تبليغاتX
جوراب پاره و انگشت آزاد

جوراب پاره و انگشت آزاد

نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی

دنیای آدمها خیلی کوچک است. آدمهای بزرگ٬ توی همین دنیای کوچک هم سرگردانند.آدمهای بزرگ توی این دنیای کوچک٬ گم می شوند و همدیگر را٬ خودشان را ٬ و سایه شان را گم می کنند.

دنیای آدم های بزرگ بوی چرک و پول و قانون می دهد.آدمهای بزرگ توی دنیای خودشان گم شده اند و پیدا نخواهند شد.

از جمله ی رفتگان این راه دراز.......... باز آمده ای کو که به ما گوید راز؟
هان! بر سر این دوراهه از روی نیاز......چیزی نگذاری که نمی آیی باز !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:58  توسط جوراب  | 

 

امروز ۲۷ تیر بود و ما هنوز حقوق خرداد رو نگرفتیم. رییس اداره بیمه میاد برای پایش ( هرماه میاد ) ٬ دلم طاقت نمیاره و  بهش می گم :« آقای دکتر ! شما که حقوق ما رو نمی دید٬  ولی هر ماه پایشتون به راهه؟ » می گه : نه ما هشتاد درصدتونو اول هر ماه می ریزیم به حساب دانشگاه ( بماند که دانشگاه می گه نه ٬ بیمه پول نداده ! )
بعدم می گه : من الان کسی رو می شناسم که منتظره بیاد اینجا ( با زبون بی زبونی یعنی نمی خوای به سلامت! همینه که هست! )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:36  توسط جوراب  | 

 

دیگه نه به زمین اعتباری هست نه به آسمون...

حتی تصورش هم وحشتناکه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 22:32  توسط جوراب  | 

قصه های خوب برای بچه های خوب

 

تابستان های طولانی و کش دار و گرم کودکی ام ٬ بوی  زرد آلو و گیلاس داشت و کتاب های تو .

روحت شاد . هیچ وقت از خاطرم نمی روی آقای آذر یزدی مهربان .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 18:21  توسط جوراب  | 

 

دیروز یه پسره با باباش اومد درمونگاه و گفت برای روز قبل که سر کار نرفتم برام گواهی بنویس.البته خیلی مودب و با شخصیت به نظر می رسیدن اولش..  بهش می گم دیروز کجا بودین؟ می گه : هیچ جا خونه بودم اومده بودم شمال مرخصی با شرکت هماهنگ کردم ٬ گفت یه گواهی بیاری حله! خب چون اولش خیلی مودب بودن من اول یه کم من و من کردم ولی خب قانون مداری ام غلبه کرد و گفتم شرمنده ٬ ببخشیدا.. حالا من هی دارم معذرت خواهی می کنم باباهه هم هی می گه نع! اصلا اشکال نداره! اصلا خودتو ناراحت نکنی هااااا ! ( تو این فاصله من خنگ و خل هم فک می کردم باباش داره واقعا عذرخواهی می کنه٬ هی وسط حرفاش می پریدم می گفتم خلاصه ببخشیدا شرمندم و ازین حرفا... یکی نبود بهم بگه حالا دو بار معذرت خواستی بسه دیگه٬ حالا نگو اقاهه داشت باهام دعوا می کرد! من از بس خنگم نفهمیده بودم! خر بودن آخه تا چه حد؟؟ ! ) خوولاااصه باباهه که دیگه شروع کردن به گفتن که :« بعععله اصلا نارحت نکنی خودتو ها! این چیزا برا من موردی نداره! الان می رم یه چرخ تو شهر می زنم صد تا از این گواهیا می گیرم. یکی هم برا تو می گیرم! تازه اینجا بود که دوزاری درب و داغون من افتاد که خره! این داره باهات دعوا می کنه. دیگه نیشم که تا بناگوش باز بود بسته شد و مرده هم رفت تو کریدور درمونگاه! و اونجا شروع کرد به داد زدن! که در این درمونگاهو ببندین و اینا!!!
حالا ۱۰ دقه هم نشده زنگ می زنم به مرمری ٬ جریانو تعریف کنم واسش اونم بهم می گه اون گواهیه رو که اورد برات٬ نگهدار به درد می خوره یه روزی!

** امروز صبحم کشیک س بودم ٬ یه آقاهه ٬ مسافر بودن بچه ده سالشو آورده شرح حال می ده که این بچه از دیروز سردرد داشته و حالت تهوع و بی حال شده و دیروز بردیم درمونگاه ع سرم وصل کرده و خوب نشده. فشارشو بگیر! بچه رو نگاه می کنم ٬ بدحال نیست فقط یه کم بی حاله.. و رنگ صورتش زرد شده. به باباش می گم رنگشم زرد شده؟ می گه این خودش زرد چهره هست!  الانم آره زرد تر شده! می گم ادرارش پررنگ نشده؟ میگه نمی دونم فک کنم شده.. خب چیکار کنم شما بودین شک به فاویسم نمی کردین؟ می گم باقالی نخورده؟ می گه آره خورده ولی فشارشو بگیر! می گم چند تا خورده؟ کی خورده؟ هی می گه فشارشو بگیر! می گم بابا فشارشم می گیرم٬ شما بگو کی باقالی خورده؟ می گه دیشب! می گم از همون دیشب اینجوری شده می گه آره! حالا فشارشو بگیر! خلاصه به زور و زحمت فشارشو با کاف بزرگسال گرفتیم. خوب بود. می گم خب با توجه به اینکه باقالی خورده و بی حال شده باید بری ازمایش اورژانس بدی! به بچه هه می گه تو بیرون باش! بعد دو ورق قرص در میاره از جیبش٬ یه ورق استامینوفن کدئین٬ یه ورق کلونازپام٬ بهم می گه جلو بچه نگیا! این دیشب گفت سرم درد می کنه گفتم برو از تو داشبورد استامینون کدئین  بردار! این بچه هم رفته کلونازژام اشتباهی خورده.. دیدم هردو ورق قرصا دست نخورده است و فقط یه دونه از کلونازپامه براداشته شده٬ خلاصه حالا نمی دونم چرا باباهه هی می گفت :«جلو بچه نگیا نمی خوام بفهمه قرص اشتباهی خورده! برا همین الکی گفتم باقالی خورده!» 

بهش می گم اولا که به بچه کدئین نمی دن ٬ ثانیا هم که هرچیزی رو دم دست بچه که  نمی ذارن! می گه آره من اشتباه کردم حالا چه کار کنم معدشو شستشو می دی؟ می گم یه دونه قرص خورده اونم دیشب! الانم بیست ساعت ازش گذشته الان شستشو بدم؟؟؟؟ مطمئنی یه دونه خورده؟ بیشتر نخورده می گه ای وای نه بابا.. نگی بهشا می ترسه بچه! الانم مامانش غش کرده تو ماشینه!

 حالا بچه هه رو صدا می کنم٬ خودمم خل تر از باباهه شدم .. به بچه می گم باقالیه رو کی خوردی؟؟ بچه هاج و واج نگام می کنه هیچی نمی گه ! باباهه می گه دیشب هفت غروب! به بچه هه می گم خوابت می یاد؟ می گه نه! به باباهه می گم عب نداره! اون باقالیه!  الان جذب بدنش شده بهش مایعات زیاد بده بذار دفع شده اثرش هم کم می شه!

ولی خودمم هی خندم می گرفت خیلی جدی هی می گفتم باقالیه! باقالیه!

** وای خسته شدم برم زبان بخونم . بقیش باشه بعدا .. بایستک!

 

ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن ٬ زین آب های ناگوار

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 20:46  توسط جوراب  | 

 

الان من خیلی عصبانیم هاااااااااااااااااااااااا. کلا عصاب مصاب ندارم.

نصف شبی نشستم دارم چیز میز می نویسم. فردا هم کلاس زبان دارم و کلا لیسنینگو که بی خیال شدم. اون هفته آقا معلمم گفت خب برا لیسنینگ چی آماده کردی منم گفتم ویس کامپیوترم خراب شده !! نتونستم چیزی گوش کنم ! ( وا خاک عالم عین این شاگرد تنبلای تو مدرسه!   چه دروغ تابلویی هم !  ) فقط  زحمت کشیدم ریدینگا رو رید کردم و از ۵۰۴ قرار بود با لغتاش جمله بسازم که نساختم و از اون یکی کتابه هم سامری که ننوشتم و مسلما سامری ای که ننوشته باشی حفظشم خوب نمی تونی بکنی و کلهم فردا باید با خاک یکسان شم... حالا فردا تو درمونگاه یه خاکی به سرم می ریزم.. حداقل سامریو می نویسم  البته اگه این خیل عظیم مریضا بذارن ...

خداوندابه تمام مرضای اسلام شفای عاجل عنایت بفرماااااااااااا

** این دفترچه روستایی ها تا ماه قبل چه اعتبار داشت و چه تاریخ اعتبارش گذشته بود٬ پذیرفته می شدن. ویزیتشونم ۲۵۰ تومن بود. مثلا با یه دفترچه که اعتبارش تا سال ۸۵ بود می اومدن و هم براش ازمایش کل می نوشتی و هم دارو و هم فشارمم حالا یکی بگیر و حالا کف پامم قارچی شده یه نگاه بکن و حالا پدربزرگ شوهر خواهرمم داروی فشار می خواد اونم تو همین دفتر بنویس و اینا ... خلاصه... اما الان از اول ماه گفتن که حتما باید دفترچه ها تاریخ اعتبار داشته باشه و خیلی از مریضا اینو نمی دونن و میان می خوره تو پرشون مجبور می شن ۲۳۰۰ تومن ویزیت بدن ... خلاصه دیشب کشیک بودم درمونگاه ن ...ساعت ۵/۲ دیگه کم کمک رفتیم که یه لالایی بکنیم. تازه چشمون گرم داش می شد که زنگ زدن.. بدو بدو شال و کلاه کردم رفتم دیدم خدماتمون می گه نیا.. مریضا رفتن... حالا چرا؟ بعله موقعی که پذیرش می خواست اسمشونو بنویسه فهمیده بودن که تاریخ اعتبار دفترچه شون منقضی شده و یه کم که با خودشون فک کرده بودن دیدن که نه! حالا همچی هم بدحال نیستیم. می ریم فردا مهر اعتبار می زنیم میایم دکتر!!! معععععععععععععععععععععععععععع یعنی چی اون وخت ساعت دو و نیم نصف شب؟ هان؟ هان؟ هان؟

 

** آخی ! امروز یه پیرزنه اومد منو ببوسه... حسابی منو ماچ مالی کرد٬ هرچی  هم تف داشت مالید به پیشونی من! تازه فک کنم گاسترو انتریت هم  داشت...به همکارمون که می گم  یکی تف تفیم کرده ٬می گه لابد پیر هم بود؟ اخرش این پیرزن پیرمزدا یه کاری دست می دنا...( دوستای من تو درمونگاه٬ بیشتر بچه های زیر ۱۳ سال و بزرگسالای بالای ۶۵ سال هستن و همه اینو می دونن.. )

** یه خانومه اومده بچه ۹ ماهش مریضه.. دفترچه خودشم آورده.. حالا با من بحث می کنه که الا و بلا باید داروهاشو این تو بنویسی می گم باباجان عزیزم این که دفترچه زن سی و سه ساله اس من توش شربت اموکسی ۱۲۵ و قطره استامینوفن بنویسم هر ۴ ساعت ۲۰ قطره؟ با کمال رو می گه: آره عب نداره . دارو خونه قبول می کنه.. من می دونم.. می گم حالا ویزیتو با بیمه گرفتی عیب نداره داروی بچه رو که نمی شه تو دفترچه شما بنویسم.. خیلی با اعتماد به نفس نگاه می کنه و می گه:؟« نه اصلا هم ایراد نداره اون داروی بزرگساله که تو دفترچه بچه بنویسی ایراد داره به علت یک سری عوارض! اگه داروی بچه رو تو دفتر بزرگسال بنویسی که مشکلی نداره! » گفتم آها! اون وخت شما ده کیلو بیدی لابد ؟

خدایاااااااااااااااااا مرا از شر این جماعت راحت بنما!

 

**اون روز یه بچه ای مریض بود ...بعدش که ویزیتش کردم کارش تموم شده  موقع رفتن ٬باهام بای بای می کنه می گه: بازم میام پیشت!!

** کلا دلم گرفته از دنیای اطرافم   ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:35  توسط جوراب  | 

 

 

اون موقعها که مدرسه ها باز بود٬ هرروز صبحم با دیدن این منظره قشنگ شروع می شد. دیگه حرص نمی خوردم که چقد کوچه درمونگاه کثیفه.. کیف می کردم وقتی می دیدمشون. خیلی وقتا  دلم می خواست جای این دختر کوچولو باشم... هرروز صبح بابابزرگ پیرم کیفمو بگیره دستش و با اون دستشم دستامو بگیره تو دستش و با هم بریم مدرسه...تاااازه روزایی که بارون می اومد هم چترشو می گرفت بالای سرم تازشم...

حالا که مدرسه ها تعطیل شده دیگه نمی بینمشون.. دلم برای اون بابابزرگه تنگ می شه با نوه ش.

 فک کنم باید تلسکوپ بذارین عکسو ببینین... خب چه کنم اینجا اینجوری شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:59  توسط جوراب  | 

 

دل من گرفته زینجا

ز غبار این بیابان .....

هوس سفر نداری؟

همه آرزویم

اما....

چه کنم که بسته پایم....

 

 

 

پی نوشت: این بیابان اون بیابونایی نیست که بعضیا از اونجا گفتن نیومدیم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 23:59  توسط جوراب  |