می دونی الان کجایم؟ می دونی توی چه حالم؟
تو جاده ی شمالم .... تو جاده ی شمالم
با این دوست ٬با اون دوست٬ توی جاده ی چالوس
داریم بوق می زنیم٬ کورس می ذاریم با یک اتوبوس!!!! 
از این دشت به اون دشت ٬رسیدیم به کلاردشت !
سوغاتی برات چی بیارم موقع برگشت ؟
ازین شهر به اون شهر ٬عجیب جای تو خالی
عجب حالی داره خوردن اشپیل و باقالی
چلوکباب و ماهی و غذاهای شمالی
دنیا نداره هیچ جایی رو به این باحالی
می دونی الان کجایم؟ می دونی توی چه حالم؟
تو جاده ی شمالم .... تو جاده ی شمالم
پوووف !!چقد تو اون مهمونی دوره ی خانوم ق ٬ با این اهنگه با همکارم قر دادیم دیگه هی می گفتیم جاده شمالو بذارین ما بیایم وسط.. بعدشم کلی هی می خندیدیم به مسخرگی اهنگه همه می گفتن جواده ما فقط می خندیدیم.. خیلی خوش گذشته بود.. بعدشم هم من هم همکارم کلی دنبالش گشته بودیم پیداش نکردیم...
تا اینکه چند روز پیشا سر صب رفتم درمونگاه ٬ دیدم همکارم می گه بلو توثتو روشن کن .. روشن کردم دیدم ووووووه جاده ی شماااال!!! دوباره کلی خندیدیم..
تا به حال هیچ آهنگ با خواننده ی مسخره جوادی خنده داری نتونسته بود این قد منو شادم کنه .. خلاصه که مام دلمون با چه چیزایی شاد می شه الکی می خندیم.. با اون خواننده ی بد صداش!
** پریروزم از اون روزای خوب درمونگاه بود که همه ی مریضا بعد ویزیت ازم تشکر می کردن.. یا مثلا می یومدن تو اتاق می گفتن وای مرسی اون دفعه خوبمون کردی.. یه آقاهه با خانومش و دو تا دختراش اومده بود . مث اینکه دفعه قبل که اومده بود با سردرد مزمن و اینا که من تشخیص سینوزیت گذاشته بودم و درمان شده بود و این دفعه که ۴ نفری اومدن اول از همه گفت بهم : که من می خوام قبل هرچیزی ازتون تشکر کنم که من واقعا خوب شدم من دکتر مغز و اعصاب و چشم و اینام رفته بودم که نتیجه نگرفته بودم و حالا هی توضیح می داد و زنشم اونجا با دخترش این پا و اون پا می کردن. خب دو تا دخترا رو معاینه کردم نوبت خود آقاهه شد یه بار دیگه تشکر کرد .. بعدش دوباره ویزیتش تموم شد یه بار دیگه داشت تشکر می کردم که دیگه دیدم خانومه عصبانی شد. من که ندیدم ولی حس کردم شاید چش غره داره می ره که دیدم خود آقاهه می گه خانومم می خنده بهم٬ من دارم تشکر می کنم.. خلاصه که خانومه ی حسوووود !
حالا یکیم ازمون تشکر می کنه ها !
** گفتم که دوستام اکثرا پیرمرد پیرزنان.. همیشه همه جا اینجوری بوده.. گاهی اوقات خانومی می اد یا آقایی می یاد می گه خانومم یا شوهرم کلی ازتون تعریف کرده .. گفته برو پیش دکتر درمونگاه! 
** یه چیز دیگه هم می خواستم تعریف کنما.. یادم رفت..
** خب فعلا برم یادم افتاد میام می نویسم.. من دیگه سال نو رو تبریک می گم خیلی خیلی زیاد و اینا و به همه دوستای عزیزم توصیه می کنم که بچه های خوبی باشن و دست به آتیش چارشنبه سوری نزنن و زیاد آجیل و شیرینی نخورن و مواظب خودشون باشن خلاصه مسافرت هم که اومدن زیاد غذای بیرون نخورن و با خودشون داروهای اولیه رو بیارن . کلا زیاد مریض نشن دیگه.. اخه ما تو عید کشیکیم... ( من هفته دومه کشیکام و یه دونه هم سیزده بدر کشیکم) برا همین می گم! خلاصه هفته اولو که کلهم نیستم.. ولی از هفته دوم هیشکییییی نباید مریض شه هااااا ..
فعلا بایستک. طبق روال هر سال روز ملی شدن صنعت نفت مبارک. ایشالا همیشه شاد باشیم.
من کامنت برای خیلی دوستان نذاشم. از همین تریبون ازشون عذرخواهی مفصل می کنم و دستای گرمشون رو می فشرم.. حالا بعدا میام می ذارم ولی کلا همه وبلاگا رو می خونم.. یعنی وبلاگ خون قهاری هستم.. و یه توانایی عمده ام هم شناسایی افرادیه که قبلا یه جا دیگه می نوشتن بعدش رفتن یه جا دیگه به صورت ناشناس.. وای انقد کیف می ده یهو بفهمی اه ٬ این وبلاگه ٬ همونه !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 20:0  توسط جوراب
|
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیـدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم *
برای اون مسافرت طولانی زمینی برای خودم پیش بینی کرده بودم و برنامه ها چیده بودم که دوتا کتاب از مارکز رو با خودم ببرم و تو راه بخونم و ام پی تریمو پر کنم از آهنگ ٬ مخصوصا اهنگ های آبا و بعد هم تکستشونو از اینترنت بگیرم و تو راه برا خودم کلی کیف کنم و اینا...
خب عوض این کار انگار مجبورم ام پی تیریمو خالی کنم و همشو پر کنم از ترک های لیسنینگ زبان و بعد هم کتابشو بردارم با خودم ببرم و بقیه راهو انگار مجبورم لغت حفظ کنم و بشینم تکلیف انجام بدم!
کف اتاق پر شده از کتابای زبان و دیکشنری و لیست کشیک و روپوش سفید و خودکار و مداد و...
نه کلاس خطم رو ادامه دادم نه هیچی و تازه در عین حال منتظرم که ریفرنس های امتحان رزیدنتی ۸۸ بیاد.. نیومده هنوز؟ دوستم زنگ زده به یکی ازین موسسات و گفتن با تخفیف ۲۰ درصدی هزینه کلاسا یک میلیون و بیست هزار ! تومن می شه...به جهنم من که نمی تونم برم کلاسا رو ٬ چه فرقی داره برام که هزینش چقد باشه...
کاش معلم زبان می شدم حساب کردم دیدم معلم زبانم ماهی شیش تومن درامد داره... نوش جونش ..
انگار نه انگار اسفند داره تموم می شه .. من هنوز حس می کنم تو ماه بهمنم هنوز... نمی دونم چم شده؟ حس عید ندارم به هیچ وجه.. واقعا نمی دونم چه مرگم شده تو خیابونا که می رم ٬ خانوما رو می بینم که واسه عید خرید می کنن٬ بچه ها رو می بینم که گریه می کنن و وسط خیابون عر می زنن ٬ ماهی قرمزا رو می بینم.. دست فروشای کنار خیابونو می بینم.. گل فروشی ها .. گلای مصنوعی و طبیعی.. سنبل ها رو می بینم.. سبزه ها رو..همه چی مث سالای قبله .. همه چی هست.. اما انگار یه چیزی کمه. شاید واسه من اینجوریه.. شایدم واسه همه.. احساس می کنم اون شور و هیجانی که باید باشه نیست.. احساس می کنم که کمه.. احساس می کنم ...
خسته ام.
* شعر از سعدی
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 0:45  توسط جوراب
|
آقا شبیه گربه نره است٬ جدی می گویم. قد کوتاه ٬ شکم گنده با پتوز *پلک چشم چپ و عینکی با قاب مشکی ضخیم و شیشه های بنفش و بندی که از دو طرف عینک آویزان است و دستکش موتور سوارها را به دست دارد و ۵۵-۶۰ ساله به نظر می رسد.
خانم٬ ۳۸-۴۰ ساله است .منتال ریتارد* است و سابقه ی سقط های مکرر در ازدواج های قبلی اش دارد سابقه ی خاصی از او نداریم. حرف نمی زند٬ اگر هم بزند با ایما و اشاره. قد کوتاه تر از آقاست و پاچه ی شلوارش را توی جورابش کرده و روی مانتویش کاپشن قرمزی پوشیده که فقط دو سه سانت از مانتو بلندتر است با کفش تابستانی و به همه نگاه های خصمانه ای می اندازد و پشت شوهرش قایم می شود.
خانم باردار است.. دقیقا نمی دانیم چند هفته است چون نمی تواند تاریخ صحیحی برای ال ام پی بدهد.. تخمینا ۱۴ هفته! با درد شکم٬ لکه بینی و آبریزش آمده است..
آقا هرکسی را که می بیند توضیح می دهد که :« این خانم بسیار مشکل داشته است.. من به این خانم بسیار کمک کرده ام. این خانم گوشه ی خیابان افتاده بوده است و من برای کمک او را به خانه ی خودم آورده ام ! وگرنه این خانم که چیزی نمی فهمد!عقب مانده ی ذهنی است !»
آن قدر آقا این حرف ها را تکرار کرد که آخر سر مامای مرکزمان بهش گفت:« دستتان درد نکند. محبت کردیدو انسانیت! اما دیگر چرا حامله شد؟»
آقا گفتند:« خواستم در خانه سرگرمی داشته باشد!»
خانم را اورژانسی ارجاع دادیم و سونو گرافی نوشتیم...بعد از دوروز مطابق معمول بهورز را فرستادم درب منزل. برگه ی سونو گرافی را برایم می خواند: « جنین هجده هفته ی سالم با ضربان قلب منظم !»
وا می روم.. چرا دروغ بگویم؟ از خدا پنهان نیست. از شما چرا پنهان باشد دوست نداشتم آن بچه به دنیا بیاید . شاید ترجیح می دادم نیروهای بیرونی ( شاید چیزی که می گویندش کائنات ٬ شاید هم چیزهای دیگر) دست به دست هم دهند و نگذارند کودکی به دنیا بیاید تا سرگرمی دست مادری منتال ریتارد و پدری خودخواه شود!
نمی دانم شاید اشتباه می کنم.. آن زن هم حق دارد مادر شود حتی اگر منتال ریتارد باشد..بله حق دارد. اما من سهم آن کودک را از زندگی بیشتر می دانم.. چرا دروغ بگویم به نظر من آن کودک سهم بیشتری نیاز دارد تا مادرش..
من حق را به کودک می دهم!
پتوز پلک= افتادگی پلک
منتال ریارد= عقب مانده ذهنی
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 22:30  توسط جوراب
|
دیروز رفتم یه جایی که مامان مرمری معرفی کرده بودشون.. خانومه تا منو دیده بهم می گه: « کی منو بهتون معرفی کرده؟» می گم مادرشوهرم
سرتا پامو نگا می کنه بعد می گه: « الاااااااااااااااااااااااااااااااااهی ! تو شوهرم داری؟ » 
منم می گم اینجوری نگام نکنین سندوسالی !!!! ازم گذشته هااااا
ولی خداییش خب دیگه کوچیک به نظر می رسم ولی نه دیگه اینقد که![قهر]
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 22:5  توسط جوراب
|
همکارمون امروز بهم گفت: اون هفته ای که مرخصی گرفتی شوهرت مرخصی نگرفت؟
من: نه!
اون چرا؟
ـ خب برای چی بگیره؟ کار داشت باید می رفت سر کار خب
ــ نه دیگه شما رفته بودی اونجا ٬ اون باید قاعدتا مرخصی می گرفت تا پیش شما باشه!
من:چییییی؟ نه تو رو خدا ٬( مگه دمبم به دمبش بسته بود؟ ) خب ما که همش همدیگه رو می دیدیم ٬ دیگه چرا سر کار نره صبح ها رو؟ تازه بهش مرخصی نمی دادن
اون: ما که این جوری فک نمی کردیم این شدیم.. وای به حال شما!!!!
پی نوشت: ایشون از همسرشون جدا شدن! منم تو دلم گفتم یحتمل چون اینطوری فکر نمی کردی این شدی!
کلا اون هفته چند روزی درمونگاه نبودم.. برکه گشتم ( یعنی منظورم اینه وقتی که برگشتم!) دوستام سراغمو می گرفتن... منظورم پیرمرد٬ پیرزنای درمونگاه بودن.....
کلا بعضیاشون که فلور نرمال درمونگاهن... یه پیرزنه هست ٬ درمونگاه که میاد اصلا پذیرش نمی ره مستقیم سرشو می ندازه پایین٬ میاد تو اتاق من.. کاری هم نداره که تو اتاق من مریض هست یا نه... نوبت موبت هم که یخدی... به قول خودش درد و مریضیشو من می دونم ! قبض مبض گرفتن هم تو کارش نیست... هر دفعه میاد می گه من سرم درد می کنه می دونی چرا؟ می گم چرا؟ می گه آخه چن سال پیش تصادف کردم سرم خورد به زمین.. یعنی این مکالمه هر دفعه تکرار می شه ها....
اون یکی پیرمرده هست امروز اومده ٬می گه من اینجا آمپول قرمز داشتم... ( ب ۱۲ ) می گم امروز تزریقاتمون نیست می گه خب من چکار کنم؟ می گم خب بشینین میام می زنم براتون... مریضمو که دیدم ٬می رم آمپولشو می زنم براش٬ بعد بلند می شه شلوارشو درست می کنه می گه : خب دستت درد نکنه و سرشو می ندازه پایین و می ره ...کلا پول تزریقات و اینا هم که هیچی!
اون یکی فلورمون ملک جمشیده تازه خودش که اومده هیچی٬ می گه یه آقایی هست تو محل٬ کلاه پوستی سرش می ذاره! بهت سلام رسوند! ( یکی دیگه از پیرمردا رو می گه )
عوضش ایشــــــــــــــــــــــون هنوز که هنوزه پیش من نمیاد و هر دفعه که میاد جلو همه بلند بلند ماجراشو تعریف می کنه و تاکید می کنه که :« اون داشت منو می کشت » و« من فقط پیش دکتر ن ( همکار دیگه ام توی درمانگاه ) می رم» و از بدشانسیش هر دفعه که میاد دکتر ن ۳-۴ روز پشت هم مرخصیه و ایشون می ره فرداش میاد باز دکتر ن نیست٬ ایشون می ره پس فرداش می یاد باز دکتر ن نیست و این سیکل تکرار می شود!
تازه اینو بگم برم که من می خواستم کتونی خوشگل قودقودی رنگ بخرم ولی نشد. آخه من یه کتونی خوشگل دیدم صورتی و خاکستری خیلی هم خوشگل بود خوشم اومد ازش٬ جناب مرمری خان جانمان فرمودن بیا بریم اون یکی نمایندگیش من ماشینو بدجایی پارک کردم.. رفتیم اون یکی نمایندگی٬ شماره سی و هشت نداشت منم دیگه گفتم اصلا اصلا اصلا نمی خوام!
عوضش دو تا کفش های هیلد شوز! ( همون پاشنه بلند دیگه
) خریدم باهاشون راه که می رم مثل لک لکی می مونم که دچار مرض و بیماری شده باشه و هی تو خیابون پیچ پیچ می خورم راه می رم!
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 23:9  توسط جوراب
|
باز گردد عاقبت این در؟ بلی
رو نماید یار سیمین بر؟ بلی
ساقی ما یاد آن مستان کند؟
بار دیگر با می و ساغر؟ بلی
نو بهار حسن آید سوی باغ؟
بشکفد آن شاخه های تر؟ بلی
دامن پر خاک و خاشاک زمین
پر شود از مشک و از عنبر؟ بلی
آن بر سیمین و این روی چو زر
اندر آمیزند سیم و زر؟ بلی
این سر مخمور اندیشه پرست
مست گردد زان می ِ احمر؟ بلی
این دو چشم اشکبار نوحه گر
روشنی یابد از آن منظر؟ بلی
شاهد جان چون شهادت عرضه کرد
یابد ایمان این دل کافر؟ بلی
جمله ی خلق جهان در یک کس است
او بود از صذ جهان بهتر؟ بلی
من خمش کردم ولیکن در دلم
تا ابد روید نی و شکّر؟ بلی
مولانا
چرا انقدر دلم گرفته؟ چرا انقدر خسته هستم؟...انگار آدمیزاد هر چه بیشتر داشته باشد بیشتر می خواهد... در تمام لحظه های خوب زندگیم هم همیشه چیزی هست.. چیزی که از آن ته مه های قلبم می آید و می آید و می اید... من شادی را دیر زمانیست که گم کرده ام... شادی های من گم شده اند و گویا هرگز پیدا نخواهند شد.. من دلم لبخند بی بهانه می خواهد و قهقهه از ته دل.. نیست.. نیست.. نیست.. کی گمشان کرده ام؟ نمی دانم.. چه زود بزرگ شده ام و از آن چشمان خندان و لب های کش آمده از خنده خبری نیست.. دیگر خبری نیست.. دوستهای نوجوانیم را می بینم.. همه بزرگ شده اند.. دیگر خبری از آن بی خیالی و آسودگی نیست... با همه هنوز دوستم.. با همه قرار می گذارم.. می بینمشان اما یک چیزی این وسط نیست.. صحبت های ما شده است از اینکه کی خانه می خریم؟ کی مدل ماشین را عوض می کنیم؟ محیط کار کداممان بهتر است؟ رزیدنتی قبول می شویم؟ نمی شویم؟ من نمی خواهم.. من نمی خواهم..من نمی خواهم.. من روزهایی را می خواهم که خودم بودم.. کودکی من گم شده... توی مجله ها و کتاب های قدیمیم.. توی روزهای نوجوانیم.. توی دست های خودم.. من گمشان کرده ام .. من گم شده ام و انگار پیدا نخواهم شد....
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 20:55  توسط جوراب
|