تبليغاتX
جوراب پاره و انگشت آزاد

جوراب پاره و انگشت آزاد

نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی

 

من همیشه کتاب های کهنه را بیشتر ترجیح می دادم ـ می دهم . کتاب های قدیمی رنگ و رو رفته با کاغذ های کاهی٬ اگر درصد کمی هم موریانه خوردگی داشته باشد و ورق هایش رو به پارگی باشد که دیگر کیفش بیشتر است.. این کتاب ها مرا می برند به عالم کودکیم و کتاب هایی که همیشه از انباری و اعماق کمد پیدا می کردم. شیرینی لذت پیدا کردن کتاب ها هنوز هم زیر دندان هایم است...مثل آن روز عصر جمعه که زیر چوب های اتاقک زیر شیروانی که حالت انباری داشت ٬ کتاب برگزیده ی داستان های علی اشرف درویشیان را پیدا کردم و تا امروز چندین و چند بار کتاب را خواندم و حتی کتاب کاملش  ـ سال های ابری ـ را هم چند بار خواندم ولی این که دستت را ببری زیر چوب های سقف و یک هو دو تا کتاب پیدا کنی که تا به حال نخوانده ای کیف دیگری دارد.

 من  پسردایی ای داشتم ده سال بزرگتر از خودم که زیر تختش پر بود از مجله های کیهان بچه ها  ـ از نوع قدیمی اش و از آن رنگ و رو رفته ها ـ من گاهی که به خانه شان می رفتم از مجله هایش کش می رفتم. اما چون او آن زمان ها برای یک دختر هشت ساله زیادی بزرگ و پر ابهت بود ٬ رویم نمی شد بیشتر بردارم و سال ها در حسرت آن «کیهان بچه ها» های سال های قدیمی ماندم.
 شاید باور نکنید ٬هرچند که خودم هر هفته کیهان بچه ها می خریدم و هنوز هم همه شان را دارم.اما همیشه بهترین رویاهایم در کودکی این بود که رفته ام به انباری و آن ته مه ها از توی خرت و پرت ها یک کارتن مقوایی پر از مجله های قدیمی کیهان بچه ها پیدا می کنم...

 وقتی کتاب« روزینیا قایق من » ٬ را روی پیشخوان کتاب فروشی دیدم ٬ فوری خریدمش.  پشت جلد نوشته بود این داستان٬ همان ادامه ی زه زه است که اینجا بزرگ شده. من روزینیا را قبلا خوانده بودم از کتابخانه عمومی گرفته بودمش و چقدر بهم چسبیده بود اما یادم است و مطمئنم که توی آن کتاب قدیمی هیچ جا ننوشته بود که زه اوروکو  همان زه زه است. اگر کتاب را هم بخوانید هیچ جا همچین اشاره ای نمی کند.

البته من این کتاب جدید را نخواندم.. همان جور که از کتابفروشی گرفته بودم فردا بردم و پس دادم.. آخر فهمیدم که آن وسط مسط ها بیست صفحه از کتاب را ندارد. به آقای کتاب فروش که می گویم٬ می گوید:« خب ! خوت یک جوری داستان را به هم بچسبان ! »

می توانستم همچیبن کاری بکنم. خوب هم می توانستم. اما دلم نمی خواست. من دلم آن کتاب نو با صفحه های  سفید یخی را نمی خواست.. من دلم کتابی که پشتش الکی نوشته باشد این زه اوروکو همان زه زه است نمی خواست..

من دلم همان کتاب قدیمی کوچک خط خطی مال کتابخانه ی عمومی را می خواست..

من کتاب را پس دادم.اما هنوز هم دلم پیش روزینیا و زه اوروکوست...

پی نوشت:
مطمئنم که یک روز بالاخره این کتاب را هم می خرم.
زه زه را نمی شناسید؟ نصف عمرتان فناست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 22:25  توسط جوراب  | 

 

** تو این چند روزه دو تا حاملگی ناخواسته داشتیم که هر دوتا تو دوران عقد اتفاق افتاده بود.  اولی یه دختره بود که یه روز عصر اومد و با مامای مرکزمون کار داشت گویا ریتارد داشته که  وقتی تهران بوده می ره یه درمونگاه تخصصی و اونجا یه متخصص زنان ویزیتش می کنه و نمی دونم شرح حال درست نداده ٬ چیکار کرده ٬ وسط حرفاشم گفته که من حالا یه زمان هایی کیست داشتم و بدون آزمایش بارداری دیان و مدروکسی بهش می دن و می گن که بعد ده روز پر یود می شی و حالا اومده بود که من پر  یود نشدم و چیکار کنم؟ خانوم م هم براش یه بتا نوشت و عصری اومد دیدیم با چشای پف کرده که بعله به سلامتی ٬ مسافری  تو راهه و اینا که دختره داشت از ترس می مرد و زنگ زد شوهرش سریع اومد و بچه شش هفته و پنج روز رو نمی دونم چه طوری و کجا و چگونه معدومش کردند و مسافر بی نوا به مقصد نرسیده برگشت .
اما دومی یه دختر ۲۲ ساله ٬ قد بلند و خوشگل ( شاید بگم تنها مریضم بود که از قیافه اش خوشم می اومد و میاد. تو این درمونگاه و خیل عظیم مراجعه کننده ها تنها مریض دلنشینم همین بود) از قبل پیشم اومده بود و به عنوان مادر باردار ویزیتش کرده بودم و آزمایشاتشو دیده بودم و بعلت کم خونی قرص اهنشو دو تا کرده بودم.. اما دیروز فهمیدم که ئه! اینم هنوز جشن عروسی نگرفته و سن حاملگیش نزدیک ۲۴ هفته هست و قرار گذاشتن که عروسی آخر همین هفته باشه و هی می گفت وایی هنوز لباس عروس انتخاب نکردم. هنوز نمی دونم چه جور لباسی بپوشم تنگ نباشه که شکمم معلوم نباشه و خودش می خندید که سه ماه بعد از عروسی بچه ی عروس به دنیا میاد .. کلا خیلی بامزه بود .. و نکته ی جالب اینکه این دومی تو حاملگی پر  یود هم می شده و به خاطر همین بوده که تا ۴-۵ ماهگی نفهمیده بارداره... و می گفت مامانم هم همین جوری بوده.. این دومین مادر بارداری بوده که دیدم تو حاملگی هنوز منس می شدن ...

** خانوم ح٬ خدمات درمونگاهمون داره باز نشسته می شه. از معدود کسایی بود که دوسش داشتم و وقتایی که نسخه می آورد و دارو می خواست یا کاری داشت ٬ براش از جون و دل انجام می دادم.. ( آخه اونم دوسم داشت و یواشکی لقمه هاشو با من نصف می کرد و برام شیرینی می آورد!!!مخصوصا یه شیرینی محلی که اسمش کماج بود و چون نمی تونست زیاد درست کنه و بیاره ٬ هر قدر می آورد اول یه کم به من می داد . { معیار دوست داشتن منو دیدین؟ عین این نی نی کوچولوها}   )

** از بقیه خوشم نمیاد. مخصوصا آقای ک که دیگه رسما داره حالمو بهم می زنه با اون مرده خوری هاش و به قول خودش زرنگ بازی هاش. چپ می ره راست میاد می گه پول بدین فلان چیزو بخریم. پول بدین بهمان چیزو بخریم... اولین دفعه ای هم که مرمری رو دیده بود ٬ با اینکه قبلش از من پول کباب گرفته بودن( به مناسبت ازدواجمون)..اما باز هم به مرمری گفت بیا برو کباب بخر برامون که چون مرمری سابقه ی اینا رو از من شنیده بود زد تو پرش.. اما از رو که نمی ره...

** امروز صب هرچی مریض داشتم پشت سر هم پیرزنای خیلی پیر مردنی بودن.. به ترتیب کلثوم ش. هاجر ش. مریم ش. زینب ش. نمی دونم امروز اجتماع پیرزنا بود چی بود همه هم یکی یه سری قربون صدقه و اینا...

**الان دلم برای  فرفری ام تنگ شد.. اما خوابه... راستی مث اینکه الان مد شده خانوما  به شوهراشون می گن شوهری٬ همسری ٬ شوشو ٬ به مادر شوهر می گن مادر شوهری.. من اصلا خوشم نمیاد .. اخه یاد اون شهری می افتم که یه چند وقتی توش دانشجو بودم. اونجا مثلا مغازه داراش که می رفتیم تو مغازه هاشون خرید کنیم بهمون می گفتن: خواهری ! اینو می خوای؟ خواهری اون لباس مثلا چطوره و اینا.. بعد من همش کلی تعجب٬ تعجب که خواهری دیگه چه صیغه ایه؟  حالا هروقت می شنوم شوهری یاد اون لهجه می افتم... تازه اصلنم خوشم نمیاد مرمری بهم بگه خانومی!  

**خب همین دیگه شب به خیر.بایستک.

راستی می دونما.. جواب کامنتا تونو ندادم.  ببخشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 23:49  توسط جوراب  | 

 

** این روزا خیلی دلگیر و خسته ام و همش پاچه می گیرم و درنده خو هستم.. خودمم می دونما زود خوب می شم ولی خب دیگه حالم گرفته اس. مرمری عزیزمم هیچی نمی گه٬ این چند روزه بداخلاقی زیاد کردم باهاش..

** اخه من چکار کنم. مردم شوهراشون بهشون می گه نمی خواد درس بخونی ( البته در دوران باستان ! الان هیشکی نمی گه اینو ) بسه تا همینجا خوندی! این مرمری ما هر روز منو می بینه انگار کتاب مجسمو دیده.. هی می گه: درس خوندی امروز؟ چند صفحه خوندی؟ اصلا درس خوندی؟ نخوندیا! ها! نخوندی! دیگه امسال باید قبول شی ها ! ( نه که ده ساله پشت کنکور موندم ! ) آفرین ! آفرین ! درس بخونیا! بعد من خب هی ناراحت می شم دیگه! آخه نه که حساسم رو این موضوع ! و نه که خودم خیلی غیرتی ام همش هم دارم درس می خونم ! هی هی !

** پیرزنه لواشک فروشه ژیاردیا داشت. مرده شورش ببرن.

** خانومه اومد با یه برگه آزمایش.. خدایا هموگلوبین ۷ ٬ گلبول سفید ۳/۲ و پلاکت ۱۷۷۰۰۰۰.... تشخیص براش سندرم میلو دیسپلاستیک گذاشتم و ارجاعش دادم به فوق خون... آشنای دور خانوم داروخونه از آب در اومد و بعد فهمیدم که اوضاع مالی مساعدی ندارن و ازش بابت یه بون مرو ٬ هفتاد و پنج هزار تومن خواسته... اونام ندارن که بدن یعنی همین ۷۵ تومنو هم ندارن چه برسه به هزینه های بستری و دارو و ... خب دیگه.. این جوریاست دیگه... هفت هشت ماه هم بود که گلودرد مزمن داشت و نمی دونم تو گلوش زخم می شد٬ چی می شد که حتی پیش ای ان تی هم رفته بود و چند دوره درمان آنتی بیوتیکی گرفته بود .

**امروز خانومه بچه شو آورد ٬ احتمال ۹۹٪ دیاپر راش* بود(چون پلاک هاش خیلی گسترده و برجسته  بود اون یک درصد رو گذاشتم برای احتمالات بعدی ! ) ٬ بگذریم اولش که اومد گفت این ک. و نش قارچ گرفته.. حالا از اینایی نبود که ادم بگه خب ولش ٬ اصلا نمی دونه که باید به اون ناحیه بگه با . سن ٬ خب خیلی سانتی مانتال و اینا بود. تازه قیافشم خوب بود جدای از اون خنگی ذاتی که ته چهره اش داشت.. خب؟ بعد یه بار٬ دو بار٬ سه بار هی گفت: کو.... نش . آخرش من عصبانی شدم ٬ صدامو یه کم بردم بالا که: ک ... چیه؟ بگو با. سن.. دیگه بدبخت یه کم موند و اصلا هیچی نگفت.. خب یه جایی باید یاد بگیرن دیگه.. حالا خودمم گفتم یعنی اسمش رو؟ نه خیرم من وسطش نخطه چین گذاشتم ! پس نقفتم( =نگفتم ! )

**آقای گ . ورداشته همه صورتجلسه های مرکزو عوض اینکه بذاره تو زونکن ٬ گذاشته تو کشوی میزش. بعد پایشگر اومده اون وسط من خودکشی کنان و برسر زنان دارم دنبال صورت جلسه می گردم. خدایا چرا نیست؟ چرا نیست؟ ما داشتیم. بعد آقای گ. خونسرد خونسرد پشت میزش نشسته فعالیت گسترده ی منو نگاه می کنه دم نمی زنه... بعد من حالا از لای اون دفتر دستکا یه چیزی در آوردم نشون خانومه می دم.. اونم ول نمی کنه می گه: نه. ما اون صورتجلساتیو می خوایم که فقط پرسنل مرکز برای هم گذاشتید تو این صورتجلسه ها که بهورزها هم هستن. من با یک قیافه حق به جانب می گم: اوا ! نه ما هر دفعه واسه خودمون جلسه می ذاریم به بهورزا هم می گیم بیان! دیگه خانومه شاخ در اورده بود و جوابی نداشت که بده و  حرفی نزد. اما حرصم از این می گیره که آقا بعد دو هفته تازه امروز بروز دادن که تمام اون صورتجلسه ها تو کشوی میزشون بوده و فرمودن که:« اَه! من دیدم خانم دکتر دنبال چیزی می گرده ها.. نمی دانستم صورتجلسه ها ر ِ می خواد..» و بعد هرهر می خنده ..

** یاد اون روزا افتادم که این آریاهه به نمک می گفت: احمک ! AHMAK

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 0:5  توسط جوراب  | 

 

این باران های ریز ریز ِ پاییزی سرد٬  وقتی که عصرها از سر کار دارم بر می گردم٬  مرا می برد به سال ها پیش... سال های دبستان و من دخترکوچکی که توی خیابان سرد می رفت با کیف قهوه ای در دستش و یک بسته آلوچه ی ترش یواشکی توی مشتش و هر از گاهی یواشکی آلوچه و پلاستیکش را می لیسید..
این باران های ریز ریز ِ پاییزی ٬ وقتی که عصرها از سر کار برمی گردم٬ مرا می برد به سال ها پیش... و من که تند تند بادهای پاییز با گرد و غبارش را رد می کنم تا به خانه برسم و تام سایر و برنامه ی جوانه ها ببینم...
این باران های پاییزی ریز ریز٬ مرا بدجوری یاد خودم می اندازند...
من هنوز می خواهم که کودک باشم  و مدرسه بروم و درس بخوانم و مداد نوی زرزری بخرم و با آن مشق بنویسم و ذوق کنم و خوش خط باشم و دفترچه با جلد قرمز داشته باشم  و مامان بیاید دم در مدرسه دنبالم و توی باد سرد با هم برویم کفش بخریم.
من هنوز می خواهم که بعد از ظهری باشم و صبح مامان نرود مدرسه و با هم توی خانه باشیم و ظهر که می روم مدرسه ٬ مامان من را ببوسد و من املا بیست شوم و ...

من هنوز هم می خواهم که پاییز باشد اما من هم کودک باشم...

 



 

گاهی برای خودم می نشینم و فکر می کنم.. مثل آن زمان ها رویا پردازی می کنم و بعد خودم به رویا پردازی مسخره ی خودم می خندم. مثلا تازگی ها دوست دارم سیندرلا ( یا به قول بچگی های خواهرزاده ام سیندره ها ) باشم. نه برای خوشگلی و پسر پادشاه و اینها٬ نه... بلکه دوست دارم سیندرلا باشم و مثلا یک شب که کشیکم ٬ وقتی که حسابی خسته شده ام ٬ وسط مریض دیدن ناگهان نگاهی به ساعت بیندازم و بگویم:« اوه !خدای من!» و مریض بگوید: « چی شده ؟» و من بگویم:« نیمه شبه ! » و مریض هاج و واج بماند و من تند تند بگویم شبب خوششش و بدو بروم بیرون و سوار پراید ۱۴۱ آقا بحری بشوم و مریض ها همه با یک لنگه کفش کتانی کثیف٬ بیایند دنبالم و من فرار کنم و ساعت که دوازده ضربه را زد و تمام شد ٬ ۱۴۱ آقای بحری تبدیل به کدو حلوایی شود و من هم برای خودم خوش خوشان بروم خانه مان بخوابم...آخیییی چه کشیک خوبی می شود ها!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 22:26  توسط جوراب  | 

 

 ** خب به این اخلاقای مسخره من این هم اضافه شده که تازگیا فکر می کنم اگه کاری رو انجام ندم دیگه هیچ وقت فرصت انجامشو ندارم. مخصوصا اگه اون کار برای یک نفر دیگه بخواد انجام بشه٬ همش فکر می کنم ممکنه دیگه طرف رو نبینم... این شد که بعد از اینکه دو سه بار٬ آقای مموتی ( محمودی ) معلم هندسه ی دوران دبیرستانمو تو اون لوازم التحریری سر راهم دیدم ٬ و هر بار سر رفتن به داخل و سلام کردن مردد بودم٬ دفعه سوم دیگه دلو به دریا زدم و رفتم و بهش گفتم سلام. اونم فک کرد می خوام چیزی بخرم.. بعدش گفتم اومدم بگم که شما معلم من بودین و فقط خواستم سلامی کرده باشم و حالتونو بپرسم.. اونم منو یادش نبود مسلما ولی خب ذوق زده شد دیگه... اینو فهمیدم.. آخی..

** وقتی دبیرستانی بودم از درس خوندن بیزار بودم. مخصوصا  برای زیست خوندن و حفظ کردن تب می کردم اونم از نوع چهل درجه... خب می رفتم تو اتاق٬ کتابو که باز می کردم خوابم می برد. نمی دونم چه مرگی بود دیگه این.. بعد نه که برقا روشن می موند و صدایی از من در نمی اومد٬ مامانم اینا می اومدن تو اتاق ٬ می دیدن من خوابیدم رو کتاب٬ بعد می گفتن که بچه جان پاشو برو سرجات بخواب اینجوری دستت درد می گیره.. من بیدار می شدم غیرتی می شدم و با چشای خون گرفته می گفتم: چی؟ چی؟ نهههههههههه . من خواب نبودم من بیدار بودم.. چشامو بسته بودم داشتم تو دلم حفظ می کردم!! واای الان که یادم می افته غش غش می خندیم با خواهرم. چون بلااستثنا این برنامه هر شبمون بود تو خونه !! 
خب اینا رو گفتم که بگم ٬ چند شب پیشا رفتم خونه مِرمِری اینا.. البته مِرمِری نبود ٬ فقط مامانش بود .بعد رفتم تو اتاق به هوای درس خوندن.. بعد خب اونجا سرد بود منم لحافو کشیدم رو پاهام بعد دیدم پام گرم شد٬ بعد دیدم آخی چقد گرماش خوبه تا گردن رفتم زیر پتو٬ بعد خب خوابم برد دیگه...  بعد دقیقا مامان مرمری تا یه ساعت  دید صدایی از من در نمیاد٬ مث اینکه صدام زده من جواب ندادم.. که اومد تو اتاق دید بعععله من در خواب ناز به سر می برم.بعد که بیدار شدم رفتم تو هال بهم گفت خواب بودی مادر؟ دیگه این بار گفتم بله..( طبق عادت معهودم دیگه نگفتم : خواب؟ من؟ نهههه نهههه.. بیدار بودم داشتم درس می خوندم!!! ) یاد اون موقعها افتادم کلی خندیدم واسه خودم...

** پریروز تو درمونگاه ٬ همه مریضا مودب٬ با شخصیت٬ محترم٬ اصلا من تو کف بودم تا چند ساعتی . هر کی می اومد کارش که تموم می شد موقع رفتن کلی تشکر٬ تشکر. اصلا نمی دونم اون روز من خواب بودم یا بیدار بودم ؟

** یه بار یه خانومه اومد یادم نیست چیکارم داشت .آهان عمل جراحی کاتاراکت داشت و مهرارجاع می خواست. مهرشو که زدم گفت حالا یه فشارم ازم بگیر( این اخلاق همه مریضاست از بس فشار گرفتم کف دستم یه پینه کوچولو بسته .. اصلا عضله زده.. بعد من آخرش که فشار رو می گیرم. اما همیشه اول می گم فشار رو باید برید خونه بهداشت بگیرید.) خلاصه به این هم همینو گفتم. اما بعدش که داشتم می گرفتم دیدم یه ۲۰۰ تومنی دراورد که مثلا پول فشارشو بده. حالا من هی می گم که پول نمی خوام.. پول نمی گیرم . پول ویزیتتو دادی . مگه ندادی؟ کوگوش شنوا؟ اونم از اون طرف می گه : نه.. نه .. تو زحمت کشیدی درس خوندی الان داری فشار منو می گیری . نه نه باید پولو بگیری.. خلاصه از اون اصرار از من انکار.. بعد دیدم قربون صدقه کنان داره می ره. منم دلم نیومد پولو گرفتم. الان یادگاری نگه داشتم. شایدم انداختم تو صندوق صدقات..

** یه بارونی دیدم تو بوسینی٬ خیلی خوشکل بود. خیلی عاشقش شدم.. فقط الان دوست ندارم صدوهفتادوپنش تومن بدم برای بارونی. تازه دوروز دیگه حراجش می کنن کلی دلم می سوزه.. اما خب٬ من الان می خوامش خب.. (ولی نمی خرم).

** فعلا بایستک.. راستی من سلام نکردم هاا بعد مدتها.. سلااااااااااااااامم

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 21:28  توسط جوراب  |