
بیچاره گربه هه... چه جوری نگاه می کنه. می بینیدش؟...
کیفیت عکس موبایلیه! هنوز فرهنگ استفاده از دوربین رو پیدا نکردم!
تو رو خدا می رید گردش و تفریح آشغالاتونو بعدش جمع کنین . باشه؟
پی نوشت: خب جواب سوال هوشم رو بدم خودم... گربه هه اونجا ٬ تقریبا وسط عکس هست ... تو مرکز عکس ٬ بالا سر زباله ها نشسته. رنگشم قهوه ایه. خب من نمی تونستم جلوتر برم این عکسو بگیرم... چون آقا / خانوم گربه هه فرار می کرد و می ترسید... و بعدشم این که دیگه باید می رفتم تو آشغالا اگه می خواستم جلوتر برم .. و بعدترم اینکه باید رو گربه هه زوم می کردم با دوربین که نکردم! همین....
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 0:55  توسط جوراب
آدما تا وقتی هنوز آدم ِ آدم نشدن ٬ مترسکا و گنجشکا رو دوس دارن. اما از وقتی که کم کم آدم می شن دیگه فقط گندم هاشونو دوس دارن....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 21:50  توسط جوراب
|
بعد مدتها ٬ شاید دو سال٬ که تعداد زنگ زدن هات بهم محدود می شد به وقتایی که باهام کار داشتی ( شاید فقط یکی دو بار) ٬ یا فقط جواب مسیج هامو دادن ٬ ساعت یک شب ٬ چهار بار زنگ زدی که چی؟ زنگ بزن به این شماره ببین اشغاله یا نه!
خب من الان چه حسی باید بهم دست بده؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 21:35  توسط جوراب
|
دختره با اون شکم گنده اش و با اون حلقه ی گنده ی پر نگین دست چپش اومده با پسره تو مطب . مسافر هم هستن . می خوام دارو که بنویسم ٬ بعد کلی این دست اون دست کردن و با توجه به قیافه و ظاهر ٬دیگه سوال تکراری ازدواج کردینو نمی پرسم و مستقیم می پرسم: « حامله که نیستین؟» چشاشو گشاد می کنه یه جوری می گه ننعععععععععععع که از سوالم پشیمون می شم و هنوز فرصت هیچ گونه دفاعی پیدا نمی کنم که شوهر٬ نامزد ٬ دوست پسر یا هر کس دیگه اش ٬ سر نسخه رو از دستم قاپ می زنه می گه:« بابا !!!!! این خودش بچه اس!!!!!!!!! »
تا تو باشی هی فک نکنی وای حامله اس دارو ندم بهش. وای بچه شیر می ده فلان دارو رو ندم ترشح می شه تو شیرش.. وای این کارو نکنم.. وای این جوری.. وای اونجوری..
از این اخلاق خودمم خیلی بدم میاد که در مواقعی که باید جواب بدم لالمونی می گیرم. بعد که همه چی تموم می شه تازه یادم می افته که ئه٬ باید فلان چیزو می گفتما و هزار تا جواب دندان شکن ردیف می کنم واسه خودم..
بعضی وقتا ٬ مریضا که میان واقعا معذب می شم موقع دارو نوشتن. دخترای جوون که میان با پسرا و واقعا نمی تونم تشخیص بدم که چه نسبتی با هم دارن.. خب اگه از اول بدونم زن و شوهرن یا دوست دختر و دوست پسر٬ راحت تر شرح حال می گیرم.. اما بعضی وقتا یهوو می فهمم که خانوم مثلا با پسرخاله ی پسرعموی همسایه بالایی خاله ش اینا٬ اومده و از سوالای من جلو اون آقا خجالت کشیده.... اصن به من چه.
از اون طرف هم خانومه میاد ۳۷ سالشه .حالا مثلا تنها میاد. موقع دارو نوشتن می پرسی حامله که نیستین؟ همچی لب و دهنشو گاز می گیره و پیف و پوف و ایش و ویش می کنه که آدم فک می کنه عجب! بعد می پرسی خب حالا روش جلوگیریتون چیه؟ می گه هیچی! آقامون دوست نداره... بعد می پرسی خب کی پریود شدین؟ می گه الان دوماهه پریود نشدم! خب من چی بگم خب؟
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 23:40  توسط جوراب
|
زمان اصل زندگی ماست.
نمی توانم بنشینم و به روزهای رفته نگاه نکنم. روزهایی که می توانستند مثلا جور دیگه ای بروند.
شیشه ی ماشین را می کشم پایین ٬ باد همراه با قطره های ریز باران می خورند به صورتم.. بوی خاک می آید و هوای دم کرده ی غروب تابستان .. آسمان ابری و سرمه ایست . شاید الان صدای اذان هم بیاید. قلبم فشرده می شود. توی ماشین ٬ وقتی از کشیک برگشته ام ٬ جای گریه نیست.. اما من یاد غروب های تابستان نوجوانیم افتاده ام و یاد استرس این لحظات که آیا توی آزمون ورودی دبیرستان نفر اول خواهم شد یا دوم؟.. غروب تابستان است و هوا دم کرده و گرم . غروب دلگیر . توی ماشین دلم می گیرد. اما اینجا ٬ کنار همکارها ٬ جای گریه نیست. راننده آهنگ گل من دوس داشتنو تو بیا یادم بده ٬ را گذاشته است و من همچنان دلم گریه می خواهد...
چرا گریه؟ چرا؟ گریه نه برای روزهای رفته. نه. گریه از دست خودم که بارها به خودم قول داده ام که زمان را دوست بدارم. که بدانم زمانی که می آید رفتنیست. که بدانم باید در لحظه زندگی کنم. اما بارها و بارها قول خودم راشکسته ام.
من از خودم دلگیرم. نه از غروب خسته و گرم تابستان.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:21  توسط جوراب
|
امروز آقای حساس به کدئین تشریف آوردند و چون آقای دکتر همکار در درمانگاه حضور نداشتند ٬ لذا باید حتما می آمدند پیش من. اما به آقای پذیرش فرمودند که :« من اون ِ وَر نوشونوم؛ اون آدمه کوشـِنه »*
* = من پیش اون نمی رم؛ اون آدمو می کشه.
پی نوشت 1 : نمردیم و الکی الکی آدم کش هم شدیم.
پی نوشت 2: ایشون 86 ساله هستند.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 0:20  توسط جوراب
|
** دوست داشتم با دستهایم ٬ ثانیه های فراری را می گرفتم و همان جا ثابت نگهشان می داشتم. من دلم زمان می خواهد ٬ اما لحظه سریعتر از این حرف هاست. چرا هیچ وقت زمان به مراد دل ما نمی چرخد؟
** دوست داشتم مثلا الان پارسال بود٬ نه ۹ ماه قبل بود مثلا. بعد من زنگ می زدم به تو٬ می گفتم کجایی؟ می گفتی تیراژه. با مامانم اینا. چاهار ساعت دیگه زنگ می زدم دوباره می پرسیدم کجایی می گفتی الان تندیسم! و من ناراحت وعصبانی که تو چرا انقدر این ور اون ور می ری بدون من! حرص بخورم و با غیظ بگم:« خوش بگذره! » بعد تو بگی بیا دم در ... پشت درتونم!! بعد من اینجوری بشم 
** امروز یک خانومه اومد با بچه شیش ماهش ٬ من تو پذیرش نشسته بودم. خانومه گرمش بود ٬ همون اول که اومد تو اتاق بچه شو داد بغلم....یه بچه ی زشت و بی ریختی هم بود( این زشت و بی ریخت گفتنم از سر تحبیب هست) .. خووووداااااا ( خدا ) خیلی بامزه بود... بچه هه هم از بغل من بیرون نمی رفت. بوس بوس بازی کردیم با هم از راه دور.
** اون روز هم اون پیرمرده اومده به من می گه بچه داری؟
( خدایاااا این چه سوالی بود؟؟) می گم نه. می گه الاهی خدا بهت یه دختر گوربنگوری بده! می گم گوربنگوری دیگه چیه؟ می گه یعنی یه دختر که هم سرخ باشه هم سفید! ( خدا به دور نه تورو خدا ..
. )
** امروز یه پیرزنه اومد .. خیلی بامزه بود. کوچولو موچولو . با دندون های پیش و نیش فک بالا همه از طلا! از اون دندون طلا قدیمی ها.. اسمشم بود کاس خانم.
** یه مرده هست هر دو سه روز درمیون درمونگاهه. یا خودش مریضه یا این دخترش یا اون دخترش.. اون روزهم اومد دخترش یه کم دل پیچه و اسهال داشت . همین.فقط هم برای دخترش قبض گرفته بود. داروشو که نوشتم٬ دفترچه خودشو از تو جیبش دراورده٬ نشسته می گه خانوم دکتر من عرق که می کنم عرقم زرده! چیکار کنم؟ ( می خواستم بگم مگه عرق بقیه صورتیه؟ یا سبزه؟) خلاصه هیچی نگفتم. بعدش ازم خواست براش آزمایش کل ! ( خدایا از دست این واژه خسته شدم.. آزمایش کل! ) بنویسم. چون عرقش زرد بود. منم بحث نکردم. آزمایشو نوشتم دادم دستش گفتم بی زحمت یه قبض بگیرید بیارید.. نه نه. اولش گفتم اسمتونو یادداشت کنین پس لطفا! باز هم مطابق همه ی مریضا خودشو زد به اون راه که چی؟ اسممو اول دفترچه نوشته. و شروع کرد به تکرار اسمش. منم گفتم نه! پذیرش اسمتونو یادداشت کنین قبض بیارین. گفت چشم چشم و رفت... ۵ دیقه دیگه وسط یه مریض دیگه اومد تو اتاق که چی؟ دختر من اسهال داشته براش قرص اسهال ننوشتی! گفتم نوشتم. گفت نه نه. من از داروخونه پرسیدم ٬ گفت ننوشته. منظورش دیفنوکسیلات بود. گفتم اون لازم نیست.. و تند تند شروع کردم به توضیح دادن که چه جوریه و اینا . مطمئنم که گوش هم نمی داد. رفت و قبض هم نیاورد و من هم بعد رفتم دیدم مامای مرکز هم کلی از دستش شکاره که بابا این مگه چشه که هرروز هر روز اینجاست و منم رفتم دوسه تا داد کوچولو به پذیرشمون زدم که قبض نگرفته اقاهه . اونم گفت من چه می دونستم گفت فقط دخترم مریضه و اینا..منم اونجا گفتم : این خط و این نشون دفعه ی بعد که اومد قبضو ازش می گیرم..
تا اینکه دیروز اومد که جواب آزمایششو بیاره. با اینکه تو منطقه ی روستاهای مربوط به من می شینه و آزمایششو من نوشته بودم. چون اون روز همکارم هم بود اومد یه راست رفت تو اتاق اون. یعنی اولش که من ندیدم. ماما ی مرکز اومد گفت اون آقاهه اومده دوباره من بلند شدم وسط مریض دیدنم !! رفتم دیدم از در اتاق اومده بیرون منم بهش گفتم:« ببخشید آقای فلانی!ببخشیدا.. خیلی ببخشید! اون روز انگار یادتون رفت قبض بگیرید ! فراموش کردید. بی زحمت یه قبض برام بیارید!»
دلم خنک شد. البته اون ۲۵۰ تومن نه تو جیب من می رفت. نه دولتو ثروتمند می کرد. نه اون اقا رو فقیر. شاید باید نمی گفتم. اما دلم خنک شد که گفتم. چون خیلی پررو بود. امیدوارم دیگه بهش برخورده باشه اصلا حالا که اینجور شد و دیگه نیاد پیشم.. چون من دیگه جوابی ندارم که بگم چرا عرق بدنش آبی مایل به لاجوردی نیست؟
بایستک.
پی نوشت: چند تا بیماری داشتیم که توشون عرق بدن مشکل پیدا می کرد. یکیشو می گم:
۱ - فیبروز کیستیک که عرق شور داشتند اینا یعنی سدیم عرق بالاست.
۲- فکر کنم یه قارچ که مالاسزیا فورفور باشه یا پیتریازیس ورسیکاله( عامل تینا ورسیکالر ) هم عرقو زرد پررنگ می کرد. . یادمه دکتر امامی استاد قارچمون گفته بود البته اینا فقط زیر بغل لباسای زیرشون زرد رنگ میشه.و نواحی مستعد ی تو بدن هست که دچار این مشکل میشه.. نه عرق کل بدن. فک کنم منظور مریض هم همین بود . ولی خب وقتی داشت شرح حال می داد به کل بدنش اشاره می کرد و می گفت کلا عرقم زرده! که نمی دونم رنگشو از کجا دیده بود یا انتظار داشت چه رنگی باشه. البته الان اسم قارچشو یادم رفته.شایدم این قارچه نبود. خب نه سال گذشته خب!
بقیشم شما بگین. من دیگه خسته شدم می رم بخوابم فردا صبح برم سرکار خب!
پی نوشت ۲: چیه حالتون بد شد؟ خب من چیکار کنم خب؟ اصن من رفتم. بایسکت.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 0:43  توسط جوراب
|
همینجوری یادم اومد دلم خواست یه کم روزمره بنویسم خاطره بنویسم. دلم تنگ شده .
** اون موقعها که ما کلاس سوم دبیرستان بودیم٬ مدرسه مون رو عوض کردن. یعنی اول و دوم دبیرستان رو توی یه مدرسه ای بودیم که پشتش به دریا راه داشت. یعنی پشت مدرسه یه فضای آزاد بود که درخت های بلند تبریزی توش داشت و بعد از درخت ها هم که ساحل دریا بود. تا یه مدت ( که ما کلاس اول دبیرستان بودیم ) اونجا کاملا باز بود و ما زنگ های تفریح و بیکاری می رفتیم اونجا و تکیه می دادیم به درخت ها و چرت و پرت می گفتیم. اما کلاس دوم دبیرستان دیگه راهشو بستن و ما فقط از رو اون سیم خاردار ها می پریدیم می رفتیم کنار دریا . البته اونجا کار خاصی نمی کردیم چون اصولا بچه مثبت بودیم و فقط زاغ سیاه عشاق خسته دلی رو چوب می زدیم که احتمالا دختره بچه مدرسه ای بود ـ از یه مدرسه ی دیگه ـ و از مدرسه اش فرار کرده بود و با پسره اومده بودن راندوو !
خب شاید یه وقتی راجع به این مدرسه مون کامل نوشتم. اما الان داشتم چی می گفتم؟ آهان ! داشتم می گفتم کلاس سوم دبیرستان رفتیم یه مدرسه دیگه که وسط شهر بود و قبلا سالیان سال ٬ اونجا یه دبیرستان پسرونه ی معروف بود تو شهرمون. خلاصه. ما که رفتیم اونجا کلا مدل مدرسه عوض شد . ما سوم دبیرستان ها رو بردند تو یه کلاسی که بعدا کاشف به عمل اومد ٬ قبلا دفتر مدرسه قبلی بوده. خب اوایل به کشف و شهود! در مورد مدرسه و کلاس گذشت. اما بعدها فهمیدیم که انتهای کلاس یک زنگ کوچک کنار پریز و کلید برق هست. خب ما هم که کنجکاو !یک بار با ترس و لرز امتحان کردیم دیدیم بععععععــــــــــــــــــله ! زنگ می زنه ! چه زنگی ! دییییییییـــــــنـگ !
دختر قد بلند سفید چهره ای با کک و مک های فراوان روی صورت و موهای بور ٬ به نام « ز . ت » درست کنار همون زنگ می نشست . آخر های زنگ که می شد یا وقت هایی که حوصله نداشتیم و می خواستیم زودتر کلاس تموم بشه ٬ فقط ۵ دقیقه یا فوقش ۶ دقیقه ی آخر٬( بیشتر از آن را جرات نداشتیم یا شم بچه درسخوانی و مثبتیمان اجازه نمی داد٬) ما ـ مخصوصا من ـ از نیمکت دوم و سوم به « ت » بیچاره دستور می دادیم که: « ت ! زنگو بزن ! » . هیچ وقت هم آن بیچاره را به اسم کوچکش صدا نکردیم... ت ! زنگو بزن جمله ای بود که هیچ وقت یتادم نمی رود. ت هم گاه گاهی زنگ را می زد و .... خب معلوم است که چی می شد؟ کل مدرسه تعطیل می شد ! چند بار این کار را کردیم و کلی از کار خودمان مشعوف و شادمان بودیم. خب من از همه بیشتر چون ریشه ی این شیطنت ها همه از نیمکت ما بود. البته جوری این کار را نمی کردیم که توی چشم بیاید !
آن سال ناظم مهربانی داشتیم٬ اسمش رو بخواید الان یادم نمی آد. اما خیلی خیلی مهربون بود. راست و دروغش پای خودش یکی از بچه ها می گفت ٬ روزی که زنگ را زودتر از موعد زده بودیم و کل مدرسه زودتر تعطیل شده بود٬ توی حیاط پشت سر خانوم ناظم می رفته که شنیده ایشون به همکارهاش می گه : نمی دونم چرا بعضی وقتا پشتم می خوره به زنگ ٬ زنگ زودتر زده می شه !
الااااااااااااااااااااهی !
الان می بینم که چقدر شر بودم ! دلم برای ت هم تنگ شده . هر چند که به جز این جمله ی « ت! زنگو بزن » و کک و مک های فراوانش ازش خاطره ی چندانی ندارم...
** یک سوتی بزرگ هم روز عقدم دادم وبا اینکه بی ربط هست و ربطی نداره به موضوع بالا ولی خواستم بگم که من حلقه رو انداختم تو دست راست مرمری !!! البته تقصیر خودش بود اونجا هم دست از شوخی و اذیت کردن بر نمی داشت ... این همه من استرس داشتم حالا اون وسط اونم دستشو عوضی آورده جلو٬ منم که انگار نه انگار ... اونم هیچی نگفت گذاشت کار خودمو بکنم .. تا اینکه یکی اون وسط به من تذکر داد٬ من حواسم جمع شد٬ بعدشم با اینکه تذکر شنیدم هی این دست اون دست کردم.. خودمم دست راست و چپمو فراموش کردم. اینجاست که می گن دست راست و چپشو طرف نمی شناسه.... منم هاااا
** دیشب ساعت یک شب تو پاوویون بودم دیدم صدای داد و بیداد میاد ٬ سریع روپوشمو پوشیدم دیدم یکی داره میاد طرف اتاقم.. با دعوا داد می زنه:
اون : ـ بیا این مریض ما رو ببین ! حالش بده .. ( و درهون حال هم که پیژاما پوشیده٬ دکمه های بلوزشو داره می بنده)
من :( سکوت)
اون (با دست و با حالت بدی اشاره می کنه به اتاق پزشک و با یه لحن خیلی خیلی بد و تهاجمی ): برو فشارشو بگیر٬ عادت داره فشارش می ره بالا
من : (نگاش کردم )
اون : چپ چپم نگا نکن !!!!!!!!!!
دیگه من فهمیدم طرف از اوناییه که یه کم که نه٬ خیلی قاط داره و اگه یه چیزی بگم دندونامو تو دهنم خورد می کنه.. مریض هم هیستریک بود و تنگی نفس داشت .
اون: بیا برو اکسیژن بهش بده. بهت می گم اکسیژن بده..
من: در حال گرفتن فشار مریض هیچی هم از ترسم نگفتم٬ عصبانی هم شده بودم. راستش خنده ام هم گرفته بود.. اخه در عین همه این حالات یه جورایی مسخره هم بود...
خلاصه مریضو بردیم و اسکازینا و اکسژن و اینا که اومده می گه: با ماکس ( ماسک) بهش اکسیژن بده! دیگه داشتم می مردم از خنده!
بعد که دوباره رفتم بالا سر مریض دیدم سر مریض خیلی تو پوزیشن بدیه . گفتم سرتو یه کم بیار بالا که دیدم بدو بدو اومده طرفم می گه: چاکرشم هستم٬ سرشم بالا می ذارم ٬ حاصل ۲۲ سال عمر و زندگی منه ٬ از گل نازکتر بهش نگفتم ! ( معلوم بود) اصلا خودم می رم کولش می کنم ٬ اصلا من میرم اون بیاد سرشو بذاره رو سر من !!!!
خلاصه که در عرض دو ثانیه از این رو به اون رو شده بود. بعدم که اومد تو مطب و گفت خانوم! از من ناراحت شدی؟
من: نه !
اون: خب بین این همه مریض یه سری انگل هم مث ما پیدا می شن دیگه!
من: 
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 20:42  توسط جوراب
|