صبح ها٬ کتاب فروشی آقای صیادی غلغله می شد. کتابفروشی دانش با آن ویترین زیبا و رویایی که دل هر دختر کوچکی را می برد. کتابفروشی از هر دوطرف به دو مدرسه ی دخترانه راه داشت. مدرسه ی راهنمایی فاطمه زهرا و از سمت دیگر هم به دبستان هفده شهریور که توی همان کوچه ی ساندویچی آبان بود.
توی خود کتابفروشی هم علاوه بر قفسه ی کتاب ها ٬ دو پیشخوان وجود داشت ٬ به شکل ال. سمت راستی در منتهی الیهش پر بود از مداد فشاری ها و ماژیک های گران قیمت و پاک کن هایی که بیشتر به درد کلکسیون می خوردند و خط کش های زیبا.سمت چپی را٬ اما رویش یک سری کتاب های کودکانه گذاشته بودند و مداد و خودکارهای دم دستی و ورقه های امتحانی بزرگ. اما آن زمان ها محل اصلی شلوغی و چشم و هم چشمی توی کتابفروشی ٬ دو کارتن کوچکی بود که تویش پر بود از عکس برگردان. عکس برگردان هایی که آن زمان ها در دوران جنگ و بحبوحه ی سال های شصت ٬ حسابی توی بورس بودند. علی بابا و سندباد. هاچ. آنت و لوسین. جک و جیلز. بل و سباستین. فلون و آن حیوان دست آموزش ٬ نل و پدربزرگش و اما چیزی که بیشتر از همه توی بورس بود سری کامل عکس برگردان های موش های مدرسه ی موش ها بود. گاهی دختری پیدا می شد که کل آنها را با هم خریده بود. اما توی کارتن آقای صیادی باید کلی می گشتی تا عکس برگردان محبوبت را پیدا کنی و این بستگی داشت به قد تو ٬ زور بازویت و سنت... دختر های راهنمایی معمولا سراغ این کارتن نمی آمدند . ان ها بیشتر سراغ دفترچه های یاداشت و خودکارهای رنگی می رفتند. اما از آنهایی که معبودشان این جعبه بود کسانی شانس بیشتر داشتند که قدشان بلند تر بود. قد کوتاه تر ها و کوچک تر ها باید روی پنجه بلند می شدند و دیدن توی جعبه برایشان سخت بود. برای همین عکس برگردان های دلخواهشان را پیدا نمی کردند. آن چه بیشتر از همه وجود داشت کپل مدرسه ی موش ها بود و دم باریک. در هر بار جستجو امکان نداشت که این دو به دستت نیایند.
عکس برگردان ها قیمت معمولشان دانه ای یک تومان بود. گاهی عکس برگردانی با جنس نازل تر ٬ یا با عکسی غیر جذاب هم پیدا می شد که قیمت آنها پنج زار ( نیم ریال) بود و عکس برگردان های بزرگتر و گاهی عکس برگردانهای با طرح بر جسته را می توانستی دو تومان بخری.
کم کم ٬ نمی دانم چرا . ما بزرگ شدیم. من با دبستان هفده شهریور خداحافظی کردم و هیچ وقت هم به آن مدرسه راهنمایی نرفتم . هرچند مادرم آنجا تدریس می کرد. من به یک مدرسه ی راهنمایی جدید رفتم. آن سر شهر. دیگر به مغازه ی آقای صیادی کمتر سر می زدم. هیچ وقت نفهمیدم چه وقت آن جعبه های مقوایی پر از عکس برگردان را برداشتند ؟
حالا . بعد از سال ها ٬ مدرسه ی راهنمایی دیگر نیست.. آن ساختمان قدیمی با آن در چوبی کار شده را کوبیدند و جایش یک مجتمع تجاری ساختند !
دبستان هنوز ساختمانش هست. اما خودش تعطیل شده. خیلی وقت است که هیچ بچه ی کوچکی را آن اطراف نمی بینم. خیلی وقت است که آن قیافه های شاد و سرحال و ذوق زده را نمی بینم.
آن دور و بر پر است از دخترها و پسرهای جوان رنگارنگ.
کتابفروشی دانش هم هنوز هست. مثل همیشه . ویترین رویاییش پر است از مدادها و خودکار ها و پاک کن های زیبا و هوس برانگیز... پر است از بوی نویی کتاب و دفتر.. پر است از رنگ و روح .. اما من احساس می کنم روح آنجا توی همان دو جعبه ی مقوایی پر از عکس برگردان بود.
آن روزها توی کتابفروشی آقای صیادی رقابت کاملا مشخص بود. یک نمونه ی کوچک بود از دنیای حالا. الان هم مثل همان روزها هرکسی پر زور تر٬ پر قدرت تر و قوی تر باشد از توی جعبه ی مقوایی دنیا چیزهای بهتری بر می دارد...
** این پست را برای این نوشتم که بگویم بالاخره پاییز هم آمد...
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 22:56  توسط جوراب
از وقتی که وبلاگ نیلوفر رو خوندم که تو یکی از پستاش در مورد سوتی هاش نوشته بود منم تصمیم گرفتم چند تا سوتی خودمو که یادم مونده بنویسم . از این قرار:
** وقتی سه - چهار ساله بودم یه روزی تو حیاط خونه مون مثل اینکه یه گربه پیدا می شه .من و خواهرم می ریم تو حیاط. خواهرم بهش غذا می ده. منم دوست داشتم به گربهه غذا بدم . جلو که می رم ٬ گربه هه خودش می آد طرفم. منم می ترسم و فرار می کنم و در همون حال داد می زنم:« واااای گربه هه فک کرده من آدمم ! »
** یه روزی کلاس دوم ابتدایی بودیم. یه دختر خانومی که دبیرستانی بود ٬ به خاطر درس طرح کادشون ( فکر کنم به همین خاطر ) یک روز در هفته می اومد کلاسمون و به معلممون کمک می کرد. یه بار یه امتحان علوم ازمون گرفته بود که خیلی سخت بود. من اون امتحان رو شدم هشت ! و همکلاسیم شده بود ۱۲. خب امتحان اصلی خانم معلمم نبود . من هم اصلا ناراحت نشدم که هشت شدم( و گرنه برای نوزده و هفتاد و پنج صدم خانوم خودمون خودمو می کشتم.) . رفتم به همکلاسیم که اسمش بود نگین گفتم: ببین! گریه نکن . می خوای من برگه مو بدم تو ببری خونتون!؟؟ اینو بعدنا نگین برام تعریف کرد. من نمی دونم چه فکری پیش خودم کرده بودم که رفتم تیریپ مرام بذارم آیا که اون حرفو زدم؟ من که خودم نمره ام کمتر شده بود.
** این سوتی رو تو وبلاگ قبلیم نوشتم. هنوز هم از بابتش شرمنده هستم. دوره ی پیش دانشگاهی بودیم و کلاس فیزیک . معلممون یه مساله داد که حل کنیم و تو فاصله ی حل کردن بین صندلی ها قدم می زد. وقتی رسید به صندلی من ٬ یه تیکه رو خواست اصلاح کنه. داشت توضیح که می داد چون دندونای جلوش شکسته بود یه تیکه از تفش افتاد رو کاغذ دفتر من و یه حباب گنده از تف ! تشکیل شد . من هم با دوستم که اسمش مریم بود هی خندیدیم. هی خندیدیم هی خندیدیم و من دور تف رو دایره کشیدم و یه فلش هم گذاشتم و زیرش نوشتم: تف قاضی !
قاضی فامیلی معلممون بود. خیلی بی ادب بودم. نه نوشتم آقای قاضی. نه نوشتم آقای معلم و نه هیچ چیز دیگه. بعد هم هی ٬ هرهر کرکر خنده و مسخره بازی . که معلممون اومد طرفم . بعد گفت اون کاغذو بده به من. من هم که ترسیده بودم گفتم نه! نمیدم. اونم هی گفت بده. من گفتم نه. هی گفت می گم بده. منم گفتم نه خب نمی شه. آخرش از اون اصرار ٬ از من انکار. انقدر اصرار کرد که من هم برگه رو دادم بهش.. وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای قیافش هنوز یادمه ... خیلی لحظه ی بدی بود..
** این سوتی هم خیلی زشت و بد بود.. یه بار « ر » و « م» از دوستای دبیرستانمو دیدم. شروع کردیم به حرف زدن و اینا. که ر گفت خبر داری فلانی پزشکی شهید بهشتی قبول شده؟ ( فلانی یکی از بچه هایی بود که آخرش ما نفهمیدیم چه جوری وارد دانشگاه شد و به هر صورتی که به قضیه نگاه می کردی مشکوک بود.. الله اعلم. من که نمی دونم ) منم گفتم آاااااااااررره دیدی؟ اونام گفتن. اصلنم درسش خوب نبود.. تو که می شناختیش بگو درسش چه طور بود مثل ما بود؟ منم گفتم: وووووووووووووااای نه! از شما خیلللللللییییی تنبل تر ! بود... بعد همونجا فهمیدم چه حرف زشت احمقانه ای زدم .. کلی خودمو نیشگون گرفتم و هی به ر می گفتم وای ببخشید منظوری نداشتما...
ر رو بعضی وقتا می بینم و یاد این سوتی زشت و کودکانه ام می افتم..
** یه بار در اولین برخورد با یکی ٬ از بالای پله های درمانگاه تخصصی شپلوتکا شدم و تپ تپ تپ ٬ تا پایین پله ها رو افقی رفتم پایین! خونه که رفتم پوست کمرم چسبیده بود به مانتوم!
** یه بار دیگه هم تو آزمایشگاه میکروب ٬ باز هم جلوی همه ی پسرهای کلاس افتادم. این که می گم همه ی پسرا اینه که ما گروهمونو عوض کرده بودیم و با گروه پسرا اومده بودیم که زودتر کارمون تموم بشه بعدش بریم کنار دریا و فقط ما سه تا دختر بودیم و بقیه پسرای کلاسمون بودن. خب تا اینجا که مهم نبود. اما من خیلی شیک رو اون صندلی چرخونا نشسته بودم که نفهمیدم چطور شد یهو دیدم دارم جلو عقب می رم. فک کردم آزاده است داره پاشو می زنه به صندلی٬ اما نبود. بعد به خودم گفتم الان تموم می شه. اما تموم نشد و من دقیقا پرت شدم اون وسط! ( همه یه دایره تشکیل داده بودن. همه هم ایستاده بودن. فقط من نوگل نوغنچه اونجا رو صندلی لق نشسته بودم ! ) خب بلند که شدم٬ قشنگ قیافه ی رازقی رو یادمه که بیچاره با دهن باز داشت نگاه می کرد و همه ترسیده بودن انگار٬ صدا از هیچکی در نمی اومد..برای اینکه بیشتر آبروم نره و بعدا بچه ها پشت سرم نخندن و برای اینکه اگه خودم بودم و صحنه ی افتادن کسیو می دیدم بیشتر می خندیدم٬ همونجا خودم شروع کردم به خندیدن!
** دیگه یادم نمیاد. خسته هم شدم. برم دیگه. بایستک.همه کامنتای پست قبلو جواب دادم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:58  توسط جوراب
** امروز یه بچه هه اومد درمونگاه. خوشگل موشگل. کوچولو. خانوم خانوما. نازنازی. با تاپ و دامن کوتاه نارنجی. با یه کمربند خوشگل گل گلی
. چهار سالشم بود. خب تا اینجاش که خیلیم موش موشی بود. تب بالا داشت و اگزودای حلق . براش ۶.۳.۳ نوشتم و رفت که بزنه . صدای گریه هاش می اومد که می گفت : نمی زنم . می ترسم. نمی زنم و داد و بیداد و اینا.. بعدشم من داشتم مریض می دیدم یه کم هم دلم براش سوخته بود. بعدش هم هی صدای خانوم بهیارمون می اومد که می گفت ای وای بذار بزنم. درد نداره الان می بنده آمپوله.. وای بست بست .. و بعد صدای بچه هه اومد که :« وااااااااااای جیییییییییشششش داااااااارم » و بعد همه خندیدن و مث اینکه دیگه آمپوله رو نزدن و بچه هه هنوزم گریه می کرد که من رفتم تو اتاق تزریقات و دیدم قرمز شده
و بهیارمون هم داره نازشو می کشه که نذاشتی بزنم و آمپولش خراب شد و اینا که یهو بچه هه وسط گریه ٬ برگشت خیلی غلیظ به خانوم ن ٬ بهیارمون گفت: « حمـّــاااااال » !!
هاها.... خوب شد خانوم ن نفهمید چی بهش گفته
** اون شبم کشیک بودم ۴ تا آقاهه اومدن . یه پسر جوون رو آورده بودن که با سنگ به دماغ و دهنش ضربه زده بودن. یعنی مث اینکه اینا کارگر یا نگهبان یه شهرک در حال احداث بودن و دزدا حمله کرده بودن به اون جا . پسره دندوناش شکسته بود و لب بالاش پارگی داشت. براش گرافی استخوانهای بینی نوشتم و خواستم بفرستمش شهر که چون اینا زنگ زده بودن ۱۱۰ پلیس هم اومد. خب تا اینجا که همه چی جدی بود و با اومدن پلیس هم جدی تر شد. منم اونجا نشسته بودم که پلیسا اومدن و در همین حین تعداد همراه ها بیشتر می شد هی و دو تا پلیس اومد یکیشون که پلیس بزرگه بود من نمی دونم درجه ش چی بود اما خب قد بلند و جدی بود شلوارش لجنی بود و بلوزش سبز کمرنگ .. اون یکی پلیس کوچیکه ولی خیلی کوچیک بود. نصف اون پلیس بزرگه . یعنی کوچیک بودااااااااا. فوتش می کردی قل می خورد می رفت .. کلا فک کنم سرباز بود.اون پشت مشت ها گم شده بود. بعد حالا این همراه پسره داشت شرح حال می داد و گفت و گفت یهو رسید به این جمله:« و ما که رفتیم ٬ دزدها فرصت رو غنیمت شمرده و دست به حمله زدند! » واااااااااای دیدین یکی الکی خنده اش بگیره نتونه خودشو کنترل کنه
.. من اون جوری شده بودم. حالا مگه خنده ام بند می یومد؟ کلا همه چی دست به دست هم داده بود من الکی بخندم... حالا زیادم خنده نداشت ها... بیچاره ها البته منو نمی دیدن جز اونی که ضربه خورده بود.. البته دلم هم براشون سوخته بود ولی به خدا دست خودم نبود..
** یه عکس از اکبر گرفتم... دوست داشتین می ذارم ببینین.( معرف حضور که هست؟)
** بایستک.
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 18:33  توسط جوراب
خب مث اینکه اصولا من خیلی سرخوشانه و چرت و پرتانه می نوشتم که حالا دو سه تا پست قبلیمو که گذاشتم یهو همه فک کردن من غصان و ناراحت و دیپرس هستم!
نه! فعلا که حالم خوبه. اما چرا یه کمی ناراحت هستم. به خاطر مریضی بابام. بعد هم از دست خودم ناراحتم که به قول هام عمل نمی کنم و دختر بدی هستم. بعد هم یه کم از روی مِرمِری جان شرمنده ام که هر وقت زنگ می زنه و می پرسه امروز درس خوندی؟ من الکی می گم آره! یا مثلا می پرسه داشتی چی کار می کردی؟ من می گم داشتم درس می خوندم... مِرمِری اینجا رو می خونه و من از همین تریبون این حرفا رو زدم و دیگه قول می دم که ازین به بعد بچه ی خوبی بشم و مدرسه ها که باز شد ٬ من دیگه درسامو خوب بخونم و چون کیف خریدم و کفش خریدم و دفتر و کتاب خریدیم و جامدادیم هم که پره و من قراره نمره هام خوب بشه... مِرمِری بیاد از مدیر و معلمم اوضاع درسیمو بپرسه!
خب دوباره از همین تریبون اعلام کنم که اسم شوهر عزیزتر از جانم اینجا مِرمِری هست ( به کسر هر دو میم ) . لطفا مَر مَری نخوانید...
** خانمه آمده با بیست روز میسد پریود. براش آزمایش نوشتم. دو سه ساعت بعد آمده بر سر زنان و اشک ریزان و گریه کنان که ای وااای من آزمایشم مثبت شد و من چه خاکی بر سرم بریزم و چه کنم و چیکار کنم .. می پرسم چند تا بچه داری؟ می گه: دو تا. می پرسم روش پیشگیریت چی بود؟ می گه طبیعی! خب حالا به نظر شما این حقش نیست این جور بزنه تو سر خودش؟ خب هست دیگه! بعدشم می گه شوورم گفته اگه حامله بودی اصن خونه نیا! یه راست برو خونه ی بابات. منم همونجا نه گذاشتم نه ورداشتم گفتم: چه حرفا . خودش خونه نیاد.. تازه فک کنم نصف گریه ها و ضجه مویه هاش واسه خاطر ترس از شوهره بود. نه حامله شدن..
**خب من نمی دونم دستور از کجا رسیده. این چند روز خوش و خندان بودم که ساعت کاری از ۵/۸ صبح تا دو بعد از ظهر شده. وای که چقدر مشعوف بودم. اما امروز زنگ زدن که نه خیر همون روال قبلی شده دوباره . یعنی از هشت تا چاهار بعد از ظهر. متنفرم. منو بگو که خوشم اومده بود تازه می خواستم پیشنهاد بدم شیفت عصرو بردارن و تا دو باشه فقط.. اخه واقعا اون دو ساعت پرت و بیخوده و جز اتلاف وقت و انرژی هیچی نیست. حالا هم که اینطور. چون پزشک خانواده شدیم همه چیمون با بقیه فرق داره؟ حقوقمونم که شیش ماه به شیش ماه می دن!
** خیلی وقته که کلاس خط نمی رم. دلم برای استادم٬ برای صدای قیژ قیژ قلم ٬ برای مرکب تنگ شده. من تنبل شده ام .
** من توی پست قبل منظورم این بود که بالاخره یه روزی سبز می شم. حتی اگه الان یه برگ زرد خط خطی باشم. شاید در ظاهر هیچ وقت سبز نشم. اما ته ته دلم که سبزم. حتی اگه برم تو خاک و اونجا بپوسم و خاک بشم٬ یه روزی به جام یه برگ سبز دیگه در میاد.
ای باباااااااااا ..
در ضمن برگ زرد خط خطی اسم یه وبلاگ قدیمی من بود.دوستای قدیمم می دونن. یادش به خیر.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 23:50  توسط جوراب
آن موقع ها که یک برگ زرد خط خطی بودم ٬ هیچ وقت فکر نمی کردم روزی بیاید که دلم برای برگ های زردی تنگ شود که با باد می رفتند٬ هرکجا که او می رفت ...
حالا ٬ من هنوز هم یک برگ زرد هستم... یک برگ زرد که می داند روزی بالاخره سبز خواهد شد...
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 2:2  توسط جوراب
آیا چیزی مهم تر از تنهایی هم هست؟
آیا چیزی مهم تر از تنهایی ما آدم ها هم هست؟
ما آدم هایی که با همیم ٬ اما همیشه تنهاییم.
ما آدم هایی که خودمان دوست داریم تنها باشیم. ما آدم هایی که تنها کارمان شده تنیدن پیله دور خودمان. پیله های سفت و ضخیم .
ما آدم ها ٬ دنیای بیرون را از لابلای تارهای پیله مان می بینیم. اوایل می شود کاملا دیدش. خوب است. اما کم کم و کم کم پیله ضخیم تر می شود و دیگر سهمی از بینایی برای دنیا نداریم. می شویم یکی از هزار ها آدم اطرافمان و پرت می شویم بیرون٬ توی دنیای خاکستری.
دلم پروانه شدن می خواهد. توی یک دنیای آبی.
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 21:44  توسط جوراب
گاهی فکر می کنم آدم ٬ چه آدم خوبی بود که انقدر به دل حوا راه آمد. خب حالا عیبی ندارد که ما توی بهشت نیستیم.. مهم این است که آدم ٬ حوا را دوست داشته و برایش سیب می چیده.. در ضمن فکر کردید که چی؟ که انقدر حوا حوا می کنید ؟ خیال کردید اگر آدم ٬ خودخواه و تنبل بود و نمی رفت سیب نمی چید چی می شد؟ هیچی بابا٬ چند سال دیگر آن بهشت هم می شد جهنم!
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 22:51  توسط جوراب