دعااااا دعاااااا
یکی از خوبی ها ــ و شایدم بدی های ــ محل کارم اینه که اتاقم دیوار به دیوار اتاق تزریقاته و تقریبا همه ی حرفا و درد دلا و صحبتای مریضا رو موقع آمپول زدن می تونم بشنوم . دیروز یه پسر حدودا ۱۲ ساله با مامان و باباش اومده بود پیش همکارم و دو تا آمپول براش نوشته بودن.. بعدم صداشو می شنیدم که با گریه و زاری رفت اتاق تزریقات. یهو دیدم از اتاق تزریقات صدای قرآن و دعا و آیت الکرسی می یاد...
ــ بگو الله لا اله الا هوالحی القیوم
ــ اوهو اوهو اوهو.... الله لا اله الا هو الحی القیوم.....وااای من آمپول نمی زنم... عرررررررر
( صدای خانوم تزریقاتمون ): وای تو دیگه مرد شدی گریه نکن اصلا درد نداره.. آروم آروم می زنم اصلا نفهمی...
( صدای بچه به مامانش در حال کوبوندن پاهاش به تخت ) : دعاااااااا دعاااااااااا
مامانه: من که دعا می خونم ولی تو که نمی خونی با من...
ــ نه بخون٬ می خونم... آیییییییی واییییی ....دعا دعا ...
دیگه مرده بودم از خنده.. اونجا کلاس قران تشکیل داده بودن.. رفتم ببینم چه خبره که دیدم مامانش بالا سرش وایساده داره دعا می خونه اینم عربده می کشه که : دعااااا دعاااا ....
آخر سرم انقد گریه کرد و نذاشت آمپولشو بزنن که یکی از پنی سیلیناش سفت شد٬ مجبور شدن یکی دیگه بهش بزنن .. بعدشم بعذ از کلی دعا و ثنا آمپولا رو زد و دست به باس ن در حال گریه و فین فین رفت خونه!!
پی نوشت: درمورد کوزه انداختن سوال کرده بودین. من خودم هم دقیقا نمی دونستم ولی شکیلای عزیزم تو همون کامنتا دقیقا توضیح داده مرسی ازت دوست عزیزم..
