
اون موقعها که مدرسه ها باز بود٬ هرروز صبحم با دیدن این منظره قشنگ شروع می شد. دیگه حرص نمی خوردم که چقد کوچه درمونگاه کثیفه.. کیف می کردم وقتی می دیدمشون. خیلی وقتا دلم می خواست جای این دختر کوچولو باشم... هرروز صبح بابابزرگ پیرم کیفمو بگیره دستش و با اون دستشم دستامو بگیره تو دستش و با هم بریم مدرسه...تاااازه روزایی که بارون می اومد هم چترشو می گرفت بالای سرم تازشم...
حالا که مدرسه ها تعطیل شده دیگه نمی بینمشون.. دلم برای اون بابابزرگه تنگ می شه با نوه ش.
فک کنم باید تلسکوپ بذارین عکسو ببینین... خب چه کنم اینجا اینجوری شد.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:59  توسط جوراب
|
