تبليغاتX
جوراب پاره و انگشت آزاد

جوراب پاره و انگشت آزاد

نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی

 

 خیلی چیزا  دوست داشتم بنویسم...اما اینتر نتم که وصل شد٬ دیدم انگار چیزی برای گفتن ندارم........

 گیج و مبهوتم و انگار همه چی یک خوابه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:22  توسط جوراب 

استاژر سابق و مدیسن من فعلیمون منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده که چه توقعاتی از رئیس جمهور آینده دارین؟ والا به خدا ما خیلی سطح توقعمون پایینه. هیچ توقعی نداریم فقط تنها چیزی که ازشون می خوایم اینه که بعد چهار سال  حداقل یه خاطره خوشی از خودشون به جا بذارن... همین!

خب تموم شد؟ ایممم خیلی وقت بود که می خواستم پست جدید بذارم ولی پست گذاشتنم نمی اومد. تو درمونگاه خودمون که اتفاق جالب توجهی نیفتاده و منم که جدیدا معتاد فیس بوک شدم و سرعت اینتر نتم که کم شده این روزا و جو اجتماعم که هیجان داره خیلی... وااای
آقا من موندم .. من الان انقد استرس دارم!  به جای این کاندیدا ها من استرس دارم.. والا من دیگه نوبرم.. مثلا الان دارم روز شماری می کنم زودتر شنبه صب بشه ببینم چی می شه... :))

خب دیگه چی بگم؟ پریشب کشیک بودم . همون موقع که مناظره داشت می داد و درمونگاه خلوت شده بود و اینا که از 115 یه پیرزن فرتوت ( حالا خیلی هم فرتوت نبود ولی با شکایت ضعف و بی حالی اورده بودنش ) رو آوردن که یه نامه بستری بیمارستان از دکتر بیرون هم داشت! خب من گفتم باید ببرین بیمارستان  اینجا که درمونگاهه . عروسش و نوه دختریش باهاش بودن  . گفتن حالا سرمشو وصل کنین سرمش بره اگه خوب نشد پسرش بیاد شاید بردیمش.. خلاصه منم هی می رفتم می اومدم. مناظره که کوفتم شد بعدشم اینکه بعد از اینکه یه بار به مریضه سر زدم دیدم دندون مصنوعی فک پایینشو در آوردن و فک بالاش ولی دندون داره ! بعئ این لب پایینش رفته بود تو. من داشتم به قیافه مریض دقت می کردم ببینم چه اتفاقی تو قیافش افتاده آخه تا دو دیقه پیش این شکلی نبود.. بعد عروسه برگشته می گه: « این همیشه همینجوری می شه . فک نکن داره تموم می کنه!! » وااای یعنی من موندم یه لحظه که چی بگم !  بعد گفتم به هرحال اینو با این وضع آوردین و نامه بستری هم داره باید اعزام بشه که گفت نه و نمی شه و مریضمون استرس بیمارستان و آمبولانس می گیره و  اینا .. خلاصه بعدشم یه ایل آدم اومدن شامل پسر پیرزنه ( شوهر همین عروسه ) داماد و دختر پیرزنه و  نوه و شوهر نوه و یه بچه هه هم اونجاها می پلکید .. خب من دیگه گفتم این همه ادم اومدن لابد می خوان ببرن مریضشونو بیمارستان فوق تخصصی ای جایی که دیذم نه! بغلش کردن خیلی شیک بردنش خونه! اصلا نمی دونم واسه چی اومده بودن پس؟

** بعدشم یه آقای حدودا 55 ساله رو یکی از بستگانش آورد . حالا مریضه آژیته بود و عرق کرده بود و تنها شکایتش این بود که دارم می میرم و تموم کردم. خب اون فامیله هم مثلا می خواست دلداریش بده هی داد می زد:« عمو اسفند! تو خووووووووووووووووووبیییییییی عمو! تو خووووووو بی عمو!  نه تو نمی میری! تو همه چیت خوبه.. واااای خانوم دکتر زنگ بزنم پسراش بیان؟؟ » بعد مریضه می گفت زنگ بزن فلانی بیاد. اونم جلو مریضه زنگ می زد که :« آیییییی بیااااییین حال باباتون خراااابههه !» (  لحن بالاسر مرده گریه کنان بخونین ).حالا هی بهش می گم شما بفرمایین بیرون دو دیقه می رفت بیرون دوباره می اومد گریه می کرد بالا سر مریض... با شک به ام ای ( سکته قلبی) مریضو سریع  اعزام کردیم... منم تا امبولانسمون بیاد بیدار موندم و مریض دیدم تا دیدم که به سلامت به بیمارستان رسیده و دیگه خبر ندارم که چی شد!

ساعت چهار صبح هم یه مریض اومده بود رفتم دیدم سرشو با دستمال گل گلی بسته .. می گم چی شده؟
سرم درد می کنه... دندونمو کشیدم امروز الان درد می کنه. نگاه می کنم نه عفونت داره نه چیز خاصی مشهوده! یهو مریضه می گه دندون بغلی درد می کنه! دندونمو اشتباه کشید! هی بهش گفتما این یکی درد می کنه گفت نه الا و للا این یکی درد می کنه! یه انبر! گذاشت زیرش تق دندون منو کشید گفت بفرما بیست تومن می شه.. وااای وااای سرم درد می کنه!
حالا من که نمی دونم درست بود حرف مریضه یا ه ولی کلا خنده دار بود خیلی.. منم بودم بیست تومن می دادم دندون نازنینمو اشتباهی می کشیدن ! سر درد که خوبه سکته مغزی و قلبی رو با هم زده بودم...

دیگه فعلا هیچی.. ای آقای مدیسن من مرسی از دعوتت سبب خیر شدی من یه آپی هم بکنم.

صد ساله می خوام چن تا لینک بدما.... هی نمیشه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 0:19  توسط جوراب  | 

 

دیشب درمونگاه س کشیک بودم. یه پسر حدودا ۲۰-۲۲ ساله رو آوردن با تشنج. گویا ۲۰ تا قرص ترامادول می خوره ( نه برای خودکشی٬ به قول دوستاش برای کیف و خوشی! ) و بعد می رن کافه و اونجا قاشق در دهان تشنج می کنه( موقع غذا خوردن و قاشق تو دهنش گیر می کنه! ) خلاصه کارای اولیه شو انجام دادیم و بعد اونجا یکی از دوستاشو که بین بقیه معقول تر ! به نظر می رسید و هی سرشو به نشانه تاسف تکون می داد ! و هی می گفت: نچ نچ جوونا چه کارایی که با خودشون نمی کنن رو انتخاب کردم ! و گفتم بیاد تو اتاقم تا برگه اعزامو بنویسم:

ــ خب٬ گفتی بیست تا ترامادول خورده؟
ــ بله٬ بیس تا٬ سی تا٬ همیشه عادتشه ٬ یه مشت می ندازه بالا.. ولی امشب بیس تا خورده .
ــ دیگه چی خورده؟
ــ دیگه هیچی٬ زنگ زد به من گفت بریم کافه .. منم رفتم.اونجا اینجوری شد
ــ چیزی نکشید؟
ــ چرا قلیونم کشید
ــ دیگه چی؟
ــ خب سیگارم کشید.... حالا سیگارو ننویس.. مامان باباش بفهمن بد می شه!!

ای خدااااااااااااااا یعنی اون وسط فقط سیگار نامحرم بود!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 23:48  توسط جوراب  | 

 

آقاهه بقیه پولمو بهم ادامس خرسی داد. در کیفمو که باز می کردم بوش می خورد به دماغم.. مث اون موقعا.. اما وقتی که خوردمش هیچیش مث اون موقعا نبود نه مزش.. نه عکساش.. اصلنم دلم نخواس به دستم تف بزنم عکسشو بچسبونم به دستم!

این یعنی همون که من خیلی بزرگ شدم؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 20:49  توسط جوراب  |