلاح باشه. نه . اونایی که مثل من رفتن یه جای دور و کلی چیز میز جدید یاد گرفتند و تجربه های جدید پیدا کردن.. اونجا واقعا آدم احساس مفید بودن می کرد. این احساس ٬ بهترین احساسیه که یه آدم می تونه داشته باشه.
پی نوشت: حالا همه ی اینا رو که گفتم. اینم بگم کاشکی حالا رزیدنتی قبول شم. اوف چقدر تنبل شدم من چرا آیا؟ من این نبودم به خدا.شاید هم بودم. نمی دونم والا!
پی نوشت دو : بایستک.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 14:28  توسط جوراب
|
این روزها ٬ هوا خنک و مطبوع و دل انگیز است اینجا . من ٬ اما ٬ بهانه های احمقانه و ساده ی دلتنگی های همیشگی خود را دارم. دلتنگی کارهای انجام نداده٬ روزهای رفته ای که بر نخواهند گشت ٬ فرصت های از دست داده و حرف های نا گفته....
دلتنگی جزئی همیشگی از زندگی من بوده است.روزها می آیند و می روند و ما بزرگ می شویم٬ رشد می کنیم ٬ بالغ می شویم ٬زندگی می کنیم و دست آخر خواهیم رفت.
چه فایده دارد که این قدر برای فردایی که نیامده و نمی دانم که آیا خواهد آمد یا نه جوش بزنم؟ من می خواهم که در لحظه زندگی کنم.برای خوشبختی های کوچک و ملموس و گاه لوسی که توی زندگیم پیدا می شوند و شاید به چشم دیگران هم نیایند ٬شاد باشم و فکر این را نکنم که چه خواهد شد. بدانم که دارم زنده گی می کنم. بدانم که زنده هستم ٬ بدانم که هستم..
من بهانه های کوچک خود را برای زندگی دارم . من روزهای بد زندگی را هاشور می زنم. من مساحت قسمت هاشور خورده ی زندگی راحساب نمی کنم....من خود زنده گی را حساب می کنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:42  توسط جوراب
|
ببینم کسی یادش میاد بازی « مادام٬ یس » چه جوری بود؟
هرچی به مغزم فشار میارم یادم نمیاد بازیش چه شکلی انجام می شد..
اما عوضش این بازی رو خوب یادمه:
آلیسا آلیسا جینگیله آلیسا ٬ هـــــــــــــــــــــــــــــــــی
جینگیله می ٬ جینگیله می ٬ جینگیله ٬ جینگیله می ٬ هـــــــــــــــــــــــــــــــــی !
پی نوشت: فک کنم هیچ وقت آدم نشم !
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 18:53  توسط جوراب
|
گاهی وقتا لحظه هایی٬ دقایقی ٬ روزهایی توی زندگی آدم ها هستند که هیچ وقت از یاد نمی روند....آدم ها در این لحظه ها زندگی می کنند٬ بزرگ می شوند ٬ پا می گیرند و زنده گی می کنند.
الان باید کلا سرنوشتم ٬ مسیر زندگیم تغییر کرده باشد. اما هنوز همان آدم قبلی هستم . انگار همه چیز همان چیزهای قبلی ست . من ٬ عقایدم. خواسته هایم. دوست داشتنی هایم و تو.
اما ٬ خوب می دانم که با همه ی اینها ٬ همه چیز از نو ساخته خواهد شد.
ما با همیم .
و با هم شاد خواهیم بود.
به شیوه ی کارت های قدیمی می نویسم:
پیوندمان مبارک!
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 2:8  توسط جوراب
|
خوشم میاد:
ــ دوست داشتن و عاشقی و اینا...
ــ پول و خرج کردن و خرید کردن و واااااااااااااااااااااااااااااااااای بخر بخر...
ــ تلفنی حرف زدن
ــ ناخن خوشگل و انگشتای کشیده و انگشتر ظریف و لاک
ــ کفش و جوراب و شلوار لی
ــ ترشی جات از هر نوعی . ایضا غذاهای تند و پفک و چیپس و لواشک...
ــ بستنی یخی
ــ کتاب داستان و لم دادن تو تخت و مجله و قصه خوندن٬ مخصوصا تو هوای بارونی شمال زیر پتو کتاب خوندن می چسبه...
ــ نگه داشتن چیز میزای قدیمی...
ــ آهنگ گوش کردن . همه نوع اهنگیم دوست دارم اگه به دلم بشینه..
ــ بشینم ور دل مرمری با هم بریم گردش... مخصوصا جنگل دوهزار و سه هزار
ــ آرشیو مجله هام و همه ی کتاب های تو کتابخونه ام که هی می شمرمشون٬ به خودم می گم اه چقد کتاب دارم!! و کتاب خریدن ..
ــ برف
بدم میاد :
ــ بیدار شدن از خواب صبح زود...
ــ شیرینی زیاد و کلوچه و شیر و کیک و ازین چیز میزا....
ــ اینکه بعضی وقتا زود آتیشی می شم و بداخلاق می شم..
ــ ابروی پسری که تازه زیرشو برداشته... و مردای پررو و راننده تاکسی هایی که از تو آینه آدمو هی نگاه می کنن!!!!
ــ دوستایی که فقط وقتی باهات کار دارن یادت می افتن... به غیر اون فقط یه شماره ای تو فون بوکشون..
ــ وقتی اشتها ندارم یکی مجبورم کنه غذا بخورم...
ــ حالت تهوع و استرسی که باعث این حالت بشه...
ــ وقتی خودم بخوام یه کاری رو انجام بدم و در همون حین بهم بگن این کارو باید بکنی.. مخصوصا تو دبیرستان که هی بهم می گفتن درس بخون
ــ درس خوندن ..(اونو نگو که دیگه تب می کنم.)
ــ همکارهای فوضول تو محیط کار
ــ آدمای خسیس
ــ آدمایی که فقط شعار می دن.. اما در عمل مثل یک طبل تو خالی هستند
ــ آدمایی که بو می دن...
مرسی ازت دوستم.
ای واای یادم رفت بگم از جیب هم خیلی خوشم میاد. یعنی خیلی دوست دارم لباسام جیب داشته باشن. مخصوصا مانتو هام.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 1:6  توسط جوراب
|