تبليغاتX
جوراب پاره و انگشت آزاد -

جوراب پاره و انگشت آزاد

نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی

 

هیچ چیزی از تولد بیست سالگیم به خاطر ندارم.... حتی نمی دانم توی این روز مهم ( به زعم خودم ) کجا بودم؟ چه کار می کردم؟ سال ۷۸ بود.. شاید یکی از ان روزهای بهاری بود که بعد از آزمایشگاه میکروب٬ پیاده از خوبان با آناهیتا و آزاده برگشته بودیم و بعدش هم با آزاده دلخوش و بی خیال رفته بودیم کنار دریا و چیپس و ماست موسیر خورده بودیم و تنها فکر و ذکرمان این بود که دماغمان را اگر عمل کنیم چه شکلی می شویم و چه جوری از شر این ابروها ( که آن زمان ها برداشتنشان خیلی هم آسان نبود ) راحت شویم و اینها....
هیچ یادم نمی آید که بیست سالگی چطور شروع شد ؟ چطور ده سال گذشت و چطور من به اینجا رسیدم و چطور الان سه روز است که وارد سی سالگی شده ام..

 چه بگویم.. باورم نمی شود که سی ساله شده باشم... اما خب شده ام دیگر.... گریز ناپذیر است و در عین حال ترسناک... از سی سالگی کمی می ترسم.. اینکه روزها انقدر زود می گذرند..

بگذریم. تولد سی سالگیم را با سه روز تاخیر به خودم تبریک می گویم! ( البته اینجا٬ چون قبلا به خودم تبریک گفتم و کیک میوه ای خوردم و شمع سی فوت کردم و خودم از سن و سال خودم وحشت کردم ! )

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 23:42  توسط جوراب  |