تبليغاتX
جوراب پاره و انگشت آزاد -

جوراب پاره و انگشت آزاد

نوشته های یه جوراب پاره که گذاشته انگشتش نفسی بکشه...همون دختر اردیبهشتی

 ¤¤
حالا که  هوا گرم شده ٬ دوباره این مارمولک روی توری پنجره - که پاییز پارسال تعجب می کردم از این که چرا نمی رود زیر خاک ها بخوابد و بهار برگردد  - پیدایش شده است.
حالا فکر می کنم که آیا خودش است؟ و دوباره فکر می کنم که آره حتما خودش است٬ یک کمکی بزرگتر شده است انگار و شیطان تر...حالا یک جفت هم پیدا کرده است که سر و کله اش گاه گاهی پیدا می شود... برعکس خودش که همیشه همین جا هست ٬ خانوم خانوم هایش همیشه کنارش نیست......
نمی دانم چرا برعکس آن موقع هایم که از مارمولک ها متنفر بوده ام و همیشه شلنگ آب سرد را روی پوستشان می گرفتم تا از سردی آب بی حس شوند و بیفتند زمین٬ حالا دیگر یک کمی احساس قرابت و نزدیکی به این مارمولک کوچک شیطان می کنم......چشمهایش را نمی بینم...فقط پوست سفید شکمش روی تور پنجره پیدا است. اصلا هم هوس نمی کنم که با نوک مداد فشاری ام بزنم توی پوست شکمش تا بیفتد و دیگر نبینمش...نه....حالا جزئی از اتاقم شده... باید صبر کنم تا پاییز ٬ تا دوباره برود و زیر خاک ها بخوابد....

شاید هم برایش یک اسم انتخاب کردم....یک اسم برای مارمولک روی تور پنجره ام که نمی دانم چرا اینجا را برای زندگی انتخاب کرده است  و چرا نمی رود توی حیاط روی گلها و گیاهان و درختان؟

¤¤
شاید معنی زندگی همین باشد٬ نمی دانم... اما همین ؟ چرا انقدر کم عمق و بی مایه ؟ چرا انقدر سطحی؟ چرا انقدر سست؟ من دلم چیزهای دیگری می خواهد.... چرا یافت می نشود ؟ و از همه بدتر چرا دل من چیزهای دیگری غیر از چیزهایی که یافت می بشود را می خواهد؟ چرا فکر می کنم چیزهایی که در گذشته می توانستم به دست بیاورم از چیزهایی که در آینده می توانم به دست آورم خیلی خیلی بهتر بوده اند؟ چرا این فکر اشتباه را می کنم؟ چرا؟ خودم هم نمی دانم...اما زندگی چیز عجیب و غریبی ست...این را خوب می دانم......

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 21:17  توسط جوراب  |