تبليغاتX
جوراب پاره و انگشت آزاد

جوراب پاره و انگشت آزاد

نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی

 

می خواهم که برف ببارد. همه جا سفید شود. همه چیز ساکن شود و من دانه دانه های برف را توی مشتم بگیرم و ببینم که این زندگیست که توی دست های من آب می شود و فرو می ریزد.
خود زندگی.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 1:21  توسط جوراب  | 

 

**خوشگله؟ خوشگله مگه نه؟ خیلی خوشکله؟ آره؟ مرسییییییییییییی . خودمم می دونم که خوشگله! منو یاد اون قالب قدیمی ِ قدیمیِ دختراردیبهشتی می ندازه که اون موقعها «ع» و « لطیفه» واسم درست کرده بودن.. یادش به خیر سال ۸۲... اما الان اینو خودم درست کردم. البته خودم کار چندانی هم نکردم.از روی قالب ساز درست کردم. ولی خوشگله مگه نه؟

**یادش به خیر این برادرزاده جان ما که به دنیا اومده بود من پیش دانشگاهی بودم سال ۷۵.. بعد این همه سال هنوز دوستای قدیمم منو که می بینن حتی اگه بعد سالها باشه اول از همه می پرسن برادرزاده ات حالش خوبه؟ مثلا تو همین درمونگاهمون یه همکار جدید اومده بود که مثل اینکه فقط پیش دانشگاهی رو باهامون توی یه مدرسه بوده.. من اولش نشناختمش. اونم گفت تنها چیزی که ازتون یادمه اینه که عمه شده بودی و زنگ تفریح اومده بودی پیش دوستاتون که تو کلاس ما بودن و اون حالت و قیافتو هنوز یادمه! من خودمم یادمه که سر کلاس زبان نشسته بودیم از دفتر یک کاره اومدن بهم خبر دادن که عمه شدی. منم که خب بچه زرنگ مدرسه! همه می شناختنم..ذوق و خوشی و سرمستی مو تا زنگ تفریح نگه داشتم و زنگ تفریح همه ی مدرسه دیگه فهمیدن! ( ما از یه مدرسه ی دیگه به اون پیش دانشگاهی اومده بودیم و بچه های قدیمی کلاس همه تو کلاسای مختلف پخش شده بودن)
همه اینا رو گفتم که بگم این بچه فسقلی الان کلی بزرگ شده. قدشم از من بلند تر شده.. شده ۷۳/۱...تازه سیبیلم در آورده.. اون وخت من چی؟ من هنوز همون قدی موندم.. یعنی من الان پیر شدم؟؟
تازه اصلنم که یادم نمی ره به عینک هم می گفت: عینخ!

** یه بچه هه هست اسم مامانش هست تیر ِ ماه ( TIRE MAH ) .. نه بابا اسم واقعیش که نیست. این  مامانش که باردار بود وقتی می اومد برای کارای بهداشتی و مراقبت بهش که می گفتیم تاریخ زایمانت کیه؟ می گفت تیر ِ ماه!!! خب همین هم روش موند. حالا بچه هه به دنیا اومده.البته اردیبهشت به دنیا اومده ها..اون تیرِ ماه اشتباه بود!! اوشی موشی ناسی ناسی. خیلی خشکله.ناناسی چشاشم آبیه.. تا میاد درمونگاه همه یکی یه عکس ازش می گیرن. منم گرفتم ازش. اما می دونین چیه؟ این بچه خیلی ساکته. به خدا اب نورمال ساکته... این مامانش یه کاری داشت اون روزم درمونگاه خلوت بود من این بچه رو بغل کردم بردم این ور٬ اون ور٬ همه بغلش کردن همه هم غریبه ٬جیکش در نیومد..وا ا..  از دیوار صدا در اومد از این نیومد.. بعد فرداییشم تیرماه اومد من بچه رو باز بغل کردم به مامانه گفتم ازمایش هیپو تیروئیدی دادی؟ که گفت اره بعد بچه هه رو بردم همه رفلکساشو چک کردم.. دیدم نرماله . دیدم تنها با من مونده تو اتاق عین خیالش نیست.. وااا .. یهو یه شکلک ترسناک دراوردم دیدم نه همینجور با دهن باز نگاه می کنه.. بعد قلقلکش دادم یه کم پاشو تکون داد .. تازه اصلنم نخندید.. بعد د و تا پشت هم پخ پخ کردم دیگه خیلی وحشتناک شده بودم دیدم بچه هه گفت اووووههه.. بعد همین! دوباره ساکت شد با دهن باز منو نگاه کرد.. تازه بازم اومد بغلم. حالا موندم الا و للا که این بچه مشکل داره. تازه قیافشم با اینکه خیلی خوشکله یه کم ناراحته.عین این افسرده ها.. خب من چیکار کنم به هرکی می گم همه می گن بچه آرومه دیگه.. مامانشم همینجوریه.. آروم اخه در این حد؟ والهه خواهرزاده من از دیوار راست بالا می رفت هم سن این که بود..
تازه بابای این بچه هه هم ۵۵ سالشه ها.. می گم نکنه یه مشکلی داره؟

** یه سوال از اهالی فن. من این قالبو که درست کردم الان بخوام لینکامو که بذارم باید دونه به دونه وارد کنم؟ یعنی راه دیگه ای نداره؟ رفتم مث اون قالب قبلیه ٬ بذارم تو قالب وبلاگم دیدم نشد و لینکی اومد تو این قالب؟ هان؟ یه راهنمایی ای چیزی.. تازه بیست تا لینکم بیشتر قبول نمی کنه...

فعلا بایستک!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 16:43  توسط جوراب  | 

 

 

اون بچه هه گل گلیه دیروز اومده بود درمونگاه٬ گوشش درد می کرد. کلی با احتیاط و ناز و نوازش باهاش برخورد کردم که یه وخت بهم نگه حمال و اینا.. اما خب معاینه گوش داشت و نمی شد که گریه و جیغ نزنه.. بعدش تو دلم گفتم آخیش بهم فحش نداد.. اما داشتم داروشو می نوشتم شنیدم که یه چیزی گفت مثل : موخور٬  ٬ بوخور ٬ یه همچین چیزی .. بعدشم مامانش دو سه تا زد تو دهنش.. خب از اون روزه تا حالا دارم فحشا رو تو دلم مرور می کنم. به نتیجه ای نرسیدم که چی بهم گفته.. ( جز یه چیزی ! ) .. به ظر شما همونه آیا  یا یه فحش جدیده.. تازه مامانش گفت از پسر عموشم یاد گرفته !  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 13:21  توسط جوراب  | 

تعطیلات خود را چه کردید؟

 

 

آخییییییییییییییی تعطیلیای من تمون شد! من ظهر پنشنبه هفته قبل رفتم مرخصی بعدش سه شنبه برگشتم اما ۴ شنبه و پنشنبه با اینکه کامل رفتم سرکار و حتی عصر ۵ شنبه کشیک بودم اما خب چون مرمری بود و مهمونی بود و همه چی خوب بود٬ خب سر کار رفتنم خوب بود دیگه.. اما از فرداااااا باید دوباره بریم سر کار و اینا. تازه چون دو تا کشیکمو انداختم عقب که برم مرخصی هنوز اون دو تا کشیک موندن٬ که این از همشون بدتره.... خب عب نداره .

تازشممممممممممم از همه قسمتای ماجرا اگه گفتین کدوم بهتر بود؟ نه خیر.. نمی تونین بگین دیگه...خودم می گم نمی خواد زیاد فکر کنین ما سه شنبه رفتیم سان سوووووووووووووز  .. وای خدای من مرسی از مرمری که باهام اومد تا سانسوز. چون تا اونجا رفتن خیلی سخته و منم خیلی دلم برای اونجا تنگ شده بود. سه شنبه ساعت ۵ صبح از تهران حرکت کردیم به سمت منجیل و بعدشم که رفتیم سمت سانسوز و مرمری کلی تعجب کرده بود که این چه جایی بود من توش طرح می گذروندم و  اون خونه ی درمونگاهمونو بهش نشون دادم و  رفتیم پایین درمونگاه .. متاسفانه اون تنه درخته که جای پل اونجا بودو برداشته بودن و دیرمون هم شده بود و نرفتیم اون پایین که انقد قشنگ بود. درمونگاه که کلا سوت و کور و کسی نبود جز پزشک و سرایدار و خانوم س و خانوم ر رفته بودن یه جای دیگه... رفتیم قلات تا دم مغازه حاج باقر جونم.. مغارش بسته بود . خونه روبرویی درش باز بود همینجوری گفتم حاج باقر نیستن؟ گفت نه.. گفتم روغن زیتون می خواستم گفت ما نداریم اگه می خواین از ... بگیرین. گفتم نه. اخه حاج باقرو می شناختم. یه کم نگام کرد و یهو گفت ببخشین شما خانوم دکتر نیستین؟  گفتم اره بدو بدو رفت تو خونه گفت بذارین حاجیو صداش کنم  بعدش دیدم حاج باقر لنگ لنگان اومد بیرون آخییییییییی  دیگه کلی اصرار اصرار که بیاین تو  ولی خب من خجالت کشیدم و  مرمری هم که  اون لحظه عینک افتابی زده بود نمی تونستم چشاشو ببینم ! آخه بعدا بهم گفت که دوس داشته بره ... بالاخره خیلی اصرارمون کردن ولی من روم نشد اخه داشتن قربونی می کردن همش حس می کردم نکنه مزاحم باشیم.. بعدشم موقع رفتن بهمون یه کیسه ازین انجیر های خشک دادن.. یادش به خیر اون موقع همش مریضا واسم ازینا می اوردن..

بعدشم رفتیم آ... آقای احمد/ ی کلی اصرارمون کرد و کلی زحمت کشیدن خونوادگی و کلی حسابی خجالنمون دادن  و ناهار اونجا موندیم  آخیییییییییییییییی .. خیلی خوب بود و خاطرات قدیمم زنده شد و خیلی خوشحال شدم. اما خب خیلی از این همکارامو ندیدم چون تعطیلی بود و نشد ..

بعدشم از جاده رشت برگشتیم... عکسم تازه گرفتیم. اما باید یه رم ریدر بخرم بعدش براتون می ذارم عکسامو باشه؟

این بود انشای من درمورد یک روز تعطیلی خود را چه کردید که ما به روستای سان سوز جان رفتیم. با تشکر از معلم مهربان و شوهر عزیز تر از جان که ما را در این راه یاری نمودند.

 

آخ جون امشب زلیخا آی زلیخا با این همه خاطر خواه... بگو تو راستی راستی یوزارسیفو واسه چی می خواستی؟ پوتیفار به اون خوبی ...


ما پریروز پایش پزشک خانواده داشتیم... بعد یه ایتمی داره که درصد ارجاع به ازمایشگاه و درصد ارجاع به رادیولوژی برای هر پزشک توی مرکز رو خواسته و دقیقا برای هر پزشک جای خالی گذشته.. آقا ما یه هفته بود به این همکارمون توی درمونگاهمون می گفتیم آقا جون چرا میانگین می گیری کلی حساب می کنی ؟ه تفکیک هر پزشک خواسته. اصلا وقعی به این گفته های ما نمی نهاد!. مام گفتیم داریم برات.... بعد روز پایش اومده اون برگه که میانگین گرفته رو نشون داده به پایشگرا اونام دیدن زیاده   برای هرآیتم از ۵ نمره به هر دومون دادن ۴ .. منم دیدم من بیچاره این همه با این مریضا کل کل می کنم که درصدام زیاد نشه الکی الکی داره نمره ازم کم می شه گفتم ببخشید ها ببخشید نباید اینا به تفکیک باشه؟ اونام گفتم بله اما متاسفانه شما به تفکیک ندارید و میانگین کل رو گرفتین. منم گفتم نه خیر من درصد های خودمو دارم. رفتم دفتز سبزم اوردم( ماجرایی داره این دفتر ! ) بعد حساب کردن دیدن من خیلی هم خوبه درصدام بعدشم من  هردو تا رو ۵ شدم... دل همه بسوزه. اگرم به همکارم برخورده باشه هم اصلا به من مربوط نیست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 14:51  توسط جوراب  | 

 

وام ازدواجمو ! بالاخره گرفتم. حالا موندم با این مبلغ کلان ( یه تومن ) چه کنم؟ به آناهیتا که می گم می گه: برا تو که کاری نداره . یه روز برو یه فروشگاه لباس ترجیحا بنتون ٬ بعدش خوشحال و خرم برگرد خونه! به همین راحتی ! به همین خوشمزگی!
خب بابا من با این پول چی می تونم بخرم؟ دو دست لباس با مخلفات هم نمیشه خرید ....

حالا می خوام اون خودکار جادویی* مو بزنم به خودم برم یه بیست سی سال عقب تر ٬ بعد با این پول همه لوازم و ملزومات زندگیمو بخرم با یه  بی ام  و ایکس تری.. بعد که یه کمم اضافه اومد پس انداز کنم شاید چند سال دیگه خونه هم خریدم ... خوبه دیگه . نه؟

* = من بچه که بودم واسه خودم زیاد رویا بافی می کردم یکیش این بود که دوس داشتم یه خودکار جادویی داشته باشم که  وقتی می زنمش به خودم نامرئی بشم. از بس هم خنگ بودم دوست داشتم نامرئی که شدم اول برم خونه همکلاسیم که اسمش نگین بود ببینم چه طوری داره درس می خوه. اخه مامانم اینا هی می گفتن نگین اینجور ٬ نگین اونجور! منم که حساس... تنها ارزوم همین بود. بچه مثبت تو باشی!

 دوباره نوشتم = نه بابا لباس نمی خوام بخرم که.. چه خبره... کلا دارم می گم که مبلغ کمیه  اونم تو این دوره زمونه..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 23:17  توسط جوراب  | 

 

خیلی عصبانیم هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ... یعنی متنفرم الان. از کی؟ از همه.
اولا از اون مرتیکه ی... که اومده داد می زنه ٬بهم می گه تو  وظیفه داری بیای پایین مریض منو تو حیاط ببینی. منم از همه جا بی خبر  بعدشم می گه شنبه میام حسابتو می رسم.. حتما بیا یکی تو شنبه اونجا هستی یکی هم من ..

ثانیا از همکارم توی مرکز که با این و اون رودر وایسی داره هر کی هر چی بگه قبول می کنه. اما توی ماه قبل فقط ده روز رفته مرخصی و همینجوری همینجوری هم بعد از ظهرا رو که باید تا ساعت ۴ بمونه٬ فقط دو روز مونده...و هر وقت من بخوام برم مرخصی ٬ یه جوری برخورد می کنه انگار ناراحت شده.

ثالثا از اون آقای دکتری که توی روستایی که من کار می کنم مطب داره به عنوان پزشک عمومی و امر بهش مشتبه شده که متخصصه و هر روز مریض ها رو با یه طومار اعم از دارو و آزمایش می فرسته مرکز بهداشت ما که ما نسخه ی ایشونو وارد دفترچه کنیم و چون من این کارو نمی کنم اما همکارم توی مرکز  از شدت محافظه کاریش می نویسه٬ رفته همه جا پر کرده که چرا خانوم دکترتون ناز می کنه ! نسخه های منو وارد دفترچه روستایی نمی کنه؟
و بعد هم تمام سفتریاکسون های داروخانه های دور و بر رو تموم کرده از بس هر کی رفته پیشش گفته عطسه می کنم ور داشته چاهار تا چاهار تا سفتریکسون یک داده بهش. که چی مثلا؟ فک کرده هر کی سفتریاکسون بده علمش بیشتره یا چی؟
بچه چاهار ساله سر و مر و گنده از منم سرحال تر رو اون روز مامانش آورده با یک کیسه دارو هم سفتریاکسون یک گرمی داشته ( عضلانی ) هم سفازولین .( خب من نمی دونم برای چی . کاری هم به این موضوع ندارم). اما ما توی مرکزمون سفتریاکسون رو فقط داخل سرم می زنیم برای مریض. بخشنامه ایه که اومده. همراه مریض الا و بلا که اینو به بچه من عضلانی بزنین . الان نمی تونم برم مطب آقای دکتر ساعت ده باز می شه الان ساعت نه هست و من بعدش بچه مو باید بفرستم مهد! بهش می گم نمی شه .. و تو دلم به این موضوع فکر می کنم که خود آقای دکتر که این دارو ها رو تجویز کردند چرا ریسک تزریقشو متقبل نمی شند؟ اما چیز خاصی بهش  نمی گم  و فقط می گم ما طبق بخشنامه خودمون عمل می کنیم و همراه مریض قهر می کنه و می ره که چرا با اینکه این دارو رو متخصص نوشته و از شما بیشتر بلده شما تزریقش نمی کنین..
فرداش آقای دکتر زنگ می زنه مرکز و با من کار داره با توپ پر که شما چرا شانتاژ ایجاد می کنین و تزریقات منو انجام نمی دین؟ و ... و منم که بی زبون ( به قول مرمری فقط خونه ظالمم ! ) بهش می گم وای نه من چیزی نگفتم!

خب من حق ندارم عصبانی باشم؟

از اون طرف می رم کار بهداشتی کنم.. یه بچه ۱۷ ماهه داشتیم که سه ماه بود وزنش رو ده کیلو ثابت مونده بود و افزایش رشد نداشت مادر گرامیش می فرمودند من حوصله ندارم بهش غذای کمکی بدم فقط شیر می خوره ! کلی با اون سر و کله زدیم ماه بعد یعنی ماه چهارم وزنش هفتصد گرم اضافه شد...
حالا نشستم تو اتاق مامای مرکز میاد می گه خانم دکتر توی روستای ت.. یک مورد حاملگی داریم ناخواسته هست البته ولی مادر شیرده هست و بچه سوء تغذیه داره و وزنش بالا نمی ره و فقط هم شیر مادر می خوره و غذای دیگه ای نمی خوره. فوری می فهمم که همین دختره ی ... هست و تا میاد تو چشمم هم به جمالش روشن می شه..
  بهش می گم  روش جلوگیری از بارداریت چی بود؟ می گه هیچی طبیعی! خونه بهداشت بهم قرص می داد ولی نمی خوردم!
می گم چرااااااااااااااا؟
می گه وااای خب ما خیلی دقت می کردیم! ما مطمئن بودیم که من حامله نمی شم. اخه شوهرم خیلی دقت می کرد! الان هم من هم شوهرم خیلی تعجب کردیم.. اخه می دونین مطمئن بودیم که اصلا من حامله نمی شم. نمی دونم چرا اینطوری شد.. حالا از بس دقت کرده بودیم الان شوهرم به من مشکوک شده !!!
تو دلم می گم مرده شور تو و شوهرتو و دقتتو نو همگی رو  با هم ببره....نه بابا حالا نبره فعلا حوصله مرگ مادر باردار ندارم....

عصبانیم هاااا

بایستک.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 12:16  توسط جوراب  |