دیروز یه پسره با باباش اومد درمونگاه و گفت برای روز قبل که سر کار نرفتم برام گواهی بنویس.البته خیلی مودب و با شخصیت به نظر می رسیدن اولش.. بهش می گم دیروز کجا بودین؟ می گه : هیچ جا خونه بودم اومده بودم شمال مرخصی با شرکت هماهنگ کردم ٬ گفت یه گواهی بیاری حله! خب چون اولش خیلی مودب بودن من اول یه کم من و من کردم ولی خب قانون مداری ام غلبه کرد و گفتم شرمنده ٬ ببخشیدا.. حالا من هی دارم معذرت خواهی می کنم باباهه هم هی می گه نع! اصلا اشکال نداره! اصلا خودتو ناراحت نکنی هااااا ! ( تو این فاصله من خنگ و خل هم فک می کردم باباش داره واقعا عذرخواهی می کنه٬ هی وسط حرفاش می پریدم می گفتم خلاصه ببخشیدا شرمندم و ازین حرفا... یکی نبود بهم بگه حالا دو بار معذرت خواستی بسه دیگه٬ حالا نگو اقاهه داشت باهام دعوا می کرد! من از بس خنگم نفهمیده بودم! خر بودن آخه تا چه حد؟؟ ! ) خوولاااصه باباهه که دیگه شروع کردن به گفتن که :« بعععله اصلا نارحت نکنی خودتو ها! این چیزا برا من موردی نداره! الان می رم یه چرخ تو شهر می زنم صد تا از این گواهیا می گیرم. یکی هم برا تو می گیرم! تازه اینجا بود که دوزاری درب و داغون من افتاد که خره! این داره باهات دعوا می کنه. دیگه نیشم که تا بناگوش باز بود بسته شد و مرده هم رفت تو کریدور درمونگاه! و اونجا شروع کرد به داد زدن! که در این درمونگاهو ببندین و اینا!!!
حالا ۱۰ دقه هم نشده زنگ می زنم به مرمری ٬ جریانو تعریف کنم واسش اونم بهم می گه اون گواهیه رو که اورد برات٬ نگهدار به درد می خوره یه روزی!
** امروز صبحم کشیک س بودم ٬ یه آقاهه ٬ مسافر بودن بچه ده سالشو آورده شرح حال می ده که این بچه از دیروز سردرد داشته و حالت تهوع و بی حال شده و دیروز بردیم درمونگاه ع سرم وصل کرده و خوب نشده. فشارشو بگیر! بچه رو نگاه می کنم ٬ بدحال نیست فقط یه کم بی حاله.. و رنگ صورتش زرد شده. به باباش می گم رنگشم زرد شده؟ می گه این خودش زرد چهره هست! الانم آره زرد تر شده! می گم ادرارش پررنگ نشده؟ میگه نمی دونم فک کنم شده.. خب چیکار کنم شما بودین شک به فاویسم نمی کردین؟ می گم باقالی نخورده؟ می گه آره خورده ولی فشارشو بگیر! می گم چند تا خورده؟ کی خورده؟ هی می گه فشارشو بگیر! می گم بابا فشارشم می گیرم٬ شما بگو کی باقالی خورده؟ می گه دیشب! می گم از همون دیشب اینجوری شده می گه آره! حالا فشارشو بگیر! خلاصه به زور و زحمت فشارشو با کاف بزرگسال گرفتیم. خوب بود. می گم خب با توجه به اینکه باقالی خورده و بی حال شده باید بری ازمایش اورژانس بدی! به بچه هه می گه تو بیرون باش! بعد دو ورق قرص در میاره از جیبش٬ یه ورق استامینوفن کدئین٬ یه ورق کلونازپام٬ بهم می گه جلو بچه نگیا! این دیشب گفت سرم درد می کنه گفتم برو از تو داشبورد استامینون کدئین بردار! این بچه هم رفته کلونازژام اشتباهی خورده.. دیدم هردو ورق قرصا دست نخورده است و فقط یه دونه از کلونازپامه براداشته شده٬ خلاصه حالا نمی دونم چرا باباهه هی می گفت :«جلو بچه نگیا نمی خوام بفهمه قرص اشتباهی خورده! برا همین الکی گفتم باقالی خورده!»
بهش می گم اولا که به بچه کدئین نمی دن ٬ ثانیا هم که هرچیزی رو دم دست بچه که نمی ذارن! می گه آره من اشتباه کردم حالا چه کار کنم معدشو شستشو می دی؟ می گم یه دونه قرص خورده اونم دیشب! الانم بیست ساعت ازش گذشته الان شستشو بدم؟؟؟؟ مطمئنی یه دونه خورده؟ بیشتر نخورده می گه ای وای نه بابا.. نگی بهشا می ترسه بچه! الانم مامانش غش کرده تو ماشینه!
حالا بچه هه رو صدا می کنم٬ خودمم خل تر از باباهه شدم .. به بچه می گم باقالیه رو کی خوردی؟؟ بچه هاج و واج نگام می کنه هیچی نمی گه ! باباهه می گه دیشب هفت غروب! به بچه هه می گم خوابت می یاد؟ می گه نه! به باباهه می گم عب نداره! اون باقالیه! الان جذب بدنش شده بهش مایعات زیاد بده بذار دفع شده اثرش هم کم می شه!
ولی خودمم هی خندم می گرفت خیلی جدی هی می گفتم باقالیه! باقالیه!
** وای خسته شدم برم زبان بخونم . بقیش باشه بعدا .. بایستک!
ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن ٬ زین آب های ناگوار
